اینم از پارت یک
جیمین: اعصابم بهم ریخته بود... تازه وی رو و.ل کرده بودم... حالم اصلا خوب نبود... رفتم تو آشپزخونه و قر.ص مر، گ پیدا کردم... خواستم قورتش بدم که یهو جی هوپ اومد... ~هی داری چیکار میکنی؟؟؟ +من دیگه وی رو ندارم... دلیلی هم برای زندگی ندارم... ~دلیل نمیشه که چون دیگه باهاش نیستی خ. ود ک. شی کنی که! برو بیرون یه قدم بزن. حالت خوب نیس
وی: بغض کرده بودم و حالم اصلا اصلا خوب نبود... رفتم پیش جونگ کوک... _جونگ کوک؟ من میرم یه بیرون قدم بزنم... •آره برو برو حالت خوب نیس یه کت پوشیدمو رفتم بیرون...
وی: داشتم راه میرفتم... سرم رو به زمین بود و اصلا به رو به رو نگاه نمیکردم که یهو با یکی برخورد کردم... سرم و بالا آوردم... _جی... جیمین؟؟ +وی؟!؟! تو اینجا چیکار میکنی؟ _دیگه لازم نیست حال همدیگه رو بدونیم... ما دیگه با هم نیستیم...
جیمین: بغضم گرفتو زمین افتادم... نتونستم تحمل کنم و گریه ام گرفت... وی: جیمین داشت شدیدا گریه میکرد... دیگه به جای اشک از چشماش خو. ن میریخت. منم دیگه نتونستم و اشک ریختم... بعد راهمو گرفتم و رفتم...سرم و برگردوندم...
نتونستم گریه اش رو تحمل کنم... رفتم پیشش و رو زمین بغلش کردم و به جای اشک اون خو. ن رو پاک کردم... به شدت داشتم گریه میکردم و اشکم تمام لباس جیمین و خیس کرد...
بعد بلند شدم و رفتم و جیمین هم بلند شد... رفت رو یه سکو نشست و خو. ن گریه کرد... نمیدونم چه اتفاقی افتاده... چرا به جای اشک باید اون لعنتی از چشماش میومد؟؟؟ نگران شدم و و سریع تر راه رفتم...
راستی عکس پروفت...اممم...خیلی رومانتیک هست😍
عالی
عررررر عالییی ✨💜
عررررررررررر بالاخرهههههه
😂
دنبالت کردم دنبالم کن لطفا
عالییی بود🥲❤
گوددد🥲☁
🗿🗿🗿🗿🗿