خببببب داستان تموم شدهههه:) قول میدم داستان بعدی رو زود بزارم♡
پارت آخخرررهههههه:) قول میدم بعدی رو زود بزارم البته زود من یک هفته و ایناست😂
بعد همگی رفتیم خونه من... فیلم دیدیم.شام خوردیم و... ساعت دو شب تصمیم گرفتن که برن... ∆تهیونگ خونتو فروختم از این به بعد تو هم اینجا زندگی میکنی... _پس وسایلام... +اینجان _عرررررررر مرسی πبرید بخوابید شبتون بخیر...رفتیم خوابیدیم... *فردا صبح* تهیونگ ویو: بیدار شدم و آ.ت نبود... رو میز آینه نامه گذاشته بود... *به. ترینم من بهت نگفته بودم ولی من یه م. ریضی داشتم که غیر قابل درمان بود و دکتر گفت من امروز میم. یرم و مرسی که آخرین روزمو به به. ترین شکل برام گذروندی ممنونم:)خواستم باهات خداحافظی کنم ولی خواب بودی د.لم نیومد بیدارت کنم گفتم این نامه رو بنویسم... برای اولین و آخرین عش. قم آ.ت* نهههه این نمیتونه واقعی باشه نههههههه
بدو بدو دوییدم تو حال که دیدم آ.ت افتاده رو مبل... _آ.تتتتتتتتتتت د. ستاش یخ زده بود... نف. س نمیکش. ید... اون... م. رده بود... گریم گرفت... نشستم پ. یشش _بهت قول میدم هیییچووقتتت فر. اموشت نکنم...دیگه بعد تو عاش. ق نمیشم...با اینکه از پی. شم رفتی ولی هنوز دو. ست د. ارم...خوب بخوابی گریه کردم... خواستم د. ستمو رو صور. تش ب. کش. م که دیدم... داره نفس میکشه... سررررریعا بردمش بی. مارستان و نشستم تا ببینم چی میشه... دکتر اومد... _چیشد؟ @ع. مل سختی بود ولی موفقیت آمیز بود الانم به هوش اومده میتونید برید ببینیدش... _خدایااااا شکرررتتتت رفتم ببینمش... دیدم داره نگاهم میکنه... _د. لبببررممم... با اشاره بهم گفت: نمیتونم حرف بزنم... _چرا زودتر بهم نگفته بودی؟ داشت اشک میریخت... *دو روز بعد* +بالاخره اومدم خونههههه _خوووششش اومدددییییی
ویو آ.ت: و این عش. ق تا ابد ادامه دارد♡
آخه چرا اینقدر استرس داشتم آخرش داشت گزیه میگرفت😭 از اینکه ا.ت میمیره😭😭
خیلی خیلی خوب بود
الهیییی:)گریه کن خالی شی:)
++++
"سرنوشتبداینگروهکیپاپ؟!"
تست :⩩..لیدیسکد 𝟥›🌷شخصیشده!
ممنونمیشمبهشسربزنید:))