درود دوباره و مثل همیشه شرمنده که دیر به دیر میزارم پارتارو💔 به هرحال خوش اومدید به پارت جدید🎀
لورین به تابلو نگاه گذرایی انداخت... چشمانش را چرخاند و به لیان گفت: (من یه روزی از اینجا میرم؛ پشت سرمم نگاه نمیکنم.) (حتی اگه مارو ترک کنی؟) لحن لیان سرد بود، او این را گفت و سکوت سردی حاکم شد. فقط صدای باد بود و دوچرخه هایشان. لورین بدون اینکه به او نگاه کند گفت: - مگه قراره تو و بابا اینجا بمونید؟ - منظورت چیه؟ بعدشم اگه هم قرار باشه بریم، پس مامان چی؟ - اگه هم اینجا بمونید، تنها دلیلم برای سر زدن به این شهر کو.فتی تو و بابایین. نام بن در گلویش گیر کرد. اون زن، اصلا حس میکنم مامانم نیست؛ اون... اون مثل مامانا رفتار نمیکنه لیان. با تو شاید اینطوری رفتار بکنه، ولی با من نه. - ولی لورین... - سعی نکن نظرمو عوض کنی.
و دوباره همان سکوت... به یک دوراهی رسیدند. لورین به چپ پیچید و وارد یک جاده به ظاهر زیبا شدند که با درختان کاج پوشیده شده بود. لورین وارد جنگل درخت کاج شد و لیان دنبالش رفت. کمی جلوتر، لورین دوچرخه اش را نگه داشت و به یک درخت بزرگ اشاره کرد که یک نردبان مکانیکی دست ساز بالای آن به صورت تاشده قرار گرفته بود. لورین یک طناب کوچک را کشید و نردبان باز شد و تا روی زمین پایین آمد.
- اینجا کجاست؟ - بیا بالا. و با یک حرکت سریع از نردبان بالا رفت. لیان بالا رفت و با انبوهی از کتاب ها و یک تشک که روی پهنای درخت قرار گرفته بودند روبه رو شد. یک سقف مکانیکی زیر برگ های درخت، درست روی وسایل. (خلاقانست!) لبخند به صورت خودکار روی صورت لیان روشن شد. لورین از زیر تشک یک کتاب بیرون آورد، ولی آن کتاب عادی به نظر نمی رسید. (اینو دو ماه پیش یه آدم خاص و رندومی آورد دم خونه.) یک نامه از لابه لای کتاب بیرون آورد: (و اینم روش بود.) (چی هست؟) (یه کتاب با زبان ناشناخته. ولی خب چند تا از صفحه هاش انگلیسی ان. بعضیهاشون لاتین و بعضی از اونها هم با رمز سزار رمز گذاری شدن.)
لیان به طرز مسخره ای تعجب کرده بود. لورین آهی کشید و گفت: (ای بابا! بیا بشین تا برات بگم دیگه.) لیان با همان حالت بهت زده کنار لورین نشست. (دوماه پیش بود، خونه تنها بودم. یه اقایی که کت و شلوار رسمی داشت اینو اورد دم خونه. خیلی تعجب کردم. وقتی بهش گفتم این بسته چیه گفت این یه کتاب خاص برای دختری به اسم لورینا هرینگتونه. راستش اول خیلی ذوق کردم چون تاحالا بسته برای خودم شخصا نیومده بود، ولی وقتی محتوای توی کتابو دیدم... خب چی بگم... برگام ریخت!) لیان پرسید: (مگه توی کتابه چی نوشته؟و نامه، جریان اون نامه چیه؟) لورین پوزخند زد: (خوبه حداقل مختو به کار انداختی!)
نامه را باز کرد و آن را با صدای نسبتا آرامی خواند: (مادام لورینا هرینگتون، شما با توجه به توانایی ها و استعداد های مادرزادی خود به آکادمی "برایان ریکاتا" واقع در واشینگتون دعوت شده اید. خواهشمند است در صورت تمایل به کشف استعداد طلایی خود، از تاریخ ۱ جولای ۲۰۲۴ تا ۱ آگوست اقدام به ثبت نام کنید. جهت مراجعه و ثبت نام به دکه خرید بلیت اتوبوس در خیابان وال استریت واشینگتون مراجعه کنید. کلمه رمز "مک دونالد خیابان ۳۳" میباشد. لطفا این نامه را به کسی ندهید. با تشکر "ملیسا جیمز وایت")
لورین پس از تمام کردن نامه به لیان نگاه کرد: (چته؟ چیز عجیبی خوندم؟) لیان که از تعجب توان بستن دهانش را نداشت گفت: (راستش از عجیب به رده. یه آکادمی مخفی که برای رفتن باید کلمه رمز رو به یه دکه بلیت فروشی گفت؟ و واشینگتون؟ دعوتت کردن اونجا؟ اصن چرا تو باید اونجا دعوت شی؟) لوری کتاب را باز کرد: (خودمم نمیدونم، اما بهت گفتم یسری از صفحات این کتاب انگلیسیه و لاتین. من... خب راستش بقیه این کتاب یه زبان باستانیه. توی گوگل هیچ ترجمه ای پیدا نکردم. ولی اون بخش هایی که تونستم ترجمه کنم در مورد یسری افسانه ها و طلسم های باستانیه. و... میدونی کی به این قضیه خیلی مشکوک شدم؟ همون روز توی بیمارستان، وقتی رفته بودم ملاقات بن و اون قت*ل، واقعا عجیب بود. و آخرین بار امروز- )
لیان حرفش را تکمیل کرد: (بابا پیامای نشکوک میده و تو کنترلت رو از دست دادیو خب، نفهمیدم چی شد ولی عجیب بود.) سکوت سنگینی حاکم شد. (جدی میگی پروفسور؟ هوا داره تاریک میشه، بیا برگردیم.)
عالی منتظر قسمت بعد هستم