گزارشنکنید.. ناظرجانمنتشرکن/= حمایتتنکص♡
دای : برای چی اومدی اینجا فندوق کوچولو؟ پارلا : من خودمم نمیدونم برا چی اینجام...وایسا تو به من گفتی فندوق کوچولووو دای : اِههه آره تو فندوقی از زبان دای : دختر بامزهای بود..بلند شدم و خواب*وندمش رو مبل دستاشو ق*فل کردم و گردن*شو لی*س زدم از زبان پارلا : پسره بلند شد و ی دفعه خواب*وندم دستامو ق*فل کرده بود بهم و گردن*مو لی*س زد منم جیغ بلدی کشیدم...ی پسر دیگه بالا سرم بود و هعی میگفت دای بسه ولش کن پس اسم پسره دایِ ولم کرد و منم سریع بلند شدم.
دای : ایبوکی تازه داشت بهمون خوشمیگذشت ایبوکی : دایییی این دختر همون دختریه که مادر فرستاده باید ازش مراقب کنیم این دختر خیلی خاصه.. دای : خاصه؟؟ ایبوکی : برات توصیح میدم.. بعد ی بحث کوچولو اون پسره که فکنم اسمش ایبوکی بود برگشت سمتم و گفت : سلام بابت کارای برادرم معذرت میخوام میشه خودتونو معرفی کنید؟! پارلا : اوو.. بله من ساتو پارلاام
ایبوکی : من ایبوکیام و این پسر برادر کوچیکترم دای هست لطفا از کاراش ناراحت نشید پارلا : شما چرا اینجایید ؟ چرا تنهایید ؟ از زبان پارلا : برام هزار تا سوال پیش اومده بود...اونا کین؟ چرا اینجان ؟ من چرا اینجام ؟ ایبوکی حرفامو قطع کرد و گفت : دنبالم بیا تا اتاقتو بهت نشون بدم.
میخواستم ازش سوال بپرسم که بعد ی مکث کوچیکی گفت : دای از فردا مدرسه ها باز میشه پارلا هم با خودت ببر فکر کنم هم کلاسی بشین به گفته های مادر پارلا باید ¹⁵ ، ¹⁶ سالش باشه. سریع حرف ایبوکی رو قطع کردم و گفتم : ¹⁵ سالمه . دای از اون طرف داد زد : ازت بزرگترم فندوق جون . ایبوکی ادامه داد : پس پارلا ¹⁵ سالشه و دای ¹ سال از پارلا بزرگتره ، دای دای : بله ایبوکی : تو و پارلا هم کلاسی نمیشید ولی حواست بهش باشه شنیدم نزدیک مدرسه ی اتفاقی افتاده
نیازمندبهپارتــ¹⁴ــهستیم!
خوب بود 🖤
تنکص♡