
سلام حالتون خوبه؟ داستان جدید اوردم براتون امیدوارم خوشتون بیاد
نویسنده:از اتاقش بیرون اومد و به سمت اتاق پدرش رفت.وارد اتاق شد و نگاهی به پدر پیر و لاغرش که بر سر بیماری حالا بی جون روی تخت افتاده بود انداخت! به سمت پدرش رفت و رو صندلی کنار تخت نشست و اروم زمزمه کرد: بابا بهت قول میدم ازشون انتقام بگیرم اونا منو بدبخت کردن و من اونارو بچه اونا هم باید حس اینکه پدرت مریض باشه و تو نتونی کاری کنی رو تجربه کنه! شنیدم تا حالا عاشق کسی نبوده یعنی تاحالا کسی با یه نفر دیگه ندیدتش .شاید بازی دادنش راحت باشه!! امروز دیگه میرم! پرستارت امروز میاد اینجا. بابا قول بده زود خوب بشی! لطفا کنارم بمون. اما پدرش بدون هیچ حرفی فقط نگاهش میکرد. اون ارزو داشت .هر کاری کنه فقط یه بار دیگه پدرش روبه روش وایسه و تو چشماش نگاه کنه و با صدای بمش بگه:نگران هیچی نباش پسر. هر اتفاقی بیفته من پیشت میمونم! یا شاید دوست داشت یه بار دیگه مادرش اون رو در اغوش بگیره. اما سالها بود که دیگه خبری از این چیزا نبود! حالا خودش بود و خودش و باید سختی این زندگی رو تحمل میکرد و میجنگید و شاید میتونست یه بخش خیلی خیلی کوچیک از زندگیش رو برگردونه. تو این مدت باید دروغ های زیادی میگفت! برای مثال فامیلیش!
+ ولی بابا من نمیخوام پدر:عه دختر تو چقدر بحث میکنی + بابا تو هفته ای یه بار بادیگارد عوض میکنی و خدانکنه کوچیک ترین اشتباهی بکنه سریع اخراجش میکنید. اصلا من نمیخوام بادیگارد داشته باشم تو دانشگاه همه یه جوری نگاهم میکنن . پدر:هزار دفعه بهت گفتم من دشمن زیاد دارم تو،توی خطری نمیتونم به امون خدا ولت کنم.+ اصلا چرا بادیگارد زن نمیگیرید ؟؟ پدر:به نظرت میتونه ازت مراقبت کنه؟؟؟؟ + اره چرا نتونه !!!پدر: انقدر با من کل کل نکن! پاشو برو حوصله ندارم. با صدای در مکالمه اشون قطع شد. _ اقای چوی، بادیگارد جدیدی که خواستید اومده!! پدر: بگو بیاد._ چشم. از زبون می جو: لحظه ای بعد پسری وارد اتاق شد. حدودا بهش میخورد که ۲۵ یا ۲۶ سالش باشه! نگاهی بهش انداختم که سرشو برگردوند و به من نگاه کرد. و بعدش نگاهش و به سمت بابام چرخوند! نه بابا! یعنی این بادیگاردمه؟؟؟ نسبت به بادیگارد بودن زیادی جذاب نیست؟؟؟ اروم از جلو میز کنار رفتم و رو صندلی نشستم پدر: خب فکر کنم میدونی شغلت چیه _ بله پدر: اسمت چیه؟ _ لی جونگ کوک هستم.
پدر: شغل پدر و مادرت؟؟ کوک:مادرم فوت کردم و پدرمم مریضه! پدر: پس خرجتون رو از کجا میاری؟؟؟ کوک:خودم کار میکنم. پدر: چند سالته؟؟؟ کوک: ۲۶ . یعنی کلا ۲ سال ارم بزرگتره؟؟؟ این عدالته؟ من همه بادیگاردام بالای ۴۰ سال بودن! پدر: خب راستش سنت کمه ولی شنیدم کارت خیلی خوبه پس کارتو شروع میکنی! ولی اگه خطایی ازت ببینم اصلا برام مهم نیست چیکاره ای یا چقدر سابقه ات خوبه. کوچیک ترین تکرار میکنم فقط کوچیک ترین اسیبی به دخترم برسه تضمین نمیکنم بلایی سرت نیارم ۲۴ ساعته باید حواست بهش باشه صبح تا شب، شب تا صبح! فهمیدی؟ کوک: بله قربان پدر: خیلی خب حالا میتونی بری دخترم الان کلاس داره باید ببریش. راستی محل خوابت هم یه اتاق ته حیاطه اونجا میتونی بمونی چون باید حواست باشه و در دسترس باشی. از جام بلند شدم نگاهی به جونگ کوک انداختم و بدون توجه بهش از کنارش رد شدم به سمت اتاق رفتم و لباسم رو عوض کرد و موهامو بستم. امروز کلاس پیانو داشتم.
در اتاق رو باز کردم که دیدم جونگ کوک پشت در وایساده. + اینجا چیکار میکنی؟؟؟ کوک: اقا گفتن ۲۴ ساعته حواسم بهتون باشه!!! + نترس تو اتاق ترورم نمیکنن. پوزخندی زدم و به راهم ادامه داد اونم پشت سرم راه افتاد. وارد حیاط عمارت شدیم. ازم جلو زد و به سمت یه پورشه رفت و در ماشین رو برام باز کرد. تو ماشین نشستم و بعدش در رو بست. ماشین رو دور زد و رو صندلی راننده نشست و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. + زیاد به این کار امیدوار نشو دو روزه اخراجی میشی کوک: رو چه حسابی اینجوری حرف میزنی؟؟؟ + تو راننده و بادیگارد منی حق نداری باهام خودمونی حرف بزنی، بعدشم همه بادیگاردای من که بالا ۴۰ سال بودن اخراج شدن تو که دیگه چیزی نیستی!!! کوک: خب منم ۲۶ سالمه و سن کمی نیست . + اره سن کمی نیست ولی نسبت به من که دوسال ازت کوچیک ترم یه مقدار زیادی اختلاف سنی کمی داریم!! کوک: تو ۲۴ سالته؟؟؟؟ + نگفتم باهام خودمونی حرف نزن!!! کوک: عذر خواهی میکنم خانم ، شما ۲۴ سالتون هستش؟؟؟ + اره. در هر صورت از من گفتن بود . کوک: شما نگران نباشید من کارمو خوب بلدم + امیدوارم.🌹🌹🌹خب نظرتون چیه ادامه بدم؟؟؟ راستش اگه حمایت نشه قول نمیدم که بتونم بقیه اشو بنویسم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عررر اینو شروع کردمممم بخونممم
عالی به نظر میرسه.. دقیقا مثل انکار ک فوق العاده داری مینویسی
عالیی
عالییی
یه خبرررر....
من داشتم داستان تو منتشر میکردمممممممم
النم پارت پارتی که ساختیو بررسی کردم و ازش خوشم اومد حالا میخام از اول بخونم ببینم چی شده🙃
ممنونم
من فعالیتم تغییر کرد و بین کاربرا نویسنده ها بلاگین و آیدلا مسابقه و چالش میزارم فالوم داشته باش و مسابقه بین نویسنده ها گذاشتم شرکت کن🌸
و یا ازشون سوال میپرسم و دستشو میزارم یه جور مصاحبه 🌸
خیلی خوبهههههه
اره ادامه بده
ادامه بده
تا پارت بعد نخونیم آروم نمی گیگیریم
عالی بوو ادامه بده
هایـ^^!
کمپانی DR کاراموز میپزید^^!
پلیز به نظرسنجی سر بزن^^!
~_~ ~_~ ~_~ ~_~ ~_~ ~_~ ~_~ ~_~ ~_~ ~_~
فعلا فرم سولو رو میزارم🦋🪷
فرم سولو:🪨🌸
نیم کامل:🪨🌸
نیم:🪨🌸
موقعیت:🪨🌸
چهره:🪨🌸
نیم فندوم:🪨🌸
کالر فندوم:🪨🌸
قد:🪨🌸
وزن:🪨🌸
سن:🪨🌸
حیوان نشانه گر:🪨🌸(مخصوص چهره گروه اسپا)
بای^^!