The mirror pt10 رسیدم به یه ساختمون خیلی بزرگ، رفتم و سوار آسانسور شدم. وقتی پیاده شدم در خونه باز بود ولی کسی جلوی در نبود.. رفتم جلوی در وایسادم و کمی نگاه کردم. تو رفتم. من: کسی اینجاست؟.. آقای پارک؟ جیمین اومد جلوم وایساد. جیمین:خوش اومدی..! بیا تو. دنبالش رفتم، وارد یه سالن شد که یه میز دایره با دو تا صندلی اونجا بود، معلوم بود حسابی برنامه ریخته، از شمعا و گلا معلوم بود. دستشو دراز کرد و به صندلی اشاره کرد و گفت : بشین. رفتم و رو صندلی نشستم . من: چه خوش سلقه..! جیمین: کمک گرفتم.. خنده ای ریز کردم. جیمین: ولی بیشترش با خودم بود... راست میگم. من: آقای پارک... جیمین: جیمین صدا کن... به نظرم میتونیم دوستانه تر صحبت کنیم. یهویی؟! چقدر عجیب! الان قراره صمیمی تر شیم یعنی... من: باشه.. میخواستم چیزی رو بگم، من دارم برمیگردم پاریس. جیمین بهم خیره شد و گفت: چرا انقدر یهویی؟ کی میخوای بری؟ +همین امشب. _امشب؟ امم.. خبر خوبی نبود. + متاسفم.. _ مشکلی نیست. شام رو آوردن و با هم مشغول شدیم. بعد از غذا از سالن رفتیم بیرون جلوی در تا خدافظی کنیم. + ممنون بابت همه چی.. امشب و یادم میمونه. _ممنون که اومدی. یه قدم اومد جلوتر و ادامه داد : دلم برات تنگ میشه..!! جانم؟! چیشد؟ چه عجیب، احساس میکنم امشب یه زره رفتارش عوض شده، البته از یه زره بیشتر. +عاا... منم.. منم همینطور. اومدم از در خارج شم که موهام به یه حا گیر کرد و هیییین کشیدم. برگشتم دیدم به دکمه کت جیمینه..! وایی خدا، چه خجالت اورد. _تکون نخورد بزار من درستش کنم. بعد به ارومی با موهام ور تا بالاخره گره اش باز شد. +ببخشید، این اتفاق زیاد برام میفته. چون موهام یه زره.. _خوشگله.. +چی؟ _موهات.. موهات خوشگله + اها.. ممنون. دیگه میرم. از در رفتم بیرون. _مواظب خودت باش. خیلیییییی عوض شده رفتاراش، عجیب شده همه چی. از ساختمون اومدم بیرون. ماشین یه جای امن پارک بود و چون من فرودگاه رو بلد نبودم منتظر تاکسی بودم. تا بیاد یه کمی طول کشید و من دوباره غرق فکرم شدم... دلم میخواست بازم برم کای و ببینم... خدافظی درست و حسابی از تهیونگ نکردم.. یعنی دیگه هیچوقت نمیبینمش؟ دستمو کردم تو موهام که تاکسی رسید. دستگیره درو گرفتم بازش کنم که گوشیم زنگ خورد. تهیونگ بود..! حتما میخواست خدافظی کنه. +بله؟ _خانم شما چه نسبتی با این اقا دارید؟ + شما؟ گوشی تهیونگ دست شما چیکار میکنه؟ _این اقا خیلیییی مسته، تا حالا دوبار بالا اورده، الانم بی جون افتاده رو زمین و جواب نمیده. اگر میتونید بیاید اینجا.. + چی؟ کجا؟ _ ادرس رو به همین شماره میفرستم. +ممنون.
وای خدا از دست تهیونگ، امروز از زمین و زمان داره برام میباره. گفت حالش بده، باید سریع برم. به تاکسی گفتم محل و تغییر بده و منو ببره به این ادرس. رسیدیم دم یه رودخونه بزرگ. پیاده شدم و با چشم دنبالش گشتم. دیدم نشسته کنار آب، بغلشم چند تا بطری سوجو بود. رفتم سمتش . من: هی چیکار داری میکنی؟ تهیونگ سرشو برگردوند . تهیونگ: یونا... من: چرا اینهمه نوشیدنی خوردی؟ تهیونگ: خوبم.. من: کجات خوبه؟ تو به این میگی خوب؟ تهیونگ: میگم خوبم. من: مثل اینکه حالت خیلی خوبه..! باشه. رومو برگردوندمو رفتم سمت خیابون. چند قدم که برداشتم تهیونگ از جاش بلندشد و با صدای بلند گفت _میشه نری..؟ بی حرکت وایسادم، چی داره میگه، احساس میکنم براش خیلی مهمه، حتی بیشتر از یه دوست! _نرو... من به جز تو اینجا کسی رو ندارم.. خواهش میکنم. قلبم تند تند میزنه.. چی داره میگه؟ شاید بخاطر مستیشه، ولی.. اومد جلو تر و بازومو گرفت و من و به طرف خودش برگردوند . _من.. م.. من دو.. دوست دا.. حرفش نصفه موند و بی جون افتاد تو بغلم. + هی.. هی! پاشو. تهیونگ؟ حالت خوبه..؟!!
تمامممممم
...........
عجب دختر خر شانسی
تا پارت بعد نخونیم اصلا اصلا آروم نمی گیگیریم
حتما 🦥
🤍💜
عررررر دختره چه شانسی داره بایس و کرا/شم به ماهاش گف خوشگلللللللل 🗿🤌🏻💔
_میسو عر عرو
درسته😂
هی بجنبببببببب
باشه
اقا این رسمش نبود🗿
عالی بود🌵🍥
مرسیییی
آنیونگ🏸🌸
تستتلایکشد🏸🌸
بهتستبیومسربزن🏸🌸
ممنون باشه