وقتی چشمامو باز کردم دیدم نزوکو بالای سرمه و داشت یعی میکرد که منو بیدار کنه سریع پاشودم و گفتم : نزوکو چان تو خوبی بقیه چی تانجیرو کجا رفت چه اتفاقی افتاد ولی بدبخت نتونست جواب همرو بره فقط با دستش اشاره کرد که فقط تانحیرو بیدار شده
و رفته تا بج.نگه و منم سرمو به نشانه آها تکون دادم ولی یهو قطار تکون تکون خورد و قطار ( به خاطر اینکه داستانم ثبت بشه نمیتونم بگم ولی قطعا وسلیی که دیدن میدونن ولی کسایی که نمیدونن واقعا ازشون معذرت میخوام) شد من سریع نزوکو رو بغلم کرفتم که نیفته
اون چیزا داشتن به مردم که بیهوش بودن حمله نیکردن ولی منو تزوکو ازشون محافظت کردیم ولی بازم میومدن یهو دست و پایه نزوکو رو گرفتن من تا اومدم آزادش کنم من رو هم گرفتن و شمش.یرم افتاد ولی یهو زنیتسو اومد و نزوکو رو آزاد کرد و نزوکو هم من رو
ما مدت ها جن.گی.دیم تا یهو قطار چپ شد ولی خدارو شکر کسی صدمه ندید داشتم به نردم کمک میکردم تا که یهو یاد زنگوکو سان افتادم سریع بدو بدو رفتم رنگوکو سان داشت می.جن.گید و تانجیرو هم افتاده بود و نمیتونست حرکت کنه
من تا خواستم برم جلو رنگوکو سان داد زد همون جا وایسا اگر بیای ممکنه صدمه ببینی با خودم فکر کردم گفتم نه نمیتونم هیمجا وایسم و مر.گشو تماشا کنم
باید یه کاری بکنم زیر لب گفتم : نه نمیتونم همینجا وایسم و مر.گت.و تماشا کنم تانحیرو گفت : چی ؟ سریع بدو بدو کردم و رفتم جلو شمشیرمو در اوردم و گفتم : تنفس جادو ، سه فرم اصلی ، ایست زمان.......
نظرات بازدیدکنندگان (0)