
اینم از پارت سیزدهم🥺💕
اینجا چقدر قشنگ بود! با دهن باز به منظره رو به روم خیره شده بودم، به دریاچه ای که زیر نور ماه میدرخشید و گل های بنفشه ای که کنار دریاچه رشد کرده بودن. جونگ کوک آروم گفت: +قشنگه نه؟ با هیجان گفتم: _خیلی قشنگه! بعد از کمی سکوت، توی گوشم گفت: +میخوای بریم کنار گل ها بشینیم؟ _البته. آروم دستام رو گرفت و با هم به سمت دریاچه رفتیم، تا جایی که خودمون رو بین گل ها دیدیم. به جونگ کوک کمک کردم و با هم کنار گل ها نشستیم، طوری که سر من روی شونش بود و اونم دستش رو روی بازوم گذاشته بود. به آب هایی که با باد ملایم آروم در حال حرکت بودن خیره شده بودم که یهو جونگ کوک گفت: +ا/ت، حالم بده! سریع، از جام بلند شدم و بهش خیره شدم، با ترس گفتم: _چیشدی؟؟ بلافاصله جونگ کوک زد زیر خنده و خودش رو روی گل های بنفشه انداخت. با اخم مشت آرومی به بازوش زدم و گفتم:
+خیلی بدجنسی، ترسوندیم! و با اخم، دست به سینه کنارش نشستم و سرم رو به طرف مخالف چرخوندم. بعد از اینکه جونگ کوک به خنده هاش پایان داد، توی جاش نیم خیز شد و به چهرم نگاهی انداخت، با حالت بامزه ای گفت: +الان...قهری؟ با اخم بهش خیره شدم و گفتم: _قهر نباشم؟ بدجور ترسیدم! خواستم دوباره رومو اونور کنم که با دستاش زیر چونم رو گرفت و نذاشت. چشماش رو مظلوم کرد و گفت: +من فکر میکردم...تو بخندی! _وفتی تو حالت بد باشه من میخندم؟ و سوالی توی چشماش خیره شدم. لبخندی زد و گفت: +اگه تو دوست...نداری، دیگه انجامش...نمیدم. یه ابرمو بالا دادم و گفتم: _قول؟ با انگشت روی نوک بینیم ضربه آرومی زد و گفت: +قول! و خودش رو به آغوش گل های بنفشه سپرد. تک خنده ای کردم و کمی موهام رو دست کشیدم، بعد آروم کنارش دراز کشیدم و مثل اون، به آسمون خیره شدم. چند دقیقه ای تو سکوت مونده بودیم، که یهو جونگ کوک
نفس عمیقی با بینیش کشید و گفت: +همیشه از بوی گل...بنفشه خوشم میومد. _اینقدر از گل بنفشه خوشت میاد؟ +آره... سرش رو طرف من برگردوند و گفت: +ولی تو از اون...خوشبوتری! خندیدم و گفتم: _جدی؟ صداش رو کلفت کرد و جدی گفت: +من تو اینجور مسائل با...کسی شوخی...ندارم! و بلافاصله بخاطر لحنی که داشت زد زیر خنده، منم با خنده اون خندم گرفت. بعد از اینکه خنده هامون تموم شد، باصدای آرومی گفت: +میدونی یکی از آرزوهام که مربوط به گل بنفشست چیه؟ کنجکاو پرسیدم: _چی؟ آروم چشماش رو روی هم گذاشت و شمرده شمرده گفت: +همیشه...دوست داشتم...روشون بخوابم! لبخند زدم و گفتم: _خب، الان به آرزوت رسیدی؟ خنده کوتاه و ضعیفی کرد و با حالت بامزه ای گفت: +تاچند لحظه دیگه میرسم...تمرکزمو...بهم نزن. خندیدم و گفتم: +چشم جناب جئون جونگ کوک!
و دوباره به آسمون خیره شدم. چند دقیقه ای گذشته بود و هیچ صدایی از جونگ کوک نمیشنیدم. آروم سرم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم، غرق خواب بود! آروم سر جام نشستم و به بدنم کش و قوسی دادم، بعد گوشیم رو از داخل جیب شلوارم در آوردم تا ببینم ساعت چنده... ساعت دوازده شب بود! فوری گوشیم رو خاموش کردم و داخل جیبم گذاشتم، کنار جونگ کوک نشستم و گفتم: _جونگ کوکا، بلند شو، باید بریم پیش بقیه. ولی جوابی نداد، این بجه چجوری در عرض چند ثانیه خوابش برده؟ بلند تر گفتم: _جونگ کوکا، بلند نمیشی؟ باز هم جوابی نداد. اینبار کمی تکونش دادم و بلند تر صداش کردم، اما بیدار نمیشد. یه لحظه خیلی ترسیدم، اینکه جواب نمیداد باعث شده بود دلم شور بزنه. چندین و چند بار صداش کردم و به شدت تکونش دادم ولی عکس العملی نداشت. دیگه نزدیک بود گریم بگیره، نفسم بند اومده بود، باید زودتر یه کاری میکردم. پس داد زدم: _جی...جیمین...نامجون، توروخدا بیاین.
چند لحظه بعد نامجون و جیمین رو دیدم که با عجله از پشت یه درخت نسبتا بزرگ اومدن سمتم. نامجون با نگرانی گفت: ♡چیشده؟؟ با لکنت گفتم: _جو...جونگ کوک، بیدار...نمیشه! ♡منظورت چیه؟ نامجون دست به کار شد و تلاش کرد جونگ کوک رو بیدار کنه، ولی بی فایده بود. آخر سر گفت: ♡باید ببریمش بیمارستان، همین الان. جیمین منو از روی زمین بلند کرد، نامجون هم جونگ کوک رو پشتش گذاشت و همه با هم حرکت کردیم به سمت بقیه. وقتی رسیدیم، همه با تعجب اومدن سمتمون. جیهوپ گفت: ☆چش شده؟ رو به نامجون و جیمین گفتم: _شماها برین، الان میام. اونا قبول کردن و بعد رفتن. رو بهشون گفتم: _یخورده حالش بد شده، چیزی نیست، داریم میبریمش بیمارستان، شما هم برید خونه هاتون. بالاخره هر طور که بود راضیشون کردم و بعد رفتم به سمت نامجون و جیمین.
وقتی پیداشون کردم، سوار ماشین شدم و بعد جیمین به سرعت راه افتاد. وقتی رسیدیم، نامجون دوباره جونگ کوک رو پشتش گذاشت و با هم وارد بیمارستان شدیم، و بعد از اینکه پرستارا بردنش، روی صندلیا نشستیم. جیمین آروم شونه هام رو ماساژ میداد و سعی داشت آرومم کنه، نامجون هم هی اینور و اونور میرفت و توی فکر بود. بالاخره بعد از چند دقیقه نامجون که معلوم بود اعصابش خیلی خورده گفت: ♡اینجوری نمیشه، باید با دکترش صحبت کنم. بهم نگاه کرد و گفت: ♡اسم دکترش رو میدونی؟ کمی فکر کردم، گفتم: _آقای چانگ لی. ♡اوکی، همینجا منتظر بمونین، الان میام. و بعد خیلی سریع رفت. تمام مدت از استرس زیاد هزاران بار مردم و زنده شدم. یا پاهام رو روی زمین میکوبیدم یا بلند میشدم و قدم میزدم، ولی فایده ای نداشت. خدا خدا میکردم بلایی سر جونگ کوک نیاد، من بدون اون نمیتونستم ادامه بدم. اینقدر عشق و علاقم بهش بیشتر شده بود که حتی نمیتونستم یه لحظه ازش دل بکنم. نمیفهمم برای چی؟ برای چی یهو حالش بد شد؟ اون که سرپا و شاد بود! میدونستم داره یه چیزی رو ازم مخفی میکنه، اون واقعا مشکوک میزد، باید بهم میگفت حالش بده، تقصیر خودشه! توی همین فکرا بودم که نامجون رو از دور دیدم. من و جیمین همزمان بلند شدیم و فوری به سمتش رفتیم. وقتی درست رو به روش قرار گرفتیم، سریع و بی مقدمه ازش پرسیدم: _چی شد؟ دکتر چی گفت؟ نامجون با حالت عجیب و صدای گرفته ای گفت: ♡راستش، اون گفت...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بک بده
الان میخوام خفت کنم
خیلی عالی بود توروخدا بزار پارت بعدو اشکم دراومد چرا جای حساس کات می کنی اخه 😭😭😭😭😭😭😑😐😑😐😑😭😭😭😭
ممنون🥲😂
پارت جدید رو گذاشتم، توی صف بررسیه
پارت بعدی کی میزاری؟... ــ
دارم مینویسمش
امروز میزارم
چرااا اینجاااا تمومشششش کردیییی عررررررر 😢
🥲🥲🥲
این رمان خیلیییی قشنگه جای حساس کات کردی پارت بعدی لطفااا🥲🥲
مرسی عزیز دلمممم
چشممم
من دارم میمیرممممم تروخدااااا بگوووو چی شده؟؟؟
من امشب خوابم نمیبرههههه
تو پیوی بهم بگوووو
تروخداااا
من همیشه واسه داستان تو خیجان دارم پس اگه بهم بگی چی میشه هم بازم میخونم پس تروخدااا تو پیوی بگو🥲
ایییی نه نمیرررر
مرسی گلم
اوکی میگم ولی لطفا اسپویل نکن
و اینکه فقط در حد راهنمایی
اگه من کاریت نداشته باشم بقیه با اره برقی میوفتن دنبالت😂ولی تو رو روح جد کوک دیگه جای انقد حساس قطع نکن🥺
جرررر😂
خب اینجوری دیگه داستان جذاب نیست😔
چی گفت 😨
یا ۱۰۰ جد بی تی اس😂
پارت بعدی میفهمی
😂
عالیییییی
مرسییی💕
یا هفت جو بنگتن چی گفتتتتت
نمیره ها
بمیره باید یه قبر دونفره واس ما دوتا کنی ❤⛓
نگران نباش
پارت بعدی میفهمی🥺💕
یه سوال
تو واقعا این رمانو برای دو سه نفر فرستادی🥲
آری
یکی برا تارا یکی دیگه هم زرا بعدی هم هانا
ولی چون تستچی حساب ندارن نتونستن فالوت کنن