
لوکا خامه و شکلات صبحانه و مربا رو از یخچال برداشت و میز رو چیند و منم پنکیک و کروسان درست کردم و بعد لوکا رفت بچه ها رو صدا زد و همه اومدن آدرین وقتی یه کروسان روخورد صورتش روجمع کرد گفتم :بد شده؟ گفت:نه عالی شده گفتم :مرسی بعد صبحانه زوئی و آلیا میز رو جمع کردند و ظرف ها رو تو ماشین ظرف شویی گذاشتن و ما هم تو پذیرایی نشستیم به لوکا گفتم :برو بهش بگو که دیدم آدرین و نینو با تعجب نگام میکنن نینو پرسید: چی رو؟ گفتم :نخودچی رو. لوکا :باشه میگم مری :آفرین یه برنامه بشین بهش بگو

لوکا:اوکی و ظهر با زوئی رفتن بیرون تا شب بیرون بودن و شب اومدن از لوکا پرسیدم:چی شد؟ لوکا :قبول کرد خیلی خوشحال شدم و بعد شام خوابیدم صبح بیدار شدم یه لباس مشکی با ساپورت پوشیدم (عکس لباس مرینت عکس اسلایده) رفتم پایین دیدم فقط آدرین هست ازش پرسیدم بقیه کجان؟ آدرین :لوکا و زوئی یه ساعت پیش رفتن بیرون و آلیا و نینو هم نیم ساعته رفتن بیرون مری:اوکی صبحانه خوردی؟ آدرین : نه مری : باشه پس من الان صبحانه رو آماده میکنم. رفتم آشپرخونه و ماکارون و کروسان پختم و تزئین کردم و بعد آدرین رو صدا زدم .آدرین اومد و باهم صبحانه خوردیم و بعد من ظرفها رو جمع کردم و تو ماشین ظرفشویی گذاشتم
راستش من صبحانه خورده بودم ولی میخواستم بیشتر با مرینت وقت بگذرونم برای همین وقتی مری گفت صبحانه خوردی گفتم نه وقتی که دیشب به نینو گفتم:اون چه احساسیه که وقتی یکی رو میبینی نفست بند میاد و نینوگفت : عشق خیلی تعجب کردم گفتم :عشق؟ نینو:آره . حالا فهمیدی چرا همش به مرینت فکر کنم و مثل قبل دوست ندارم اذیتش کنم و روش غیرتی شدم تصمیم گرفتم که مرینت رو به رستوران دعوت کنم و بهش بگم پس گفتم :ام مرینت مرینت :بله؟ آدرین :امروز وقتت خالیه ؟ مری:ام ..... لوکا و زوئی و آلیا که نیستند و اریک هم که گفت تا شب تو شرکت باباش کار داره و خودم هم که دیروز به شرکت بابا سر زدم آره وقتم خالیه

مری:باشه و رفتم یه لباس ناز پوشیدم(عکس لباس مرینت عکس اسلایده) و رفتم پایین و سوییچ ماشین بابام رو برداشتم و به آدرین دادم که آدرین گفت کجا بریم؟ مری:بریم پارک دو لا تت دو (یه مکان واقعیه) آدرین : باشه و راه افتاد به سمت پارک وقتی رسیدیم آدرین ماشین رو پارک کرد و وارد پارک شدیم من گفتم که بریم قایق سواری آدرین :باشه و بعد سوار قایق شدیم وقتی قایق به وسط دریاچه رسید آدرین دستام رو گرفت که من با تعجب بهش نگاه کردم گفت:مرینت نمیدونم چجوری بهت بگم ولی باید بدونی که من عاشقت شدم چشمام از تعجب 4 تا که هیچه 100000 شده بود با تعجب گفتم :چی آدرین گفت: دوستت دارم
مرینت : ببخشید آدرین ولی باید بگم که من تو رو دوست ندارم یعنی دوست دارم ولی فقط به عنوان یه دوست متاسفم از زبان آدرین خیلی ناراحت شدم گفتم:تو عاشق اریکی؟ مری:نه نه اصلا اریک فقط دوست بچگی من و لوکاست متاسفم که ناراحتت کردم آدرین : عیبی نداره و یه لبخند زدم اما در واقعیت خیلی ناراحت بودم مطمئنم مرینت یه روزی عاشقم میشه بعد برگشتیم و از دریاچه بیرون اومدیم و بعد به سمت باغ وحش پارک رفتیم و بعد تا نزدیک ظهر تو پارک بودیم و برای ناهار رفتیم رستوران و بعد برگشتبم خونه من رفتم اتاقم و نشستم به امروز فکر کردم هنوز 5 روز دیگه اینجاییم شاید تو این مدت مرینت هم عاشق من شد
پنج روز بعد از زبان مرینت الان دیگه باید برگردیم پاریس 2 روز پیش از زوئی درباره اینکه عشق چجوریه پرسیدم وقتی زوئی توضیح داد فهمیدم که منم عاشق آدرین هستم ولی فعلا ترجیح میدم چیزی درباره ش به کسی نگم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی بود
آخ جون مری و آدری عاشق هم شدن❤
☺☺