ناظرررررررررر منتشررررررررر🥺🍭ناظر جون جدت منتشر کن یه بار رد شد لطفااا😭
_راستش من از چیزی نمیترسم ....اره اون قضیه سوسک و مارمولک و موش...خب چون من از اونا متن.فرم اما دیگه از چیزی نمیترسم🤔 میدونی چیه...من ترسو نیستم...مثل تو! بگذریم الان یکم دیر وقته...یکم استراحت کنیم و چیزای روی مبل رو برداشتم و گذاشتم رو میز ..... و نشستم رو مبل. ادرین خیلی قیافش خنده دار شده بود 😂😂 یکم خندیدم که گفت: چیشیده؟ من خندم نمیگیره😐 بخواب😐 ماریانا: خیلی بامزه خوابیده بود تو دلم گفتم: روح اصلا وجود نداره ادرین😃 اما اگه باشهام من نمیزارم اتفاقی واسه تو بیوفته😄 و چشمام رو گذاشتم رو هم و خوابیدم. امیلی: در رو باز کردم ....زود باش دخترم مواظب خودت باش مالیرا: فقط وینود رو بفرستید فرودکاه ماشین رو بیاره باشه؟ امیلی: باشه نگران نباش گابریل: فرودگاه؟! مالیرا و امیلی: 😧 گابریل: چرا؟ جایی.....جایی میری مالیرا؟ مالیرا: اره.....م...من گابریل: کجا؟ کجا میری؟ امیلی: اره...اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟ الان خیلی دیروقته دیگه باید بری بخوابی😅 گابریل: الان وقت خواب تو و مالیرا هم هست ...... مالیرا تو نگفتی میخوای کجا بری! امیلی: الان گفت دیگه! داره برای یه جلسه مهم کاری میره😅 گابریل: اما... امیلی: اما چی؟ چقدر گیر میدی. تو اینجا چیکار میکنی تو که میدونی پاریس چقدر ترافیک داره زودباش برو😑 مالیرا: ا..اره اره خداحافظ گابریل*: مالیرا چرا اینقدر نگران به نظرمیومد؟ چرا ازش هر سوالی میپرسیدم امیلی جواب میداد؟ این دونفر باهم یه نقشهای کشیدن.
ماریانا: حس کردم یه چیزی ریخت روی صورتم...بدن.م لرزید...دستم و گذاشتم روی صورتم و پاکش کردم واضح نمیدیدم یکم پلک زدم تا درست بشه...به دستم نگاه کردم😧😧😧 ی..یه چیز ق..قرمز بود😧😥 سریع درست نشستم....هول شده بودم..خ..خون؟😥😧 سریع به سمت چپم نگاه کردم ا...ادرین نبود😥😥🥺 سریع از سرجام پاشدم یه کسی داخل عمارت بود که یه نور همراه خودش داشت و خودش معلوم نبود😢😭 خ..خیلی ترسیدم حالا که معلوم نبود ادرین کجاست....ترسم بیشتر شد😢 یکم اومد جلو که دیدم یه نفر با عصا...یه چراغ نفتی و عینک و کمری خم شده که یه هودی سیاه تنش بود و کلاه کل سرش رو پوشونده بود،بود خیلی هول کردم یه جیغ خفیف کشیدم که حتی صدام به خودمم نرسید سریع رفتم عقب تر😢 سریع به مبل بغل دستم که لباسای ادرین روش بود نگاه کردم ا..اره اونجا بود...اروم و با لکنت گفتم: ا..ا..ادرین😢 خواستم بیداش کنم که چشمم به پایی که داشت از در میومد داخل افتاد😧 سایش خیلی ترسناک ترش میکرد قلبم خیلی تند میزد یه نگاه به صورتش کردم ی..یه ماسک خیلی خیلی ترسناک رو صورتش بود😭😧😢 زبونم یاری نمیکرد تا کسی رو صدا کنم یا چیزی بگم🥺😢 صداش خیلی ترسناک بود که میگفت: بیاا!😈 من اومدم تو رو ببرم😈 دوباره ادرین رو صدا زدم: ا..ا...ا..ادرین😢😭😧 پ..پاشو خواهش میکنم😭😢 ا..ادریننن😢😭 که یکدفعه یه چ.ا.ق.و از کتش بیرون اورد😢😢
دیگه کارام دست خودم نبود اشک توی چشمام جمع شده بود و توانایی کاری رو نداشتم یه جیغ خفیف کشیدم و گفتم: ن..نه و رفتم عقب😢 اما پشت سرم یه میز بود خواهش میکنم ن.نه که باز.و.م رو گرفت و چرخوند سمت خودش از نزدیک ترسنا.ک تر میشد که حس کردم یه چیزی رو وارد بد.ن.م کرد اما دوباره این کار رو تکرار کرد حدس میزدم اون چاق.و باشه چون تیزیش خیلی ضایع بود اما از ترس و گریه متوجه هیچی نمیشدم : ننننننه😭😭😭 نه😭😭😭😭😭 😭😭😭😭😭😭اینقدر صدای گریم شدید بود که صدای هیچ چیز رو نمیشنیدم😭 بد.نم از ترس میلرزید. ادرین: دیدم واقعا داره گریه میکنه😐😂 (بچه پررو😐ترسوندیش تازه میگی واقعا داره گریه میکنه؟😐صبرکن من بالاخره به حساب تو میرسم😐😐) گفتم: ماریانا؟ سریع ماسکم رو دراوردم و گفتم: منم ادرین ادرینم😂 که دیدم داره با تعجب به صورتم نگاه میکنه ....چیه؟ ماریانا: ت..ت..تو ب..به من چ...چ...چاقو زدی؟ 😢 ادرین: نه بابا اینو ببین...این الکیه😂 اینم سُسه بابا😂اینا همش الکیه تو هیچیت نشده😂 که دیدم محکم هولم داد عقب و با گریه گفت: چرا باهام همچین شوخی مسخره ای کردی ادرین😭😢 تو میدونی من چقدر بد ترسیدم؟ 😭 چطور تونستی من س.ک.ت.ه میکردم می.مر.دم چی؟ که دیگه تحمل نکردم و با دس.ت.ام صورت.ش رو گر.فتم و گفتم: اروم باش ماریانا ساکت! م..من معذرت میخوام🙂 باشه؟ من داشتم شوخی میکردم م.م...من فکرنمیکردم تو اینقدر بترسی....یعنی اینقدر نگران بش اینقدر نباید میترسی من ا..اصلا فکرشم نمیکردم😔 ماریانا تو حالت خوبه؟🥺 من نمیزارم تو هیچیت بشه🙂 همیشه پیشت میمونم🙂 که دیدم با تردید درستشو اورد جلو و گفت: قول میدی؟ ادرین: منم دس.تشو گر.فت.م و گفتم: قول! اما یه جوری نگام میکرد هنوز ترس و نگرانی تو صورتش موج میزد که دیدم دس.ت.شو کشید ....ا...بریم داستان دیگه داره تموم میشه هاع؟ بریم بخوابیم😁
که دیدم به مبل اشاره کرد و بلند گفت: راستی اون چیه؟😐 سرم و اونور کردم و گفتم: چی؟ که فهمیدم چی رو میگه😅 اها فهمیدم..تو بیا اینجا که لباسام رو تک تک نشونش دادم و گفتم: راستش من اینو از یه فیلم ایده گرفتم و انجامش دادم 😅😁 حالا بیا بریم بخوابیم....عا...ببخشید ب..بیا بیا بخواب وقتی نشست گفتم:حالا اگه یه رو.ح واقعی بود جیکار میکردی؟😂 که دیدم محکم زد تو دستم گفتم: باشه باشه شوخی کردم😂😂😐 مالیرا: سوییت به اسم اقا و خانم اگرست ثبت شده شما یه نگاه بکنید... پذیرش: درسته خانم ثبت شده اما خودشون هنوز نیومدن مالیرا: نیومدن؟ و گوشیمو اوردم بیرون و زنگ زدم به خاله امیلی___الوخاله؟ _الو مالیرا؟ چرا اینوقت شب زنگ زدی؟ من خواب بودم همه چیز روبه راهه؟ _ادرین و ماریانا اصلا نیومدن اینجا😒 _چی؟😧 اونا نرسیدن؟ دخترم...نکنه اون ماریانا _اره....100درصد اون ماریانا این نقشه رو کشیده😒 حتما گفته ادرین یه جای دیگه نگه داره... اما حالا من چیکار کنم؟ من..میترسم نکنه بین اون دوتا _چی داری میگی دخترم! بهش فکرنکن! ببین ...به چیزای بد فکرکنی اتفاق میوفته! اصلا ولش کن...تو یه کاری کن...تو به ادرین زنگ بزن _خاله من قبل از اینکه بیام اینجا کلی به ادرین زنگ زدم ادرین گوشیشو خاموش کرده... _گوشیشو خاموش کرده؟ خ..خب میگی حالا چیکار کنیم مالیرا؟ _دیگه چیکار کنیم؟ باید امشب اینجا بمونم! چون تا صبح نه پروازی داره نه قطاری هست! صبح با پرواز ساعت 11برمیگردم قبل از اون هی به ادرین زنگ میزنم _باشه هر جور خودت صلاح میدونی مواظب خودت باش خداحافظ _صبح_ ادرین: بیدار شدم یکم چشم هامو مالیدم تا درست ببینم به دور و برم نگاه کردم ماریانا نبود😧 از جام بلند شدم و گفتم: ماریانا؟ ماریانا؟ ماریانا: صبح بخیر ادرین: صبح بخیر سر صبحی کجا.... که دیدم فنجون چایی رو جلوم گرفت😄🍭 چه خبره دختر؟ تو از سر صبح رفتی دوش گرفتی لباستو هم عوض کردی تو این عمارت چایی هم درست کردی؟ ماریانا: اهم...اخه دیشب رو لباس من سس ریخت برای همین من عوضش کردم بعد از ساک تو لباس خودمو برداشتم و لباسمو عوض کردم ادرین: اره ...خب....تو، تو این عمارت خرابه چایی و شکر هم پیدا کردی!؟ راستش من تا چایی نخورم نمیتونم بگم صبح بخیر😁😂 راستش تو ز.ن خیلی خوبی هستی .... و چایی رو خوردم اما یه مزه دیگه میداد ماریانا: راستش اونم از دکه گرفتم خ..خب اینجا گه چایی پیدا نمیشد دیشبم وقتی میومدیم من اون دکه رو دیدم و چایی رو هم از اون گرفتم ادرین:😐😐 (ضایع شد بچم😂😂 ) ادرین: خ..خب به هر حال و زود چایی رو خوردم و ساک رو جمع کردم ماریانا: با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: تو گفتی که من ز.ن خیلی خوبیم...خب راستش تو هم ش.و.ه.ر خیلی خوبی هستی که دیدم داره با تعجب بهم نگاه میکنه اومد سمتم و گفت: به چی فکر میکنی؟ ماریانا: ه..هیچی😁 ادرین: برو دروغگو😐 ماریانا: من دروغ نمیگم😐 ادرین: راستشم نمیگی...بگو اما حرف نمیزد هی رفتم سمتش اونم میرفت عقب...بگو دیگه ماربانا: خ..خب راستش _بگو.... _رسیده بودم به میز دیگه نمیتونستم برم عقب گفتم: خ..خب من به این فکر میکردم که................... اصلا بهت نمیگم😏 اگه میتونی خودت بفهم😝 که وقتی حواسش نبود فرار کردم _چ...چی؟ ماریانا صبرکن! به چی فکر میکرد؟😑 (این پارت هم تمومید😁 لایک و کامنت فراموش نشه🥺🍓 از اجی ها و .... ممنونم که تولدم رو تبرک گفتید🥺 خیلی دوستون دارممم🥺❤ تا پارت بعدی بای ناظر عزیزم لطفا زود منتشرش کنید ممنون میشم تروخدا 🥺🥺 بعدی شرایطه)
دوستان لطفا منو توی مسابقه (بهترین جمله کت نوار☺) کاربر ladybug حمایت کنید . پلیز پین کن آجی
های صوییتی(≧(エ)≦ )↬
ما ᴍʏ sᴀᴛᴀɴ∆° هستیم(≧(エ)≦ )↬
ب فن هامون┛🄼🅈 🄵🄽┗ میگیم(≧(エ)≦ )↬
ما اصلا مای فن نداریم(≧(エ)≦ )↬
میشه مای فن شی؟(≧(エ)≦ )↬
--------------------------------
صاری بابت ت.ب مایل ب پین?
عالی 😍
تنک
عالی بود آجی;-)
مرسی
خواهش میکنم آجو;-)
نیایش تو کامنت ها خوندم ک پارت جدید رو گذاشتی و گزارشش کردن😕
الان میخوای چیکار کنی؟ دوباره میزاریش؟ اخه خیلی ها و هم خودم اونو نخوندیم 😕😩
پارت ندید نبود پارت ۷۸بود پارت ۷۹ فردا میاد
اها
کدوم احمقی داره گزارش میده😐
نمد😐😭
چمدونم ولی زنده نمیزارمش 😐 💣 🔫
پارت ۷۸ رو من خوندم الان دیدم نیس گزارش شده یا خودت پاک کردی؟ و ینم بگم شرایط پارت ۷۸ کامل بود
گزارش کردن...بله میدونم کامل بود
چه بد خیلی ناراحت شدم😣😣😣 حس بدی داره....... پس بعدی کی میدی؟
فردا
😍😍
پارت ۷۸ کی حذف کرد
گزارش شده
آجی من پارت 78 رو خوندم ولی الان اومدم دیدم نیست حالا نمیدونم شرایط هم رسیده بود گزارش شده آجی یا خودت پاکش کردی؟
شرایط کامل بود گزارش کردن پاک شد
واااااا چراااااا😐
پارت بعدو بده دوشنبه شد تو گفتی شنبه میدی😕
شنبه دادم گزارش شد
خب پس الان بده😐😂😘
خب خیلیا خوندن و میدونم لایک و کامنت نمیخوره اما باش...میزارم
خیلیا هم مثل من نخوندن من خودم هرکیو دیدم میگم تستت رو لایک کنه😎
مرسی عشقمم❤❤