
حال کردین چه زود پارت جدیدو گذاشتم؟😂🤌🏼 پیوندی و لذت ببرید🤍
زمانی که من و مایک غذا مون رو تموم کردیم، زمانی بود که قرار بود ارشد ها خوابگاه ها رو نشونمون بدن. وقتی از سرسرای بزرگ خارج شدیم، من و مایک برای تیلی و اندی دست تکون دادیم. اسم ارشدمون سانا کالینز بود. دختر مهربونی بود. اون ما رو به سمت تابلوی بانوی چاق هدایت کرد و رمز در خوابگاه رو بهمون گفت:شکلات دریایی. رمز عجیبی بود، ولی چیزی بود که یادم بمونه. سالن عمومی گریفندور خیلی فضای گرمی داشت. حالا که پاییز شده بود، هوا یکم سرد شده بود و برای همین شومینه ی سالن، خیلی به این مسئله کمک میکرد. طبق حرفای سانا، و البته کتاب، خوابگاه دخترا بالای پله ها سمت راست و خوابگاه پسرا همونجا سمت چپه. من به مایک شب بخیر گفتم و را پله های سالن رفتم بالا و وارد خوابگاه دخترا شدم.
تو خوابگاه دوستی نداشتم. یه دختر اونجا بود که طبق حرفایی که دوستش باهاش میزد، اسمش ریچل بود. من برای اینکه باهاش دوست بشم، بهش گفتم:《آم... سلام.》اون جوابمو داد:《چیه؟》تعجب کردم. 《چرا مثل خر نگام میکنی؟》گفتم:《ببخشید؟》با رقت نگاهم کرد و گفت:《میدونم چی میخوای بگی. ولی نه ممنون من با احمقایی مثل تو دوست نمیشم. من خیلی از تو بهترم. تو لیاقت دوستی با منو نداری. 》با تعجب نگاهش کردم. بنظر میومد دشمن پیدا کردم! اونم از نوع هم گروهی! باورم نمیشه! البته مشکل چندانی نبود، چوم رفتم مسواک زدم و وقتی رفتم توی تخت بلافاصله خوابم برد. صبح ساعت 6 بیدار شدم. کلاسا ساعت 8 شروع میشد. ردام رو پوشیدم و آماده شدم تا برم سر میز صبحونه. ریچل بسیار شده بود. وقتی داشتم میرفتم سمت در خوابگاه، ریچل اومد جلوی در و گفت:《کجا داری میری؟ بیرون رفتن از خوابگاه سه گالیون برات مایه میخوره.》من پوزخند زدم پو جوابشو دادم:《یه وقت اوخ نشی کوچولو!》بعد دست راستش که به چهار چوب در خوابگاه چسبیده بود رو گرفتم و زوم اونور تابفهمه نباید با من در بیوفته. وقتی داشتم میرفتن بیرون، ردامو گرفت و کشیدم داخل خوابگاه. گفت:《هاه! واقعا فک کردی میتونی با این راحتی از من رد بشی؟》من جواب دادم:《فک میکردم معلومه.》بعد دوتا دستشو گرفتم و چسبوندم به هم. بعدش هولش دادم توی خوابگاه و از در خوابگاه رد شدن و در رو روش بستم. بعد تا بخواد بیاد در خوابگاه رو باز کنه سریع از پله ها رفتم پایین و از در سالن عمومی رد شدم. هوف! بلخره ازش خلاص شدم!
رفتم توی سرسرای بزرگ. آسمون صاف بود و چند تا تیکه ابر پنبه ای توی آسمون بودن. رفتم و کنار مایک نشستم. پرسید:《چخبر؟》من همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم. گفت:《چه احمقه! از این زورگو هاست.》گفتم:《آره راست میگی.》 بعدش دیگه هردومون هیچ حرفی نزدیم. اولین کلاس، موجودات جادویی بود. درس موردعلاقمه. رفتیم توی محوطه ی مدرسه. هاگرید اونجا بود. اون گفت:《امروز میخوام ببرمتون بالای تپه.اونجا قراره یه موجود استثنایی، ولی یکم خطرناک رو باهم ببینیم. بهتره وقتی رسیدیم پشت من بمونید.》 اون ما رو به بالای تپه برد. اونجا یه عالمه حیوون، با تیغای بلند روی بدنشون و چنگک های تیز بجای دست، اونجا بودن. اصلا بامزه نبودن. هاگرید گفت:《فقط یه آدمی که از ته دل موجودات جادویی رو دوست داشته باشه میتونه بهشون نزدیک بشه. کی اینجا هست؟》قبل از اینکه بتونم دستمو ببرم بالا، یهو ریچل منو هول داد وسطشون. با شکم افتادم روی اونا. یهو هاگرید سر ریچل داد زد و منو از وسط تیغ های اونا آورد بیرون. دیگه نفهمیدم چیشد، چون بی هوش شدم.
چشمامو باز کردم. همه ی دوستام توی درمانگاه هاگوارتز دور تختم جمع شده بودن. شکمم حسابی میسوخت. مایک گفت:《اون به هوش اومد!》همه به من نگاه کردن. اندی گفت:《چه اتفاقی افتاد مو راکتی؟》گفتم:《ف... فک کنم اون دختره احمق منو هل داد روی اون حیوونا... راستی اسمشون چی بود؟ نشنیدم هاگرید میگفت.》مایک گفت:《توی صحبتاش شنیدم که... اسمشون چنتی عه.》اسم عجیبیه. یهو در درمانگاه باز شد. همونطور که حدس میزنید، ریچل وارد شد. گفت:《خب...خب...خب. این نتیجه ی د افتادن با من بود.》بعد دیوانه وار خندید. با بدجنسی گفت:《اوه! آسیب دیدی؟ چه جالب! بذار زخم هات رو ببینم... 》تا اومد زخم هام رو لمس کنه، اندی دستاشو گرفت و هولش داد. با عصبانیت گفت:《چجوری جرعت میکنی به خواهرم نزدیک بشی؟ اونم بعد از بلایی که سرش آوردی؟》
ریچل گفت:《هر اتفاقی براش بیوفته حقشه.》اندی گفت:《تو هم حقتو میبینی. بهت قول میدم.》خانم پامفی با پروفسور مک گونگال وارد درمانگاه شد و یه بطری خیلی کوچیک، اندازه ی یه بند انگشت جلوم گذاشت که توش یه معجون آبی بود. بهم گفت:《دارو عه. باید بخوریش.》من در بطری رو باز کردم و معجون رو سر کشیدم. خوشمزه بود. بعدش پروفسور مک گونگال پرسید:《خانم وینترز، میتونم بدونم که چرا افتادید روی اون چنتی ها؟》میدونستم لو دادن ریچل کار درستی نیست، ولی ممکن بود بمیرم! پس به پروفسور گفتم:《راستش... ریچل منو از عمد هل داد روی اونا. فقط چون برای بیرون رفتن از خوابگاه بهش سه گالیون نداده بودم.》پروفسور مک گونگال ریچل رو تنبیه کرد که بنظرم واقعا حقش بود.
آنچه در قسمت بعد خواهید خواند: دعوای بین ریچل و کاترین ادامه پیدا میکنه و کاترین متوجه چیزی میشه که آرزو میکرد هیچوقت اتفاق نمی افتاد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی عالی بود :)
ج چ : نمد ... یه راز از ریچل بر ملا میشه ؟؟