فقط یک ساعت تا دستور بعدی مونده بود مرینت رو دعوت کردن به اتاقم
مرینت:زمانی که رفتم توی اتاق آدرین ،آدرین در اتاقش رو قلف کرد بهش گفتم آدرین داری چی کار میخوای بکنی
آدرین:مرینت میدونم که قراره فقط یک نفر از این مسابقه ی مسخره زنده بمونه و فقط شاید ۲۴ ساعت دیگه زنده نباشم
پس میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
مرینت من من من دوست دارم ،نمیدونم باید چطور ببگم یعنی همیشه میخواستم بهت بگم ولی روم نمیشد
یعنی نه که همیشه عا عا شقت باشم ولی تازگیا این احساس رو پیدا کردم و دیگه چطوری باید بهت بگم
همون موقع مرینت که روبه روی من وایساده بود گفتش میدونی منم همین حس رو دارم ولی ولی نمی نمی دوستم....
مرینت:گفتم نمیدونم چطوری احساساتم رو بهت میتونستم بگم که همون موقع👩❤️💋👨
تولدت مبارک 🥳🥳
فالوم کنید. بک می دم
به رمانم یه سر بزنید حتما خوشتون میاد
لایک شد
تورو خدا پارت بعدی. رو بزارررررر
نهههههههههههههههههههههههههههههههههه
عالیییییی بیده
انیو👣💕
یه درخواست کوچیک دارم🍭🌸
میشه به بلک اسکای رای بدی؟ 🥺🧋
testchi.ir/polls/78559
با این کارت یه دنیا خوشحالمون میکنی💕🍓
عالیههههه