
توجه این داستان برای افراد زیر۱۲ سال مناسب نمیباشد زیرا چیز هایی در داستان گفته است که هم برای سن های پایین تر مناسب نمیباشد و هم منظور آن را نمیفهمند توجه کنید داستان اکشن است و عاشقانه هم هست.
مرینت: برای آدرین نوشته بود تمام شرکت کنندگان رو به قتل برسان تا برنده شوی🤯 این رو فقط برای اون ننوشته بود برام منم همین بود رفتم لباسم رو بر کردم و رفتم طبقه ی پایین دیدم برای همه همین رو نوشته لایلا،کیم همین رو نوشته بود🤯 همون موقع آدرین از اتاق بالا اومد پایین آماده شده بود آدرین:بعد اینکه به اومدم پایین به مرینت نگاه کردم صورت هر دوتای ما قرمز شده بود ولی مرینت لبخند زد و گفت من هنوز سیر نشده بودم که من سری بحث رو عوض کردم و گفتم ماموریت بعدی چیه ؟ تا کیم اومد بگه که ماموریت بعدی چیه لایلا...
رفت توی آشپز خونه و کیم رو نشونه گرفت و چاقو رو پرت کرد سمت اون🤯 همون موقع از دهن کیم خون اومد و افتاد زمین و مرد😱 من همون موقع رفتم سمت لایلا گفتم چرا این کار رو کردی گفت آخر باید یکی میمرد یا باید همتون بمیرید من نزدمش چون معلوم نبود چیکار میکنه همون موقع مرینت نشست پای جنازه ی کیم و شکه شده بود همون موقع من بلندش کردم و گذاشتمش روی پای خودم و منم حرفی نمیزدم
مرینت:آدرین منو برد داخل اتاق خودش و در رو قلف کرد که لایلا نتونه بیاد همون جا من به آدرین گفتم چرا این اتفاق باید برای ما بیوفته الان یعنی فقط یکی از ما میتونه از این مسابقه برنده بشه یا هیچ کسی رو نکشیم و هممون بمیریم😭 مامان بابام چی اونا نگرانم میشن آلیا چی خواهرش الان داره دنبالش میگرده آلیا الان اون طرف هستش و خواهرش نمیتونه چیزی بدونه
آدرین:همون موقع یه چیزی به ذهنم رسید که گفتم بیا این کار رو انجام بدیم شاید کار کنه گفتم مرینت اگر از فرانسه بریم چی؟ مرینت:منظورت چیه؟ آدرین:این مسابقه الان داره فقط داخل فرانسه برگذار میشه و اگر از کشور خارج بشیم و گوشیمون رو بشکنیم شاید زنده بمونیم مرینت:نقشه ی آدرین خوب بود ولی فقط ۷ ساعت مونده بود تا امروز تموم بشه و تا اون موقع تا ما بخوایم به فرودگاه بریم دیر میشه و این که از کشور خارج بشیم حالا اینا کنار الان چطوری از دست لایلا فرار کنیم آدرین:میت نیم از پنجره فرار کنیم در اتاق عم قلف هستش پس لایلا نمیتونه بیاد تو و به ما همه کنه پس میتونیم تز پنجره فرار کنیم مرینت:ولی من همه ی وسایلم خونه ی خودمون هستش چیکار کنیم؟ آدرین:همه ی وسایلت رو ول کن زمانی که رسیدیم به اونجایی که میخوایم بریم همه چیز برات میخرم با هم ازدواج میکنیم و بچه به دنیا میاریم و گذشته ی خودمون رو فراموش کنیم چون چاره ای نداریم
مرینت:زمانی که آدرین گفت ازدواج کنیم خیلی خوشحال شدم و خجالت کشیدم ولی اون موقع وقتش نبود آدرین گفت بریم به کانادا اونجا تا الان نرفتیم امکاناتش هم خوب هستش انگلیسی ه بلد هستیم پس مشکلی نیست! من مشکلی نداشتم آدرین سری بلیتش رو خرید زمانی که پرواز هستش ساعت ۱۵ هستش یعنی فقط ما باید تا ۲ ساعت دیگه فرودگاه باشیم
آدرین:سری وسایلم رو برداشتم مرینت هم که چیزی نداشت و باید کاملا گذشته ی خودش رو فراموش میکرد میدونم چقدر سخته تازه نمیتونه مامان باباش رو بره ببینه چون نمیتونه بهشون توضیح بده یا نمیتونه با من بیاد همون موقع شروع کردیم با مرینت از پنجره بیرون پریدن زمانی که رسیدیم به پایین ساختمون سری دست مرینت رو گرفتم و رفتیم پایین زمانی که رسیدیم پایین سری لایلا رو اونجا دیدیم گفت فکر کردید من خرم نمیفمم شما میخواید چیکار کنیدهمون موقع به سمت ما چاقو پرتاب کرد ولی منو مرینت جاخالی دادیم
چاره ای نداشتیم باید لایلا رو میکشتیم چون اگر اون زنده میموندیم ما نمیتونستیم بریم به فرودگاه همون موقع مرینت دوید به سمت لایلا و اون رو زد به دیوار و اون رو بیهوش کرد سری گفت آدرین بیا بریم مرینت:آدرین حول شده بود من سری دستش رو گرفتم و با هم رفتیم به سمت ماشین آدرین رانندگی بلد نبود چدن فقط ۱۵ سالش بود سری تاکتی گرفتیم تاکسی که اومد رفتیم تا فرود گاه فقط ۱ ساعت دیگه وقت داشتیم تا پرواز، سری رفتیم توی فرود گاه نشستیم زمانمون که رسید آدرین:دست مرینت رو گرفتم زمانی که خواستیم سوار بشیم جلومون رو گرفتن
من ۱۵ سالم هست و مرینت هم ۱۴ واسه ی همین به این راحتی ها نمیتونستیم سوار بشیم آخه کی به دو تا بچه ی ۱۵ ۱۴ ساله اجازه میده بدون بزرگ تر پرواز کنه ما چاره ای نداشتیم جریان رو به نگهبان فرودگاه گفتیم اون سری دست مارو گرفت و بردم ن توی هواپیما اون گفت من قبلا توی این مسابقه شرکت کردم پس برای نجات خودتون تلاش کنید توضیح بیشتری نداد و سری رفت
ما هم وقت رو تلف نکردیم و سری رفتیم روی صندلی هامون نشستیم هواپیما شروع به حرکت کرد نیم ساعت دیگه از فرانسه بیرون میرفتیم ساعت ۶ بود و ۶ نیم از فرانسه بیرون میرفتیم زمانش رسید از فرانسه بیرون رفتیم هنوز هم نمیدونستیم که گوشیمون رو بندازیم یا نه آخه یکی از قوانین بازی این بود که اگر گوشیتون رو خراب کنید که مثلا فرار کنید مجازات خواهید شد ولی ما این ریسک رو باید انجام میدادیم مرینت خواب رفت منم گفتم پس خودم گوشی خودم رو میشکنم که اگر اتفاقی نیوفتاد بعدش گوشی مرینت رو بکنم اول گوشی خودم رو شکوندم هیج اتفاقی نیوفتاد باورم نمیشه ما الان از فرانسه بیرون رفته بودیم از مسابقه نجات پیدا کردیم من گوشی مرینت رو شکوندم
مرینت:زمانی که بیدار شدم ساعت ۹ شب بود آدرین دست من رو گرفته بود و گفت گوشی هارو کشوندم هیچ اتفاقی نیوفتاد ما از این مسابقه نجات پیدا کردیم من زمانی که این خبر رو شنیدم خیلی زوق کروم و آدرین رو 👩❤️💋👨 و همین طوری ادامه دادم تا آدرین خودش رو کشید عقب و گفت الان موقعیت خیلی خوبی نیست منم گفتم باشه ولی وقتی رسیدیم باید جشن بگیریم ادرین:😳 ساعت ۱۲ شد! هیچ اتفاقی نیوفتاد خیالمون راحت شد دیگه دقدقه ای نداشتیم زمانی که رسیدیم به کانادا رفتیم به یک هتل تا اون موقع که آدرین یه خونه بگیره آدرین:مرینت رفت حموم منم از خستگی زیاد گرفتم خوابیدم دیگه مشکلی نداشتیم مسابقه کاملا تمام شد راحت شدیم
۱ سال بعد:.....
درسته این قسمت آخر بود ولی یه قسمت دیگه هست که میگیم در کانادا چیکار میکنن که اونم به زودی منتشر میشه امید وارم خوشتون اومده باشه دوستون دارم منتظر باشید تا زندگی مرینت و آدرین رو در یک قسمت در کانادا ببینیم دوستون دارم بای بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تولدت کلی مبارک
ان شاء الله که بهترین ها برایت اتفاق بیوفته🌱
داستانت وحشتناک بود ولی مرض داشتم خوندم😂😢با اینکه ادرینتیه اشکم در اومد خیلی بد بود😭هم عالی❤😂😢😭نمیدونم کدوم بگم😂😭
وحشتناک ترین داستان بود
فقط یه سوال معجزه گر هاشون چی شده بود؟
توی داستان معجزه گر ندارن
😐
عالیییییی بود
عالیییییییییییی🥺🥺🥺
یه داستان دیگه می خوامممم🥺🥺💖
به زودی داستان بعدی در نورد خون آشام شدن مرینت خواهد بود
مرشییی
عالیییییی
میدونی چیه؟ خیلی از داستانت خوشم اومد همه داستانا یا فقط غمن یا شادی یا تعنه و.. من تا الان فقط چن تا داستان منحصر به فرد پیدا کردم که داستان تو هم جزعشونه خیلی خیلی خوشحالم ک داستانتو خوندم
خوشحال شدم نظرت رو خوندم ممنون منتظر باشید که قراره داخل داستان بعدی مرینت خون آشام بشه
باشه 😊