ناظر لطفا رد نکن
دوستان لازمه بگم که اگه کتاب محفل ققنوس رو خونده باشید تقریبا ۱۰۰۰ و اندی صفحه هست که موقع ساختن فیلم خیلی از قسمت ها حذف شده و این داستان رو من طبق اتفاقاتی که تو کتاب میوفته نوشتم پس ممکنه که بعضی جاها توی فیلم نبوده باشه و اگه هرجا رو متوجه نشدید بگید براتون توضیح بدم البته بهتون بر نخوره میدونم همتون پاترهد واقعی هستید و همه ی اینا رو میدونید ممنون
بعد از اینکه هری توسط مودی،لوپین و بقیه به خانه ی پدری سیریوس آمدن. جلسه ی محفل تمام شد در اتاق باز شد سیریوس بیرون آمد سیریوس همانقدر از دیدن هری خوشحال شد که هری از دیدن او . هری گفت: سیریوس سیریوس گفت: سلام هری اونا هم دیگر را طوری بغل کردن که انگار سال ها هم را ندیده اند وقتی از هم جدا شدن سیریوس کمی عقب تر رفت پرفسور مارچ با لبخند انها را تماشا میکرد هری وقتی متوجه شد که پرفسور مارچ هم آنجا ایستاده گفت: سلام پرفسور مارچ گفت: سلام هری سیریوس دوباره جلو آمد و گفت: هری اینجا خونه ی پدری منه. دامبلدور میخواست که دوباره محفل ققنوس رو تشکیل بده و من اینجا رو بهش پیشنهاد کردم( نگاهی به مارچ انداخت)و خب....ماهم تصمیم گرفیتم که زندگی مشترکمون رو اینجا شروع کنیم مارچ گفت: هری واقعا متاسفم....ما باید زودتر برای اوردن تو میومدیم ولی .....ولی دامبلدور مخالف اینکار بود و میگفت پیش دورسلی ها جات امن تره آن شب هری در خانه ی شماره ی ۱۲ گریمولد در کنار دوستانش و بقیه احساس خانواده کرد .همه ی کسانی که بودن برای چند ساعت از همه چی فارق شدن جنگ با ولدمورت شروع شده بود ولی آن شب آنها در کنار هم امن ترین سنگر را تشکیل داده بودن و هر کدام بیخیال از سرنوشت یکدیگر
صبح روز بعد هری برای محاکمه ای که در وزارت خونه داشت زود بیدار شد. امروز روز محاکمه ی هری بود زیرا چند روز پیش او جلوی چشم پسر خاله ی مشنگش طلسم پاترونوس را اجرا کرده بود البته هری میدانست که پسر خاله اش انقدر خنگ و کودن هست که هیچی نفهمیده. هری وارد آشپز خانه شد خانم ویزلی در حال آماده کردن صبحانه بود و سیریوس و لوپین و آقای ویزلی هم درحال صحبت درباره ی خبری که در پیام امروز دیده بودند ،بودن.و پرفسور مارچ و تانکس هم مشغول حرف زدن راجب خاطرات بچگی بودن تانکس به محض اینکه هری را دید حرفش را قطع کرد و گفت:سلام هری خوب خوابیدی هری گفت: بله مارچ صندلی ای که کنارش بود را عقب کشید تا هری روی آن بنشیند و گفت: صبح بخیر هری هری روی صندلی نشست و گفت:صبح بخیر.
بعد از جلسه ی محاکمه.وزارت سحر و جادو. بعد از پایان جلسه وقتی هری و آقای ویزلی در اداره درمیان جمعیت به سوی آسانسور میرفتند صدایی از میان جمعیت گفت: آرتور....هری صبر کنین آنها برگشتن آن کسی که آنها را صدا کرده بود پرفسور مارچ بود از میان جمعیت به سوی آنها آمد . آقای ویزلی گفت: اینجا چیکار میکنی امیلی؟ مارچ نفس نفس میزد و گفت:بعد از اینکه شما رفتید دامبلدور پیغام فرستاد که برای راست و ریست کردن... کار های سال اولی ها بیام اینجا.....شما چیکار کردید.. هری گفت:تبرعه شدم امسال هم تو هاگوراتز میمونم مارچ گفت: خوشحالم که اینو میگی هری (بعد رو به آقای ویزلی) خب آرتور میخوای هری رو تا شب پیش خودت نگه داری؟ آقای ویزلی گفت: میخواستم هری رو ببرم خونه ولی کلی کار دارم مارچ گفت:من میتونم هری رو ببرم خونه فقط قبلش باید برم یه برگه بدن که کورنلیوس فاج امضا کنه آقای ویزلی نفس راحتی کشید و گفت: ممنونم امیلی فعلا خدافظ تا شب اقای ویزلی سوار آسانسور شد .وقتی در آسانسور بسته شد پرفسور مارچ گفت:خب حالا باید دنبال فاج بگردیم....اخه میدونی فاج معمولاً توی دفترش نمیمونه هری گفت:بعد از تموم شدن جلسه از اون طرف رفت مارچ گفت:خیلی خوب پس ما هم از اون طرف میریم آنها از همان طرفی که هری اشاره کرد رفتن در انتهای راهرو ها کورنلیوس فاج،وزیر سحر و جادو مشغول حرف زدن با لوسیوس مالفوی بود مارچ جلو رفت و گفت::سلام آقای فاج فاج گفت : سلام امیلی. لوسیوس مالفوی نگاهی به هری و مارچ انداخت و گفت: بعداً دوباره میبینمت کورنلیوس و بعد رفت.فاج به سمت مارچ برگشت و گفت: کاری داشتی مارچ گفت إ.....م بله از طرف دامبلدور آمدم میخواستم این برگه رو امضا کنی و در اخر وقتی کارشان تمام شد با مترو به خانه ی شماره ی ۱۲ گریمولد برگشتن
نظرات بازدیدکنندگان (0)