پس از کمی پیادهروی، به لبهی جنگل رسیدیم. سر و صدای بچهها بیش از حد در گوشم میپیچید؛ من صدای سکوت جنگل را بیشتر دوست داشتم. هندزفریام را به پلیر کوچکی که اجازه داشتم همراه داشته باشم وصل کردم و در دنیای آهنگهایم غرق شدم. همزمان سعی میکردم مراقب مسیر پیش رو و همچنین فاصلهام با بقیه باشم تا از گروه عقب نمانم. ناگهان حس کردم کسی مرا صدا میزند، اما اهمیت ندادم؛ اگر کار مهمی داشت، حتماً جلو میآمد. دقیقاً در همین لحظه، دستی روی شانهام نشست. گوشی سمت راست را از گوشم بیرون آوردم و به طرف راست نگاه کردم. ویلیام بود.
ویلیام با لحنی جدی گفت: – راه کمی خطرناک است. بهتر است به جای گوش دادن به آهنگ، حواست به جلوی پاهایت باشد. لبخندی کوچک زدم و به نشانه تأیید، سرم را تکان دادم. کمکم انبوه درختان اطراف بیشتر شد و دیگر تقریباً نوری از خورشید به پایین نمیرسید. امیلی با صدای بلندی فریاد زد: – بچهها! اینجا کمی خطرناک است، چاله و فرورفتگی زیاد دارد. با احتیاط راه بروید! صدای همگانی آمد: «چشم!» اما بچههای دوازده و سیزده ساله اصلاً به این هشدارها گوش ندادند و مدام میدویدند و سر و صدا میکردند.
به درختی بسیار تنومند رسیدیم که قطر تنه آن چنان زیاد بود که انگار میدان مرکزی جنگل باشد. در کنار درخت، سراشیبی بسیار تند و خطرناکی قرار داشت که مشخص نبود کسی اگر سُر بخورد و به آنجا بیفتد، زنده خواهد ماند یا خیر. ریشههای بزرگ درخت از خاک بیرون زده بودند و ما مجبور بودیم روی آنها تعادل خود را حفظ کنیم. در همان حال، متوجه صدای چکه کردن آب شدم: – اوه، نیجل! انگار باتری (یا قمقمهات) سوراخ شده و آب میریزد. به سمت نیجل رفتم؛ ناگهان چند نفر از بچهها با عجله به سمت ما دویدند و محکم به من برخورد کردند. سعی کردم پایم را محکم روی ریشهی درخت بگذارم تا تعادلم حفظ شود، اما متأسفانه پایم دقیقاً روی قطره آبی که از قمقمه نیجل ریخته بود، لغزید و در یک لحظه، زیر پاهایم خالی شد!
نیجل با وحشت جیغ کشید و محکم دستم را گرفت. صدای من در گلو خفه شده بود. دستان نیجل از شدت استرس عرق کرده بودند و دیگر توان نگه داشتن مرا نداشتند. در همان لحظه، ویلیام با سرعت خود را به ما رساند و دستم را محکم گرفت. ویلیام فریاد زد: – من او را بالا میکشم، تو برو و مربی را خبر کن! امکان دارد (او) آسیب جدی دیده باشد! نیجل، در حالی که نفسنفس میزد، گفت: «بـباشه.» ویلیام با قدرت مرا بالا کشید و پرسید: «حالت خوب است؟!»
درد شدیدی در مچ پاهایم احساس کردم. از ناحیه زانویم کمی خون میآمد و دستانم هم خراش برداشته بودند. با این حال گفتم: «آره، خوبم. ممنونم که نجاتم دادی.» ویلیام با لحنی توبیخآمیز پاسخ داد: «تو اصلاً صدایی داشتی؟! اگر جیغ نیجل نبود، احتمالاً الان مرده بودی!» سکوتی سنگین حکمفرما شد. حال که چهرهام را ناراحت دید، سریعاً عقبنشینی کرد و بحث را عوض کرد: «اشکالی ندارد. میتوانی بایستی؟ انگار مربیها خیلی جلوتر رفتهاند.» سرم را تکان دادم: «آهوم، مشکلی ندارم، میتوانم راه بروم.» بلند شدم، اما بیاختیار از درد شدید مچ پا نالیدم. ویلیام دوباره پرسید: «مطمئنی مشکلی نداری؟» گفتم: «نه، واقعاً مشکلی نیست.» راه رفتن برایم فوقالعاده سخت بود، اما ترجیح میدادم این درد را تحمل کنم تا بار دوش کسی شوم. هر بار که پای راستم را روی زمین میگذاشتم، احساس میکردم استخوانهایم از هم جدا شدهاند. ناگهان، امیلی با عجله به سمتم آمد و با دستپاچگی گفت: «سوفی! خوبی؟!» گفتم: «آره خوبم، فقط یکم پام درد میکنه.» امیلی اول نگاهی به زانوی زخمیام انداخت و بعد به مچ پایم که عجیب به نظر میرسید، خیره شد. امیلی: «بهتر است مچبندت را پاره کنم. لطفاً بنشین.»
چه قشنگ
فرصت؟