
اینم پارت چهارممممم🥺فردا پارت پنج و شیش رو میزارم😉🌧💕
در رو آروم باز کردم و به داخل سرک کشیدم، سرش توی گوشیش بود. رفتم داخل و درو بستم. با صدای در بهم خیره شد، بعد اخم کرد و گفت: +کی گفت بیای تو؟ برو بیرون. بهش توجهی نکردم، روی تخت کنارش نشستم. پرسیدم: _من کاری کردم؟ +چی؟ _من کاری کردم که حالت خوب نیست؟ +نه. _پس چرا رفتارات اینجوریه؟ دو ماهه با سردی داری باهام رفتار میکنی، اصلا بهم توجه نمیکنی، انگار یه روح سرگردون توی خونم. +دلیلش به خودم مربوطه. _ به منم مربوطه، چون توی این خونه فقط داره با من بد رفتار میشه، پس قطعا مشکل از منه، بگو چته؟ +هیچیم نیست، برو بیرون. _جونگ کوک من میخوام کمکت کنم که حالت بهتر بشه. +من نیازی به کمک تو ندارم. _ببین، همین الانم داری باهام بد حرف میزنی. +دوست دارم، مشکلیه؟ _جونگ کوک لحبازی نکن، خواهش میکنم، بهم بگو، بزار کمکت...
با سیلی محکمی که به صورتم زد حرفم نصفه موند، اینقدر شدت ضربش زیاد بود که صورتم داشت زق زق میکرد و میسوخت. با ناباوری دستمو روی گونه سمت راستم گذاشتم، میتونستم جای انگشتاشو حس کنم. بغض کرده بودم، چشمام پر اشک شده بود، اون، اون منو زد؟ اون رو من دست بلند کرد؟ نه...نه این قطعا یه خوابه، اون، اون منو نزده مطمئنم... اما نه، خواب نیست، واقعیته، اون واقعا منو زد! قطره اشکی از چشمم بیرون اومد، با صدای گرفته ای گفتم: _تو...تو منو زدی؟ چیزی نگفت، فقط عصبی بهم نگاه کرد. آروم از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، اما قبل از اینکه از اتاق برم بیرون، برگشتم سمتشو با بغضی که داشت خفم میکرد گفتم: _تو هم...یکی مثل قبلیایی. و از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم. آروم اشک میریختم و لباسا و گوشی و وسایل دیگم رو داخل چمدون میریختم. از همون اول کارم اشتباه بود، نباید توی این خونه میموندم، باید همون روز میرفتم پی زندگی خودم. همون لباسای پاره و کهنه قدیمیم رو تنم کردم و چمدونم رو گرفتم، و از اتاق خارج شدم. به سمت در حال رفتم، خواستم بازش کنم که جونگ کوک گفت:
+کجا میری؟ برگشتم و جونگ کوک رو دیدم که کنار نیلا وایساده، مامان و بابا...نه، خانم و آقای جئون هم اونجا بودن. خانم جئون گفت: ٪دخترم، چی شده؟ اینجا چه خبره؟ من دارم دیوونه میشم. لبخند تلخی زدم، تعظیم کوتاهی کردم و با همون بغض قبلیم گفتم: _ببخشید خانم و آقای جئون، اما من باید برم، ممنون بابت تمام زحماتی که این یک سال برام کشیدید، واقعا ممنونم، خدانگهدار. و از خونه بیرون زدم. هوا بارونی و طوفانی بود، اما من اهمیتی نمیدادم. درست مثل همون روز، هه، همون اتفافات داشت دوباره رخ میداد، الان حتما دوباره جونگ کوک با ماشینش میاد دنبالم که منو برگردونه. یهو صدای ماشینی رو شنیدم، برگشتمو بهش نگاه کردم، بله، خودش بود، اهمیتی بهش ندادم به راه خودم ادامه دادم. چند لحظه بعد، صداش رو از پشت سرم شنیدم که میگفت: +هی ا/ت صبر کن، وایسا لطفا. توجهی نکردم و دوباره به راهم ادامه دادم، ولی اون بهم رسید، دستاشو گذاشت روی شونه هام و منو به سمت خودش برگردوند، چرا تمام اون لحظات دارن دوباره تکرار میشن؟ با التماس گفت: +ا/ت، لطفا لج نکن. _مگه تو نکردی؟
+من اشتباه کردم. _منم اشتباه کردم که اون روز نرفتم پی کار خودم، منم حماقت کردم که خام حرفای تو شدم و پیشتون موندم. +ا/ت لطفا بس کن. _بس نمیکنم، تو هم یکی مثل اون آدمای قبلی هستی، تو هم مثل اونا باهام طوری رفتار کردی که انگار بردتم، و مثل اونا بهم سیلی زدی. داد زد: +ا/ت من از قصد اونکارو نکردم، به خدا تقصیر من نبود. _درسته، تقصیر من بود، نباید پیشت میموندم، و نباید بمونم، اینجوری خیلی خوشحال تری. +نه ا/ت من بدون تو خوشحال نیستم، من بدون تو نمیتونم. _خوب بلدی نقش بازی کنی جئون جونگ کوک، آفرین، حتما یه تست بازیگری بده، مشتاق اون روزیم که تورو روی بیلبردا ببینم. خواستم برم که لباسمو گرفت، و بلند فریاد زد: _تو با این کارت منو نابود میکنی، تو قلب و روحمو میشکنی ا/ت، میفهمی؟ دیگه واقعا حرصی و عصبانی شده بودم، بغض توی گلومم داشت خفم میکرد و این خیلی رو مخ بود. دستامو بردم بالا و لباسش رو چنگ زدم، منم مثل اون گفتم: _من عاشقت بودم جئون جونگ کوک، اما تو با سیلی ای که بهم زدی نابودم کردی، تو قلب و روحمو شکستی، میفهمی؟ با چشمای درشت شده بهم خیره شده بود، هیچ حرکتی نمیکرد
و مشخص بود که از یه چیزی تعجب کرده. لباسشو محکم ول کردم و دوباره ازش فاصله گرفتم، تقریبا ازش دور شده بودم که یهو بلند گفت: _من عاشقت بودم. برگشتم سمتشو بهش خیره شدم. در همون حال که ایستاده بود ادامه داد: _من عاشقت بودم، عاشقت هستم، عاشقت خواهم بود، اینو بدون ا/ت. و اومد سمتم. باورم نمیشد، اون، اون گفت عاشقمه؟ یعنی اون حسی که به هم داشتیم، دو طرفه بود؟ سرجام خشک شده بودم و هیچ حرکتی نمیکردم، نمیتونستم حتی یه ذره هم تکون بخورم، جونگ کوکم لحظه به لحظه بهم نزدیک تر میشد، تا جایی که فقط یک سانت باهام فاصله داشت. با دستاش صورتمو قاب کرد و گفت: +خیلی وقت بود میخواستم بهت بگم، میدونم دیره ولی، اینو بدون که من از ته قلبم عاشقتم ا/ت! و بعد چشماشو بست و بو*سه آرومی روی ل*ب هام گذاشت. با چشمای قرمز شدم به چهرش خیره شده بودم، بو*سش و رفتاراش وادارم میکرد همراهیش کنم اما من اینکارو نمیکردم. چند ثانیه توی همون حالت بودیم که من آروم پسش میزنم، و همون لحظه اشکام سرازیر میشن، و بعد خیلی سریع ازش دور میشم. تا آخرین لحظه صدای خواهش و التماساشو برای برگشت میشنیدم، اما بهش توجهی نمیکردم، دیگه نمیخواستم حتی برای یه بارم که شده ببینمش، اصلا نمیخواستم!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی
مرسی عسلم🧡
دوست دارم گریه کنم خیلی قشنگ بود ترخدا بزاااار
امروز میزارم💕
فالویی بک بده
ایول عالیه
چرا اینقد اخلاق این دختره شبیه منه
من فک کردم مثل بقیه ی فیکا قبول میکنه تو اون بوسه همراهیش میکنی 😂
مرسی💕
جر😂
چرا پارت بعد و نمیزاری کفاف فردا ۵ و ۶ و میزاری که
گذاشتم باید بررسی بشع
خخخححححخخخخخخخیللللللللللللللیییییییییییی
خخخخخخخففففففففننننن بودددد✌
مرسی عزیز
پارت بعد پلیزززررررررر
پارت بعدو به زودی میزارم🥺
ممنون
عععرررررر
😭😭😭
فردا اشکم دراومدددد