سلام به همه دوستان عزیزم . ❤🌹 اخرین دوشنبه سال۱۴۰۰ امروز هست . عید هموطنان عزیزم مبارک باشه برای همتون ارزوی سلامتی و دلی خوش میکنم . انشاالّله همیشه در کنار کسانی که دوستشون دارید خاطره های خوشی بسازید . و بهترین لحظات رو در کنار خانوادتون داشته باشید .
دوستان عزیز لطفا زبان فارسی رو پاس بدارید . ما زبانمون خیلی ارزشمنده ولی کم کم داره کمرنگ میشه اونم فقط به خاطر اینکه ما از کلمات درستی استفاده نمیکنیم . مثلا : به جای اینکه ببخشید یا متاسفم استفاده بکنیم میگیم صاری . این واقعا جای تاسف داره که داریم با حرف زدن خودمون زبان به این زیبایی رو از بین میبریم و به جاش کلمات اشتباه استفاده میکنیم . پس از شما خوهش میکنم که فارسی را پاس بدارید . میدونستید ۱۰ شاعر برتر جهان فقط ۵ نفر شون ایرانی بوده پس لطفا از کلمات صحیح استفاده کنید که همیشه زبان فارسی پابرجا بمونه
تهیونگ : باورم نمیشه که سو این حرف رو زد و سریع از سر صندنلیم بلند شدم و گفتم : راست میگی؟ . سو : بله . تهیونگ : با خنده و با صدایی بلند گفتم ولیعهد این کشور قراره به دنیا بیاد و به این مناسبت جشنی بزرگ در کل این کشور گرفته میشه . بعد روبم رو به سمت سو بردم و گفتم از این به بعد نباید سوار اسب بشی و نباید دیگه با کسی مبارزه کنی . سو : اگر شما هم این ها رو بهم نمیگفتی خودم انجامشون نمیدادم😐 . تهیونگ : ملکه ، من ازت خواهش میکنم هم مواظب خودت باش و هم مواظب بچه . ازت خواهش میکنم و من برای این ولیعهد کوچک برنامه های دارم . زیبایی این ولیعهد کوچک باید به مادرش بره و شجاعتش به باید به پدرش بره . سو : فعلا باید دعا کنیم که بچه سالم باشه . تهیونگ : اون بچه پدرش کیم تهیونگ و مادرش کیم سوعه و اون حتما قوی و سالمه . فعلا به اتاقت برو و تا میتونی استراحت کن . سو : بله . بعد بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم و خوابیدم . چند ساعت بعد . سو : وقتی بیدار شدم چند دقیقه بعدش ندیمه اجازه ورود خواست و منم بهش اجازه دادم بیاد داخل وقتی در اتاق باز شد به جای اینکه ندیمه وارد بشه
تهیونگ وارد اتاق شد و من جا خوردم . تهیونگ : وقتی رفتم داخل اتاق به ندیمه ها گفتم بیان داخل اتاق . سو : وقتی تهیونگ به ندیمه هاگفت بیان داخل اتاق دیدم که ندیمه با سینی های پر از غذا وارد اتاق شدن . تهیونگ: باید این غذا ها رو بخوری که هم خودت قوی بشی و هم ولیعهد کوچک مون . سو : ۱۰ نفر هم به زور میتونن اینقدر غذا بخورن . بعد میخوای من خودم تک همه اینها رو بخورم . تهیونگ : هرچقدر که تونستی بخور . سو : رفتم روی صندلی نشستم
و شروع کردم به خوردن غذا . وقتی داشتم میخوردم نگاهم افتاد به تهیونگ که بهم زل زده بود . میشه تو هم بخوری اخه دوست ندارم موقع خوردن یکی بهم نگاه بکنه خیلی خجالت میکشم . تهیونگ : باشه . بعد منم قاشق و چنگالم رو برداشتم و شروع کردم به خوردن . وقتی غذا رو خوردیم به سو گفتم منو بیشتر دوست داره یا ولیعهد کوچلو رو . سو : خب من ولیهد رو بیشتر دوست دارم چون مادرشم و مادر تو هم باید تو رو دوست داشته باشه . وقتی این حرف رو زدم تهیونگ سرش رو انداخت پایین و من تازه فهمیدم چی گفتم . (خب بچه ها اینجا سو به مادر تهیونگ اشاره کرد و مادر تهیونگ مرده بود و تهیونگ از حرف سو خیلی ناراحت شد سو : واقعا معذرت میخوام و من با بی فکری این حرف رو زدم . من هر دوتون رو دوست دارم . تهیونگ خیلی خب😔 . سو : لطفا منو ببخش نمیخواستم ناراحتت کنم . بهت که گفتم من هر دو تون رو دوست دارم . منو میبخشی؟ . تهیونگ : آم....باید بهش فکر کنم . سو : لطفا🥺 . تهیونگ : خیلی خب دیگه صورتت رو این شکلی نکن . من بخشیدمت . سو : مرسی😊 . تهیونگ: ملکه قبل از اینکه بیام پیشت به طبیب دستور دادم بیاد که معاینت کنه . سو : وقتی تهیونگ این حرف رو زد همون لحظه ندیمه حضور طبیب رو اعلام کرد . تهیونگ : بیا داخل . طبیب اومد داخل . سو : طبیب اومد نبضم رو گرفت و بعدش به سر ناخن هام نگاهی انداخت . تهیونگ : طبیب وسایلش رو جمع کرد و روبش رو به سمت من کرد و گفت : یک مشکل....
خب دوستان عزیز این پارت هم به پایان رسید امیدوارم دوست داشته باشید . عیدتون پیشاپیش مبارک باد . نصیحتی از نویسنده : زبان فارسی را پاس بدارید 🙏🌹 شعری از حافظ : تو که از صورت 🌼 ما حال دل ما بی خبری 🌺 غم دل با تو نگویم 🌹 که ندانی دردم🌸 دوستان عزیز پارت ۲۵ گزارش شده . من هیچ صحنه ای داخل داستانم نمینویسم . یه سوال دارم از شما . به نظر شما داستان من داستان صحنه داری هست؟