پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خـ.لافـ.کار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
در حالی که به ستون ساختمان تکیه داده بود جواب داد {خب؟} آمیگدال در سوی دیگر خط تردید کرد اما بالاخره جواب داد. {فقط میخوام بدونم ایرس کجاس!} تایسون پوزخندی زد و گفت { هی واقعا دفعه پیش توبه نکردی؟...به هر حال چیکارش داری؟} آمیگدال که صبرش کم شده بود گفت {یا جوابمو بده یا قطع میکنم!} تایسون آهی کشید و گفت {زن داداش اینقدر بد اخلاق نباش!...حالا هرچی...بیا خیابون هشتم کوچه سوم پلاک هشت و....} قبل از اینکه حرفش تموم بشه آیرس موبایلش را از دستش کشید و گفت{کجایی؟} آمیگدال که شوکه شده بود گفت {آیرس...خودتی؟...من...من فقط میخواستم ببینمت...فعلا تو ایستگاهم} آیرس آهی کشید و گفت{همونجا صبر کن میام دنبالت} سپس موبایل تایسون را پس داد و از آنجا بیرون زد.تایسون که کمی جا خورده بود فریاد زد.«هی فقط میخواستم ببینم چیکارت داره!»
آیرس سریع سوار ماشین شد و با سرعت به سمت ایستگاه رانندگی میکرد. امیگدال که با استرس پایش را تکان میداد با شنیدن جیغ لاستیک از جایش بلند شد و چند قدم جلو رفت.ماشین آیرس به سرعت جلوی ایستگاه متوقف شد و با پیاده شدن همزمان گفت «مگه اون شب شمارمو اسکن نکردی چه نیازی بود به اون احـ.ـمق زنگ بزنی! میدونی چقدر نگرانت بودمـ» جمله اش تمام نشده بود که آمیگدال محکم بغـ.ـلش کرد و با صدایی که سرشار از بغض بود گفت «متاسفم...متاسفم...یادم رفت شماره را ذخیره کنم...من یه احمـ.ـقمـ» آیرس نفس داغش را بیرون داد و دستانش را محکم دور آمیگدال حلقه کرد و سرش را در موهای آمیگدال فرو برد و سعی کرد با بوییدن آمگیدال خودش را مهار کند. «باشه کافیه...فقط نمیخوام پسرای مذاحم تو زندگیت باشن...میفهمی چی میگم؟» آمیگدال سر تکان داد و بیشتر در سـ.ـینه آیرس فرو رفت و زمزمه کرد. «باید باهم صحبت کنیم» آیرس آهی کشید و گفت «باشه اما اینجا نه...میبرمت ساحل اونجا هوای بهتری داره» آمیگدال لبخند کودکانه ای زد و سر تکان داد.آیرس آمیگدال را سوار کرد و کمربندش را بست و گفت«شماره تایسون کار تیاندی بود؟» امیگدال سر تکان داد و آیرس غرید«احـ.ـمق میتونست به خودم زنگ بزنه!»
رانندگی تا ساحل آرام بود در حالی که باد از پنجره موهای آمیگدال را تکان میداد و آیرس به آن منظره خیره شده بود. وقتی ماشین کنار ساحل یخ زده متوقف شد آیرس در را برای آمیگدال باز کرد و گفت «یه کافه خوب همین نزدیکی ها هست...میخوای یه چیز گرم بنوشی؟» آمیگدال در حالی که انگشتانش را در دست آیرس حلقه میکرد گفت «فقط یه جا برای حرف زدن میخوام» آیرس سر تکان داد و به سمت نزدیک ترین کافه رفت و در را برای آمیگدال باز نگه داشت.وقتی هردو داخل رفتن میزی که در گوشه بود را انتخاب کردند تا کمتر مورد دید قرار بگیرند. آیرس به چشمان آمیگدال نگاه کرد و گفت«پس همه چیو فهمیدی؟» آمیگدال سر تکان داد و تایید کرد و گفت «اما....تنها راه حلش چیه؟» آیرس به صندلی تکیه داد و مردد بود اما گفت«شرط اونا اینه که تو و پسر کوچک تر پارک رو داشته باشن» آمیگدال دست آیرس را کمی محکم تر گرفت و گفت«اما چرا من و پسر آقای پارک؟» آیرس نفسی بیرون داد و گفت«نمیدونم...اما دلایل زیادی دارن که البته هیچ وقت به خواستشون نمیرسن...هرچقدر که بخوان پول میدم یا حتی میتونم خودمو قربـ.ـانی کنم اما نه شما دو نفر رو» آمیگدال نگاهش را پایین انداخت و گفت«برای همین بود گفتی اگه دوباره ناپدید بشی دنبالت نگردم؟» آیرس به سمت آمیگدال خم شد و گونه اش را گرفت و گفت«خب حالا شبیه پیشی کوچولوها به نظر میرسی که دلشون شیر میخواد» خندید و به دماغ آمیگدال زد و گفت «صبر کن...الان برات یه چیزی میارم» آمیگدال با بغض خندید و اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد خودش را جمع و جور کند.
آیرس رفت و با یک تکه چیز کیک و یه فنجان شیر داغ برگشت و مقابل آمیگدال گذاشت و گفت«خب...سالهای زیادی گذشته اما مطمئنم هنوز علایقتو به خوبی حفظم» آمیگدال با ذوق به کیک و شیر داغ نگاه کرد و گفت«واقعا یادته!...سالهای زیادی گذشته» آیرس یا تکیه کیک را با چنگال جدا کرد و به سمت دهنش گرفت«دیگه هیچ وقت بخاطر من گریه نکن...قبلا فکر میکردم با دیدن اشک هایت گیج میشم اما حالا مطمئنم دیـ.ـوونـ.ـه میشم» چشمک زد و فنجان شیر داغ را در دستانش گذاشت. آمیگدال کیک را جوید و جرعه ای نوشید و گفت«اگه ترکم کنی چی؟...چطور میتونم گریه نکنم؟....من دل سنگ نیستم!» آیرس آهی کشید و گفت«مطمئن نیستم تا کی کنارت میمونم اما قول میدم تا وقتی که هستم حالتو بد نمیکنم» آمیگدال لبخندی زد و گفت«همین الآنم داری دلمو به درد میاری» ایرس خندید و موهای آمیگدال را به هم ریخت.
بعد از اینکه کافه رو ترک کردن سفر ماشینی به سمت خیابان های شهر بی پایان به نظر میرسید. در حالی که آمیگدال موسیقی های مورد علاقه اش را بخش میکرد و ایرس فقط به نمایش بامزه دختر مورد علاقه اش نگاه میکرد و لذت میبرد. برای آیرس امیگدال چیزی فراتر از عشق بود چیزی که به تمام وجود حس میکرد و به نظر تا آخر عمر میتونست این حس رو تحمل کنه. اما برای آمیگدال داشتن آیرس تمام زندگی بود...آمیگدال هرکاری میکرد تا فقط مطمئن شود حال آیرس خوب است و میتواند بخندد. بعد از آن روز رفته رفته میانه آیرس و امیگدال گرم تر میشد و اطرافیانشان متوجه این موضوع شده بودند. تیاندی بیشتر از همه متوجه تغییر رفتار های آمیگدال شده بود...مثل خوابیدن سر ساعت ده بعد از چت کردن با ایرس و حتی رژیم غذایی منظم و پیاده روی های صبحگاهی که فقط با هدف دیدن ایرس انجام میداد از چشم تیاندی پنهان نبود و در طرف دیگر تایسون و نیکولای و تایگر متوجه شدند که ایرس کمتر از همیشه عصبی است و تایم های مشخصی با کسی چت میکند و گاهی خوراکی هایی میخرد که هرگز مورد علاقه خودش نبودند و ویـ.ـپ را برای همیشه از زندگیش ترک کرده.
این ارتباط سالم چیزی نبود که همه انتظارش را داشتند اما تا جایی که مشکلی پیش نمیآمد ادامه داشت، درسته؟ البته آیرس و امیگدال مکمل هم بودند و شیرین کاری هایشان به نکات مثبت روابطشان اضافه میکرد. با نزدیک شدن سال نو هوا سرد تر میشد و هر از گاهی شهر پوشیده از برف و باران میشد.خانه ها با چراغ های رنگی تزیین میشدند و تدارکات جشن سال نو آماده میشد. رزین سریع تر از همه تزیینات درخت کیریسمس را انجام داده بود و خانه را تمیز و مرتب میکرد در حالی که باکو تمام مواد لازم برای شام شب سال نو را از چند هفته قبل میخرید و تیاندی هم مثل هرسال ریسه های رنگارنگ برای تزیین خانه و جوراب های شکلات را تزیین میکرد. در این میان باشگاه کارا داغ تر از همیشه بود و تعداد قمـ.ـار ها بالاتر از ماه های قبل بود و فرصت بیرون آمدن آیرس کمتر! هرچند آمیگدال بیشتر اوقات تنها به چند لحظه دیدن ایرس بسنده میکرد اما دوری دلتنگی را بیشتر میکرد درسته؟...در یک صبح برفی دیگر تیاندی در حالی که روی تخت آمیگدال بپر بپر میکرد فریاد میزد. «امیگدال بیدار شو...فقط سه روز تا کیریسمس مونده....هنوز کلی ریسه باید درست کنم...زودباش بیدارشووو...بهم کمک کن لطفاااا» آمیگدال ناله کرد و کوسنی به سمت تیاندی پرت کرد و گفت«هی...نمیبینی خوابیدم...برو از اتاقم بیروووون» تیاندی آهی کشید و گفت«پس با زبون آدم بیدار نمیشی درسته؟....خودت خواستی!» سپس روی آمیگدال شیرجه زد و شروع به قلقلک دادنش کرد.امیگدال که از خنده روده بر شده بود نفس نفس زد «هی کافیه...بسه...نمیتونم نفس بکشم...برو کنااارر» سپس در حالی که از تاخت پایین افتاد ناله کرد و با اخم به تیاندی نگاه کرد.