
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن🙏🏻🍭
لیا يک پيراهن زمردي که بلند بود و یه تاج گل قرمز رو سرش و یه سنجاق سی.نه که وسطش با شکل گل بود پوشيده بود روي لباسشم سنگ هايي زمرد بود کار شده بود البته سرويس جواهرش زمرد بود و موهاش هم نسکافه اي کرده بود. سايه اي سبزي که به پشت چشاي عسليش زده بود چشماش درخشان کرده بود.زيادي خوشگل شده بود..مارسلم که يک کت و شلوار مشکی پوشيده بود...داداشم که از خجالت عر.ق کرده بود،نم.رديم و خجالت ادرین هم ديديم. مجلس تا ساعت 8 بود و بعدش مردها اومدن .باداخل اومدن مردها که نفر اولشون بابا بود همه از جا بلند شدند.چه قدر بابا در نوبه ي خودش زيبا شده بود..موهاي قهوه ایش را که مرتب کرده بود و کت و شلوار مشکي اش خيلي بهش ميومد.عمو که ديگه خارجي ترين لبا.ساش را پوشيده بود.😐
از ز.ن عمو کسي با کلاس تر داخل مجلس نبود...لباساي اون و نگاه اتشين مامان به لباساش من و حر.ص ميداد. گوشه اي ايستادم.بابا بعد از سلام و احوال پرسي با مهمون ها به کنار من اومد و گفت:ميبينيم که دختر بابا امشب خيلي خوشگل شده! نگاهي از سر خ.ج.ا.ل.ت به بابا کردم و چيزي نگفتم. بابا گفت:بيرون سرده ...خيلي سرده. گفتم:خب!
_بيرون سرده..ادرین هم هنوز بيرون ايستاده همراه پدرش. _ اِ براي چي؟ _ميگن داخل شلوغه بهتره تو بري تعارفشون کني. _وقتي به حرف شما گوش نکردن به حرف من گوش کنن؟ بابا دستشو پشت کم.رم گذاشت و اروم به سمت جلو هل.م داد و گفت:بهتره بگي بيان داخل. _چشم از سالن رفتم بيرون.داخل حياط زيادي شلوغ بود .ادرین و اقا گابریل رو که گوشه ي ايستاده بودند و مشغول حرف زدن بودن رو ديدم و رفتم جلو .چه قدر ادرین خوشگل و جذاب و خلاصه همه چي تموم شده بود.کت و شلوار مشکي رنگش و کروات ستش و پيراهن زيرش و کفشش و همه چيش و همه چيش زيبا و شيک بود...انقدر حواسم به ادرین بود که اصلا لباس اقاگابریل رو نديدم. _سلام اقا گابریل.
اقا گابریل سرش را به طرف من چرخوند و گفت:سلام دخترم خوبي ؟ _خيلي ممنون...سلام ادرین😐⚡. ادرین لبخند شي.طنت اميزي زد و گفت:سلام خسته نباشي. دوباره نگاهم را به اقاگابریل دو.ختم و گفتم:بفرماييد داخل خواهش ميکنم. اقا گابریل:من بيرون راحت ترم دخترم. _ بابا و مامان و عمو و خلاصه همه اصرار ميکنن که بياين داخل.. _تعارف ندارم که دخترم. دستم را به سمت خودم گرفتم و گفتم:به خاطر من. نگاهي به ادرین کرد و گفت:بهتره بريم تو ادرین. لبخندي زد و دنبال من وارد خونه شدند.
پدرش که رفت کنار امیلی خانم و ادرین کنار من گوشه اي ايستاد.. ادرین اروم گفت:کي ميخوان عرو.سي بگيرن؟ _اونطور که مامان اينا ميگفتن تابستون.. _تابستون؟يکم زود نيست؟ چرخيدم و خي.ره شدم داخل چشماي ادرین و گفتم:زود؟نه زود نيست. ادرین با ل.حن مسخره اي گفت:مثلا بهتر نيست بزارن 2يا 3 سال ديگه ..حداقل 1سال ديگه. _اداي من رو درمياري ؟ _نه من کي باشم اداي شما رو دربيارم..دارم ج.دي حرف ميزنم. _وقتي مشکلي ندارن و از همه لحاظ امادن براي چي نگيرن. _مارسل کار داره؟مارسل ماشین داره؟مارسل خونه داره؟مارسل سرمايه داره براي زندگي؟مارسل رقص بلده؟(چ ربطی داش؟😐)
با تعجب گفتم:اين حرفا چيه ادرین! _سواله! _خب لیا مارسل رو باهمين شرايط قبول کرده. _تو هم بودي قبول ميکردي؟ _اره..يعني نه..يعني نميدونم. _تو حاضر بودي با پسري که نه کار داره نه تکليف ايندش معلوم نيست ازدوا.ج کني و زود عرو.سي بگيري ولي من که از هر لحاظ امادم نميخواي عر.وسي کني. اخم کوچکي کردم و گفتم:حرفات واقعا بي معنيه. و نگاهم و ازش گرفتم و به جمع نگاه کردم به پچ پچ هاي مامان دمِ گوش مارسل. عص.بي بودم و پامو مح.کم تند تند روي پارکت ميکوبيدم که صدايي مردا.نه از کنارم اومد. _به به مری خانم.
چرخيدم و نگاهم به لوکا که با فاصله ي کمي از من ايستاده بود خيره شدم و با من من گفتم:سَـ ...سلام. _خوبي؟ _ممنون...شما هنوز برنگشتين؟ _بعد از چند سال اومدم فرانسه کجا بخوام برم اخه. _اهان. _چه خبر؟پات که خوب شده؟ نگاهم ب.ي ارا.ده به سمت پاهام رفت و بدون اينکه دوباره به لوکا نگاه کنم گفتم:اره
نگاهم ب.ي ار.اده به سمت پاهام رفت و بدون اينکه دوباره به لوکا نگاه کنم گفتم:اره اصلا حوصله ي حرف زدن با لوکا را نداشتم.ببخشيدي گفتم و ازش ج.دا شدم و به کنار لیا اينا رفتم و اون رو با ادریم تنها گذاشتم.طفپلک ادرین،لوکا از 100تا ادم پر حرف ب.دتر بود! .البته اين پرحرفيش هم مالِ دخت.را بود. لیا با خج.ا.لت نشسته بود و دستشو روي دست مارسل گذاش.ته بود و لبخند ميزد..جلو رفتم و روي مبل کناريش نشستم و گفتم:چه قرمزم شده. لیا سرش را بالا اورد و به من خي.ره شد و گفت:چي؟ _ميگم چه خجالتيم ميکشه اين عرو.س ما.
_واي مری سر عرو.سيم چيکار کنم؟خيلي سخته. _سخت چي دختر جان الان بايد باهمه بگي و بخندي و سعي کني خودتو تو د.ل من که خواهر شوهرتم ج.ا کني. _يعني ج.ا ندارم؟ م.ش.تي اروم به بازوش زدم و گفتم:چه عرو.س پر.و.يي. _مری تو و اقا ادرین زودتر عرو.سیتون رو بگيرن تا نوبت ما بشه. ديگه همينم مونده بود لیا بگه.. کمي فکرام را روي هم گذاشتم..ميخواستم تو همون لحظه تصميم گيري کنم...من ادرین را دو.ست داشتم..امیلی خانمم دو.ست داشتم..از زندگي ايندم با ادرین هم نميتر.سيدم...من درس خون بودم و هر جا که باشم ميتونم درس بخونم و نتيجه قابل قبول بگيرم...من بايد به خاطر خودم و ادرین و همه و همه عروسي ميکردم _اتفاقا ماعروس.يمون بهاره.
_چي؟ _واي گوشات مشکل داره،ميگم ما عروس.يمون بهاره. _جو.ن من؟ _جو.ن تو. لبخندي زد وبا هي.جاني که توي لح.نش معلوم بود گفت:مرسي مرسي مری مرسي. _چرا تشکر ميکني. مارسل که صحبتش با پسري که کنارش بود تموم شد و گفت:چي شد که ز.ن ما را اينقدر خوشحال کردي؟ لیا با ذوق گفت:مرینت اينا بهار عر.وسي ميگيرن!
مارسل از تعجب بالا رفت و گفت:چه بي خبر ! گفتم:اره ديگه يکدفعگي شد. مارسل خنديد و گفت:ما که تصميمون براي تابستون قطعيه _خب... بايد اين خبر را به ادرین ميگفتم تا سو.تي نديم.بهتر بود بهش فکر نکنم من براي خوشحالي اون ها اين تصميم رو گرفته بودم. از جام بلند شدم و رفتم کنار ادرین که با لوکا گرم صحبت بودند البته معلوم بود که هيچ کدومشون علاقه اي به حرف زدن باهم نداشتن..با نزديک رفتن من لبخندي روي صورت لوکا نقش بست و گفت:جان؟ ادرین که نه چيزي گفت نه لبخندي نه اخمي خشک نگاه بهم کرد . ايا بايد لوکا را ضايع ميکردم؟اما با اين نگاهي که ادرین بهم کرد بيشتر د.لم خواست ادرین رو ضاپيع کنم ولي من فعلا با ادرین کار داشتم حالا وقت زياد بود. _با ادرین کار داشتم..يک لحظه. لبخند لوکا بي.چاره ما.سيد و ادرین باهمون ل.حن خشکش گفت:
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آجی توی صف دیدم تستت رو زدم منتشر شه خطا زد بعد دیگه نیاورد تستتو😪
عاجولی حالت بهتره؟🍓✨
میتونی پارت بعد رو بزاری؟🧋🤍
اوم اره عاجی
شب حدود ساعت ۱۱ و ۱۲
پارت جدید رو نمیزاری
چیرا میزارم :/
مرسی عاجی
سلام
آجی فدات شم خوبی
ببخشید حالتو نپرسیدم مامان بابام و جک اجازه نمیدن زیاد دست به گوشیم بزنم
چون دکتر گفته بده بزام
🥺🤞🏻💖💜😵😘
سلام عاجولی
مرسی خبم
💛🌻
خداروشکر ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️
سلام اجی چطوری
اجی امروز حالم خعلی بهتره واسه همین یه پارت میزارم🌻💛
عاجو حالت بهتره؟💛🌻
اره مرسی بهترم💛🌻
پارت بعد چی شد
اجی واقعا حالم خوب نیس
گلوم خیلی درد میکنه و سرفه هامم...
خوب عیب ندارد خوب شودی بزار
آجی میشی
هیلدا هستم ۱۴ سالمه
راستی معرفی داستانم تازه منتشر شده
میشه حمایت کنی🥺❤
اره
پری سیما ۱۲
بازنشر میکنم
میسی آجی جونم❤❤
سلام آجــی جون...
عکس پروفم رو ببین خودمم...
قصد نداشتم عکسمو بزارم... ولی قبل اینکه تو تستچی بزارمش تو پروف واتساپم گذاشتم بودم بعد بهترین دوستم عکسمو پخش کرد.....
حالا که پخش شده گذاشتم...
وایی اجی چ ناری😍❤
عالییییی بود خوشکلم😍😙💜👌🏼
مرسی اجی