
😐😑😐😑😐😑(دارم پلک میزنم😐💔)
بلند شدم و سریع دوش گرفتم... حولمو پوشیدم و بندشو بستم و رفتم بیرون.. وارد هال شدم که دیدم ادرین رو مبل خوابش برده.. نگاهی به ساعت انداختم ساعت 8:30 بود..(وقتی از بیمارستان اومده بودن ساعت مثلا 6 بود) رفتم سمت اتاقمون و وارد شدم.. لباسي پوشیدم و نشستم رو صندلی میز ارایشم... اب موهامو با حوله گرفتم و با سشوار موهام رو خشک کردم.. بلند شدم و رفتم پایین.. رو مبل نشستم... اگه میا رو از دست بدم چی؟ اگه دیگه نتونم ببینمش چی؟ اگه دکتر بگه امیدی نیست چی؟.. تو همین افکارا بودم که صدای ادرین رشته های عصبی مغزمو پاره کرد (دیوونه اگه پاره میشد که میمر.دي😐) ادرین: مممممممممرررررررررررریییییییییییننننننننتتتتتتتتتتتتت .. مری: زهرمار دیو.انه گوشم پاره شد.. ادرین: چیکار کنم صدبار صدات کردم.. به چی فکر میکنی؟ _از دست دادن میا.... اومد نشست کنارم و دستام و گرفت تو دستاش..
ادرین: نگران نباش.. میا قویه اون مقاومت میکنه و دوباره برمیگرده پیشمون... مرینت: اگه هیچکدوم اینا که میگي نشه چی؟ اگه برنگرده؟ اگه نتونه مقاومت کنه؟... در جوابم فقط سکوت کرد..اما چند دقیقه بعدش منو گرفت تو اغوشش.. شاید اغوش ادرین تنها چیزی بود که میتونست تو اون لحظه ارومم کنه.. چند دقیقه گذشت که خودمو از بغلش بیرون کشیدم.. بلند شدم و گفتم: خب اقایی بگو واسه شام چی میخوری؟ .. بلند شد و گفت: دلم واسه همین اقایی گفتنات تنگ شده بود.. و نوک بینیم رو اروم فشار داد که لبخندی زدم..(فردا صبح)
از زبان مرینت: وارد اشپز خونه شدم و برای خودم قهوه درست کردم.. نشستم رو مبل.. ادرین اصرار داشت که امروز سرکار نره تا مراقب من باشه ولی به زور فرستادمش... قهوم که تموم شد رفتم خونه رو گردگیري کردم..(یک ساعت بعد) مرینت: هوفففففف بالاخره تموم شد😫.. رفتم خودمو پرت کردم رو مبل.. نگاهی به ساعت کردم.. ساعت 2:16 بود.. چی؟ چقدر زود گذشت.. وای! ادرین ساعت 3 میاد! بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه سریع برای پختن ناهار دست به کار شدم........ نگاهی به ساعت کردم.. 3:30 بود و ادرین نیومده بود.. اخر طاقت نیاوردم و بلند شدم و رفتم سمت تلفن خونه و زنگ زدم به ادرین.. _بَه سلام مري خانم حال و احوال؟..با خنده گفتم _سلام اقایی کجایی؟ چرا نیومدی؟ _من یه مشکلی برام پیش اومد مجبورم دیر بیام _چه مشکلي؟ _حالا بعدا بهت میگم _باشه _کاری نداری؟ _نه _باشه خدافظ خانمم _خدافظ اقایی.. قطع کردم و رو مبل منتظر نشستم..
ساعت 4:05 بود.. تصمیم گرفتم برم بخوابم به هر حال ادرین کلید داره... رفتم سمت اتاق و درو باز کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت.... با صدای اشنایی چشامو باز کردم _خانمی بیدار شو دیگه.. میدونی ساعت چنده؟ .. نگاهم رو ادرینی که ارنجش رو گذاشته بود رو بالش و سرش رو روی کف دستش ثابت موند.. سرشو جلو اورد و بو.سه ای به لبم زد.. از عصبانیت سریعععع بلند شدم و بالشت رو کوبوندم تو صورتش که خندید.. ادرین: میدونی ساعت چنده؟! .. به ساعت اتاقمون نگاه کردم که کم بود چشام از حدقه بزنه بیروننننن.. ساعت 7 بود!(بچه خوابالو شده😐🙌) مرینت: ای وای! غذا خوردی؟ _اره ولی خب هنوزم گرسنمه _بیا بریم واست غذا بریزم.. بلند شم برم اما مچ دستمو گرفت و گفت: غذامو بده دیگه! _خب بیا بریم بدم دیگه😐 _دیوونه منظورم(به لبش اشاره کرد) مرینت: جیغغغغغغغغ بی تر ادببببببب _چیه خو 😂..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییی
مرسیییییییی عاجییی^^💕🌸
خیلی داستان قشنگی هست
پارت بعدی رو کی میزاری
ممنون
لایک ها بالای 12 بشه میزارم^^
باشه پس من برم لایک کنم
لایک ها 12 شد الان پارت بعد رو میزارم دیگه دست ناظراس کی منتشر شه😐🤲
ایشالا منتشر میشه
ممنون که خبر دادی
بلخره اومد
مس همیشه عالی
ممنون
عالی بود❤
من میدونم اون قلب مهربونو پاکت میا کوچولو رو زنده نگه میداره 🥺هنوز بچست گناه داله🥺❤
مرسی
خبببب.. نمیتونم لو بدم😐
عالی بود آجی جون
مرسیی عاجی
فوقالعادههههه بودد
تنک:] 🤍
عالی بوددددد اجووووو
مرسیییی💕
عالی بودپارت بعد 🥰
مرسی
من منتشرش کردم عالی بود💚💜
ممنون و مرسی🍓✨
عالییی اجی
تنک عاجی:) ⛸️💕