ببخشید کم نوشتم سعی میکنم پارت بعد بیشتر باشه
از زبان مرینت: گفتم« من که همچین عجیب الخلقه ایو نمیشناسم» اقاهه غرید و گفت« منم نگفتم تو منو میشناسی» بعد یه دور دورمون چرخید و گفت« هه میبینم پسر عزیز تر از جانتم اوردی یا یلحظه بزار فک کنم اون اصلا از تو خوشش نمیاد» اون اینارو از کجا میدونه. رو کرد به الکس بعد به من نگاه کرد تو نگاهش هیچ حسی نبود بعد گفت« حتما فک میکنی من اینارو از کجا میدونم»
عصاشو ناز کرد و گفت« از این عروسک، کاربردیه میتونم تک تک لحظات زندگیتو ببینم. ولی متاسفانه سر یه طلسم مسخره نمیتونم ایندرو ببینم» بعد منو گرفت و پرت کرد اونطرف بعد پرواز کنان باصدایی بم و ترسناک و چشمانی که بنفش شده بود گفت« نابودت میکنم ولی نمیکشمت چون هنوزم برام مهمی بعدم اینجوری بیشتر مزه میده» بعد سریع رفت رو کردم به الکس و گفتم« اون کیه چرا این اتفاقا افتاده» الکس به زور بلند شد و اومد پیشم و گفت« نمیدونم فقط میدونم خرابی های زیادی به بار اورده و خواهد اورد تو باید بری به معبد افسانه ای تا میراکلس ققنوسو بگیری.
با تعجب گفتم« ققنوس ولی اون همش یه افسانس خودتم میگی توی معبد افسانه ای» الکس میگه« اره ولی تو چین از یکی از نگهبانا مکانشو بپرس اون حتما بهت میگه ولی برای این کار هم به میراکلس گربه هم کفشدوزک نیاز داری» مرینتم گفت« اره کفشدوزک دست منه مال گربه هم دنیل» از زبان دنیل: من الان منتظر بودم که مامان معجزه گرو از دستم بگیره که گفت« اونم پیش دنیل امنه پس اره هردوشونو دارم»
باورم نمیشه مامان الان مهجزگرو از دستم نگرفت. از زبان مرینت: چند دقیقه داشتم به خرابه های معبد نگاه میکردم که یکدفعه صدای گرومپ گرومپی اومد به هیولای سنگی به رنگ بنفش و سیاه اومد و هر چی که سر راهش بود تبدیل به خاکستر میشد. مسیر غولو دنبال کردم که دیدم نه الکس سر راهشه تا خواستم چیزی بهش بگم از توش رد شد و تبدیل به خاکستر شد اخرین حرفش قبل پودر شدن این بود (هیولای زمانی)
سلام داش خفن بود از این سری خیلی خوشم میاد باحاله
ممنون داش
عالی داداشی
ممنون اجی
عالییییییی بود پارت بعدی 🌸🍓🌹
ممنونم حتما
فالوویی بفالوو:))
کردم
عالی😍
ممنون