سلام دوستان من اومدم با قسمت نهم معجزه عشق امیدوارم خوشتون بیاد کامنت یادتون نره چرا دیگه کامنت نمیدید ؟؟من واقعا ناراحت می شما اگه یه سلام یا خوبه هم بگید من خوشحال میشم اگه این پارت کامنت ها به ۳۰تا نرسه به قرآن پارت ۱۴را نمیزارم به جون جفت برادر هام به خدا قسم نمیزارم😢😢😢😢
از زبان مرینت:رفتم حموم و مو هامو خشک کردم و یکم رژ زدم و مو هام را باز گذاشتم و دیدم ساعت ۵:۴۵دقیقه هست گفتم تیکی وقت تغییر شکله تیکی اسپاتس ان وقتی تبدیل شدم رفتم سمت برج ایفل...از زبان ادرین:رفتم حموم و مو هام رو خشک کردم و یکم عطر زدم و دیدم ساعت۵:۵۰دقیقه هستش گفتم پلگ کلاوز ات و تبدیل شدم و رفتم برج ایفل وقتی رفتم دیدم لیدی اونجا وایستیده و داره به شهر نگاه میکنه رفتم و از پشت بغلش کردم و لپشو ماچ کردم و گفتم سلام مای لیدی...لیدی:سلام کت...کت:چیه چرا تو فکری؟؟....لیدی:هیچی به شهر نگاه میکردم که الان بدون هیچ شرور و شرارتی در آرامشه امیدوارم همینطور در آرامش هم بمونه....کت:چیزی نیست عشقم نترس اگر شروری هم بیاد ما با هم شکستشون میدیم...از زبان الیا:
با نینو و کلویی (در حالت ابر قهرمانی )رفتیم برج ایفل دیدیم که لیدی و کت همدیگر رو بغل کرده اند و دارند عاشقانه به شهر نگاه میکنند...(چون اسماشون طولانیه اسم خودشون رو میگم)نینو:اونا خیلی کیوت و گوگولی هستند...کلویی:حق باتو عه اونا خیلی به هم میان...از زبان لیدی:پس چرا اینا نمیان؟؟...الیا:ما از اولش اینجا بودیم ولی نخواستیم جو عاشقانه شمارو خراب کنیم....کت:خب دیگه اول بیایید بریم بستنی های جادویی اندره...الیا:موافقم بیایید بریم...لیدی:باشه پس بزن بریم....وقتی رفتیم بستنی های اندره را گرفتیم رفتیم و هر کدوم با عشقمون نشستیم ولی کلویی تنها بودبه کت گفتم:کت اگه مشکلی نیست من میرم پیش کلویی...کت:باشه برو عشقم...لیدی:ممنون عزیزم وقتی رفتم پیش کلویی کلویی داشت گریه میکرد گفتم چرا داری گریه میکنی؟؟...کلویی:اخه شما ها یه کسی رو دارید تا باهاش باشید ولی من کسیو ندارم....لیدی:. کلویی گریه نکن من پیشتم...کلویی:ممنونم مرینت اگه تو نبودی من چیکار میکردم؟؟...لیدی:نمیدونم خب پس تو تنهایی ها؟؟....ک لویی:اره...لیدی:خب فردا من و الیا میریم تو کار پیدا کردن یه کسی برای تو مگه نه الیا؟؟....
الیا:دقیقا زدی تو خال خانم دوپن چنگ...لیدی:مرینت بگی بهتره.... الیا:باشه راستی فردا قراره دو تا پسر بیاد به کلاس ما که یکیشون مدل معروف ایتالیایی مارسل جکسون هستش...مرینت:همونی که مو ها و چشماش مثل من آبیه؟؟....الیا:اره...مرینت:خب اون یکی کیه؟؟...الیا:اسم اون جک هستش...مرینت:خب فکر کنم سوژه ما جور شد...کلویی:شما دو تا چی میگید؟؟...مرینت:عه..عه هیچی..ه هیچی...الیا:هیچی فقط میگفتیم فردا قراره دوتا همکلاسی جدید داشته باشیم...کلویی:عه خواب....مرینت به الیا😉😉الیا:😉😉.....
فردای ان روز از زبان مرینت:وقتی اماده شدم برم مدرسه دم در مغازه یه پسر با مو های آبی و چشمای آبی دیدم که از یه ماشین مثل ماشین ادرین پیاده شد و گفت:سلام...مرینت:سلام...اون پسره شما مرینت دوپن چنگ میشناسید؟؟...مرینت:بله خودم هستم تا این رو گفتم پرید و بغلم کرد..گفتم:ببخشید من شما رو میشناسم؟؟ اون پسره:من مارسل جکسون هستم...مرینت:واییی شما مارسل جکسون معروفید؟؟...مارسل:بله...مرینت:خب من مدرسم دیرم شد خدافظ...مارسل:خدافظ...مرینت:وقتی رفتم اون طرف خیابون دیدم اون پسره رفت تو مغازه و یهو پدرم و مادرم پریدن بغلش منم که از تعجب خشکم زده بود اونجا وایستاده بود که تیکی یه بشکن زد و به خودم اومدم و رفتم سمت مدرسه وقتی رفتم تو مدرسه رفتم پیش آلیا و گفتم سلام...الیا:سلام مرینت چی شده چرا خشکت زده مرینت:دم در خونمون مارسل جکسون را دیدم که وقتی رفت تو خونمون پدر و مادرم پریدن و بغلش کردن...الیا:😮😮واقعا؟؟...... مرینت:اوهوم اره نمیدونم چی شده بود ولی تو راه منو هم بغل کرد ادرین:کی تو رو بغل کرد؟؟😈😈...مرینت:چی چی؟؟هیچی مامانم بغلم کرده بود...ادرین:اره منم باور کردم...الیا:هیچی نشده من به مرینت گفتم چرا دیر کرده بودی گفت مامانم بغلم کرده بود دیر کردم...ادرین:اووو باشه من حواسم بهتون هستا مراقب باشید دروغ نگید...مرینت:باشه باشه...وقتی ادرین رفت گفتم اخییش چقدر لجبازه این ادرین...الیا:موافقم مگه نه تریکس..تریکس:اره راستی تیکی کجاست؟؟...مرینت:اینه اینجاست تیکی بیا بیرون...تیکی:با شه بیابریم تریکس یکم دور بزنیم...تریکس:باشه بریم....
در کلاس از زبان مرینت:وقتی خانم بوستیه اومد گفت سلام بچه ها امروز دو تا همکلاسی جدید دارید خب مارسل جک بیاین تو. ...مارسل:وقتی رفتم تو دیدم مرینت هم اونجاست...مرینت:وای نه این که مارسله حالا جنگ نشه با ادرین بعدش که مارسل خودشو معرفی کرد جک گفت سلام من جک ولیفا هستم همکلاسی جدید شما...خانم بوستیه:خب مارسل تو برو پیش جولیکا و تو جک برو پیش کلویی...مرینت:وقتی جک رفت پیش کلویی دوتاشون مثل گوجه سرخ شدن به الیا گفتم هی الیا فکر کنم دیگه کلویی هم رفت قاتی مرغا...الیا:اره خوب شد که دیگه بدون هیچ زحمتی اونم نیمه گمشده اش رو پیدا کرد...پس از مدرسه از زبان مرینت:وقتی از در مدرسه رفتم بیرون دیدم مارسل میگه مرینت بیا برسونمت گفتم من با عشقم میرم...مارسل:نه مرینت فکر بد نکن من نمیخوام مزاحمت بشم...ادرین:مارسل مگه ندیدی عشقم چی میگه برو دیگه مارسل:ادرین خان فکر بد نکن من عاشق مرینت نشدم موضوع خانوادگیه...مرینت:خب دعوا نکنید ادرین تو هم همراه من بیا...ادرین:باشه عشقم بیا بریم خونتون...مارسل:باشه بیا بریم....
از زبان مرینت:وقتی رسیدیم در خونمون به ادرین گفتم خیالت راحت شد عشقم؟؟...ادرین:اره عزیزم...مرینت:خب اگه کاری نداری خدافظ..ادرین:نه عزیزم برو خدافظ...مرینت:وقتی ادرین رفت دیدم مارسل میگه بیابریم تو کارت دارم گفتم باشه بریم وقتی رفتیم تو مادرم و پدرم اومدن و گفتن مرینت مارسل بیایید بشینید وقتی نشستیم مادرم گفت:مرینت وقتی تو رو من به دنیا اوردم تنها نبودی تو یه برادر دیگه هم داری که ازت سه دقیقه کوچیک تره وقتی اوردنتون خونه مادربزرگت گفت چون من نمیتونم از دوتا بچه هم زمان مراقبت کنم و اون هم تنهاست برادرت را برد به ایتالیا و اون اونجا به یک مدل معروف تبدیل شد...مرینت:خب حالا اون کجاست؟؟...تام:اون الان کنار تو نشسته...مرینت:یه نگاه به مارسل کردم و پریدم بغلش و گفتم یعنی من تنها نیستم یعنی من یه داداش دارم و الان تو بغلشم؟؟...مارسل:اره خواهر بزرگه درسته....... مرینت:من واقعا خوشحالم که تنها نیستم...سابین:راستی مارسل خواهر تو اون ابرقهرمان معروف هست لیدی باگ...مارسل:اره یه چیزایی شنیدم راجبش میخوام بدونم اون کیه...سابین:خب اون همین خواهری هست که الان تو بغلته...مارسل:واقعا؟؟یعنی خواهر من یه ابرقهرمانه؟؟...مرینت:😮😮مگه تو اخبار ندیدی؟؟...مارسل: نه چون من خیلی اخبار نگاه نمیکنم...مرینت:خب حالا که فهمیدی باید با بهترین دوست من یعنی اولین نفر از بهترین دوست هام اشنا بشی تیکی بیا بیرون وقتی تیکی اومد بیرون مارسل پرید هوا و گفت وایییی یه موش پرنده...تیکی:چرا همه به من میگن موش پرنده؟؟...مارسل:تو حرف میزنی؟؟تیکی:اره من حرف میزنم نترس من نمیخورمت البته اگه گشنم نشه😈😈...مارسل:جیییییغ واییییی عهههههههع...مرینت:😂😂😂وایی مردم از دست تو تیکی چرا مارسل رو میترسونی؟؟...مارسل:یعنی منو نمیخوره؟؟..مرینت:نه بابا اگه اینطور بود که الان زنده نبودم...مارسل:از دست تو تیکی....تیکی 😂😂😂
شب همون روز از زبان مرینت:وقتی شب شد رفتم تو اتاقم که دیدم مارسل گفت تا من اتاقم اماده میشه اشکالی نداره امشب تو اتاق تو بخوابم؟؟گفتم نه بابا این چه حرفیه نا سلامتی تو داداشمی........ مارسل:عه خب مرینت میشه یه دست بازی کنیم؟؟...مرینت:باشه پس از دو ساعت من سه بر یک از مارسل بردم وقتی بازیمون تموم شد به مارسل شب بخیر گفتم و رفتم بخوابم...مارسل:وقتی مرینت خوابید من بسات دستگاه بازی را جمع کردم و رفتم بخوابم..روز بعد از زبان مرینت:وقتی من و مارسل اماده شدیم با ماشین مارسل رفتیم مدرسه وقتی رفتیم تو رفتم پیش الیا و سلام کردم...الیا:به به این کراش جدیدته؟؟مگه تو ادرین رو دوست نداشتی؟؟...مرینت:😈الیا این چه حرفیه اون برادر دو قلوی منه...الیا:😮😮دروغ نگو. مرینت:دیروز مادرم و پدرم گفتن که من سه دقیقه ازش بزرگترم و وقتی بچه بودم مادربزرگ مادریم چون تنها بوده اونو برده ایتالیا حالا فهمیدی؟؟...الیا:اره خیلی هم به هم شباهت دارید...مرینت: چون دوقلوییم...الیا:باشه فکر کنم امروز رو باید به بچه ها جواب پس بدی...مرینت:بازم بهتر از وقتیه که ازم خواستن بهشون امضاء بدم...الیا:اره واقعا روز سختی بودا...مرینت:منم همینو میگم...داش تم با الیا حرف میزدم که دیدم ادرین اومد...سلام ادرین..ادرین:سلام میبینم با مارسل میپلکی...مرینت:واقعا که اون برادرمه..ادرین:چی؟؟برادرته؟؟...مرینت:بله اون بردار دوقلوی منه که من ازش سه دقیقه بزرگترم...الیا:اره مرینت راست میگه مگه نمیبینی چقدر شبیه به هم هستن..ادرین:عه راست میگیا خب مرینت ببخشید که بهت مشکوک بودم چون من رو تو حساسم..... مرینت:باشه ادرین میبخشمت...ادرین:به مرینت گفتم مارسل صدات میزنه(دروغ گفت)مرینت هم رفت منم به الیا گفتم اخر هفته میخوام تو هتل بابای کلویی از مرینت خواستگاری کنم...الیا:واقعا؟؟ خب باشه حالا چرا به من میگی؟؟...ادرین:چون میخوام اینو به همه ی بچه های مدرسه اینو بگی...الیا:خب باشه...ادرین:ممنونم الیا...الیا:خواهش میکنم....
الیا:رفتم و به تک تک بچه ها گفتم ولی بهشون اینو هم گفتم که مرینت نباید بفهمه...از زبان مرینت:نمیدونم چرا امروز همه مشکوک میزدن مخصوصا الیا ولی ولش کن حالا من باید جک را با کلویی جور کنم رفتم و به الیا نقشه ام رو گفتم اونم قبول کرد....وقتی زنگ خورد رفتیم تو کلاس و بعد از اینکه خانم بوستیه درس داد بجز کلویی و جک از کلاس دویدیم بیرون و درو قفل کردیم تیکی هم از قبل به فرد گفته بود که قفل در را باز نکنه ما هم رفتیم و جک و کلویی را تنها تو کلاس جا گذاشتيم از زبان کلویی:تو دلم گفتم از دست شما ها مرینت و الیا....جک:چرا اینا اینطوری کردن؟؟...کلویی:نمیدونم....جک: خب کلویی حالا که تنها شدیم میخواستم یه چیزی بهت بگم.. کلویی:چی؟؟...جک:کلویی من از وقتی تو رو دیدم عاشقت شدم...کلویی:خب راستش منم عاشقت شدم....جک: واقعا ؟؟ کلویی:خب اره....از زبان مرینت:وقتی رفتیم تو کلاس دیدیم دارن همو 💏💏💏....وقتی از کلاس همراه با کلویی و جک اومدیم تو حیاط یهو دیدیم....
خب دوستان این پارت هم به پایان رسید خب کامنت یادتون نره تا 10تا کامنت بزارید هم من راضیم ممنون خدانگهدار کامنت ها به ۳۰تا برسه پارت ۱۴را مینویسم به قرآن اگه ۳۰تا نشه ۱۴را نمیزارم گفته باشم😢😢😢
🙋🙋بای بای🙋🙋
نتیجه 1
امیدوارم خوشتون بیاد
نتیجه 2
بای بای
نتیجه 3
خب دوستان تا بعد
نتیجه 4
خب تا بعد خدانگهدارتون باشه
من اشکم در اومود
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالی بود
عالی بود بعدی رو زود بذار
عالییییییییییییییییییی بود 😍
عاااااااالی بعدی لطفا
عالی بود
عالی بود
به تست های منم سر بزنید: )
اهم اهم خیلی خوب بود پارت بعد کی میاد؟
فکر کنم ۳روز دیگه
عالی بود💛