من اومدم با پارت هشت😁 بریم سراغ داستان😊💙:
ساعت 10 شب شده بود که یهویی شوگا گفت: بچه ها من با یکی قرار دارم بهتر نیست بریم؟. قیافه من و بقیه ی پسرا:😐😶؟. نامجون:الان؟با کی؟. شوگا: با تختم. من:😂😂😂😂😂😂. شوگا:چرا میخندی خب باهاش قرار دارم تازه الانم پیام داده عزیزم کجایی نگرانت شدم😁. من و بقیه ی اعضا به حدی خندیدیم که صدای قهقه مون تا عرش الهی میرفت وای خدا از دست شوگا😂. من:راست میگه شوگا بهتره کم کم بریم چون خوب نیست شمام دیر برسین به خوابگاهتون در ضمن دیگه خسته هم هستیم بریم بگیریم بخوابیم. نامجون:اوهوم👍پس پاشین.
بلند شدیم و زیرانداز مون رو جمع کردیم منم یه ماشین گرفتم(تاکسی اینترنتی) داشتیم قدم زنان🚶میرفتیم سمت خروجی شهربازی🎢🎠 وقتی رسیدیم از هم خداحافظی کردیم اعضا رفتن سمت پارکینگ که سوار ماشیناشون بشن و برن منم ماشینم رسید سوار شدم و رفتم سمت هتلم🚗🚗🚗وقتی رسیدم خیلی خسته بودم🙀پس سریع لباسامو عوض کردم و افتادم رو تختم اما هنوز خوابم نمیومد پس رفتم تو گوشیم و یکم توش چرخیدم📱همینطوری توی اینستا بودم و داشتم استوری ها دوستم رو میدیدم که یه پیام از... از طرف... از طرف مسیحا برام اومد(😶😐)
ادامه داستان از زبان نامجون: وقتی رسیدیم خوابگاه انقدر خسته بودیم که هرکی بدو رفت تو اتاقش و بلافاصله خوابید😴اما من خوابم نمیومد هنوز،پس رفتم تو گوشیم📱📱که یهو یه پیامک از طرف*ا/ت* برام اومد رفتم پیام رو بخونم که دیدم نوشته:... *ا/ت*:نامجون😭😭😭😭😭. من(نامجون):*ا/ت* خوبی؟چیزی شده😶؟. *ا/ت*:نامجون اگه من امشب خودکشی کردم مُردم بخاطر همه ی زحماتی که بهت دادم ببخشم و حلالم کن😭. من(نامجون):*ا/ت* حرف الکی نزن یعنی چی خودکشی کنم بگو ببینم چی شده؟شمرده شمرده توضیح بده😶.
*ا/ت*:مسیحا پیام داده گفته اون دختره هست که چند روز پیش باهاش بود😭... . من(نامجون):خب... . *ا/ت*:اونا دو روز پیش باهم عقد کردن مسیحا هم از روی سادگی همه مال و ثروتش رو زده به نام دختره الان دختره همه اسناد و پول و دارایی مسیحا رو برده برداشته طلاق غیابی گرفته معلوم نیست کدوم گوریه... . من(نامجون):خب... . *ا/ت*:الان مسیحا پیام داده توی فرودگاه سئولِ اومده از دلم در بیاره بَرَم گردونه به ایران فهمیده من بهتر بودم... نامجون من میدونم اگه بیاد میخواد چه غلطایی بکنه... . من(نامجون):بیخود میکنه غلط بکنه😠الان تو توی هتلی و مسیحا هم لابد ادرس هتل رو داره. *ا/ت*:اره از مامانم ادرس رو گرفته😭😭.
من(نامجون):پاشو پاشو وسایلتو جمع کن یه کلاه بزار سَرِت🎩و ماسک بزن لباسم یه جوری بپوش که هیچکی نشناستت گوشیتم 📱خاموش کن بیا توی پارک نزدیک هتل اونجا میبینمت فقط بدو تا مسیحا نرسیده به هتلت. *ا/ت*:باشه. ادامه داستان از زبان*ا/ت*:کارایی که نامجون گفت رو انجام دادم و رفتم پارک نزدیک هتل یه چند دقیقه ای نشستم که دیدم سر و کله نامجون پیدا شد دوییدم🏃رفتم تو بغلش و شروع کردم به گریه کردن😭😭😭نامجون:اروم باش اروم باش الان در حال حاضر مسیحا دستش بهت نمیرسه و پیش منی پس گریه نکن و نگران نباش... .
یکم آروم شدم...بعد رفتیم نشستیم رو صندلی که وسایلم کنارش بود نامجون گفت:امشب که نمیتونی برگردی به اون هتل پس همینجا وایسا و کلاهتو بده پایین کسی نبینتت من میرم رزرو تو کنسل میکنم میریم یه هتل دیگه... . من:ب... با... باشه. نامجون رفت و بعد یه چند دقیقه ای برگشت... . نامجون: پاشو بریم... . من:کجا😶؟. توی هتل مسؤل پذیرش یه هتل بهم معرفی کرد میتونی بری اونجا. من:باشه بریم... . و راه افتادیم🚶توی راه خیلی استرس داشتم😩وقتی به اون هتل رسیدیم به بدبختی یه اتاق رزرو کردیم.
رفتم تو اتاق و وسایلم رو گذاشتم بعد از نامجون عذر خواهی کردم که نصفه شبی زابراش کردم و بعد یه چند دقیقه ای ازم خداحافظی کرد👋و رفت خوابگاهشون🚶... دیشب از استرس تا سه صبح پلک روی هم نزاشتم... اِی خدا لعنتت کنه مسیحا که وجودت برام عذابه😣... . صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم رفتم از چشمی در بیرون رو نگاه کردم دیدم... دی... دیدم مسیح... مسیحا بود... اِی خدا مرگ این ادرس اینجا رو از کجا پیدا کرد😭 یهو یه پیامک برای گوشیم اومد یادم افتاد دیشبم قبل خواب روشن کردم گوشیمو... پیامک از طرف نامجون بود نوشته بود:بهتری؟.
من:نه😭😭😭.نامجون:چرا😓؟. من:مسیحا پشت در اتاقمه. نامجون:یعنی چی ادرس اونجا رو از کجا پیدا کرده؟ 😡.من:نمیدونم😩😭.نامجون:همونجا بمون در رو براش باز نکن چراغای اتاقت خاموشن؟. من:اره دیشب اصلا روشنشون نکردم. نامجون:خب خوبه اینجوری شک نمیکنه در رو به روش باز نکن تا بگم چیکار کنیم... . بعد افلاین شد یه حدود بیست دقیقه میشد که مسیحا هنوز پشت در بود و نامجون افلاین داشتم روانی میشدم😲که شنیدم از پشت در صدای نامجون میاد رفتم پشت در و از چشمی نگاهشون کردم... . نامجون داشت به مسیحا میگفت:هِی اقا پسر اگه میخوای کسی که این تو هستش رو ببینی اول باید به من خبر بدی ها😒.
مسیحا:اقا کی باشن😑؟. نامجون: به تو ربطی نداره من کی هستم فقط الان که من دیدمت اجازه نمیدم کسی که توی این اتاق رو ببینی پس زود تر برو💪😒. یهو دیدم مسیحا دستاشو مُشت کرده بود و میخواست بزنه تو صورت نامجون(😱😨😰) که دیگه اختیارم دست خودم نبود در اتاق رو باز کردم و خودم رو انداختم جلوی نامجون. دست مسیحا خورد تو صورتم که یهو فهمیدم که داره از دماغم خون میاد دستش سنگین بود بی وجدان😰نامجون سریع یه دستمال از توی جیبش در اورد و گرفت رو دماغم گردنم رو گرفت بالا بعد دستمال و داد دست خودم و رفت سمت مسیحا ...
اتمام پارت هشت💙💙💙💙💙 ببخشید من قصد نداشتم اینجا کات کنم اما تا به خودم اومدم دیدم همه صفحه ها پر شده شرمنده ادامه شو زود میزارم اگه دوست داشته باشید💜😘 باعی فعلا👋💙
نتیجه 1
💜 از یک تا ده به این پارت چند میدی؟ 💜
نتیجه 2
💜 از یک تا ده به این پارت چند میدی؟ 💜
نتیجه 3
💜 از یک تا ده به این پارت چند میدی؟ 💜
نتیجه 4
💜 از یک تا ده به این پارت چند میدی؟ 💜
عالییی
عالی بود
فسیل شدم😑
کی پارت بعدی رو میزاری🤔
لطفا هرچه زود تر بزار🙏
ترو خدا پارت بعد پلیززززز😭😭😭
لطفا پارت بعدی رو زود بزار🙏🙏🙏
عرر ی چی....میگ من بعد اینک فیکام تمام شد چ غلطی بخورمممم؟؟؟😐🔫
نمد...😂😂😂😂
ببین مینسوتا یچیزی بهت میگم شاید باور نکنی ولی من همه تست هات و خوندم...من و جین و که خوندم فرداییش دیدم داستان جدید گذاشتی از همون موقع دنبالت میکنم
عایییییی...اشتباه نوشتم...میتسوها....ببخشید من کیبوردم مشکل داره :-(
جین هو بیدم عاجو")
یه اکانت دیگمه😁💜
عررررررررررر عاجو 😍😍😍😍😍چطور نشناختمت😐
نمد😂
اه دختر مردم
ده بگو چی شد
وایییی یا خود خدا
من دیگه دارم دیونه
می شم
زود بزار
مرسی مرسی 💋💜💋💜💋💜💜💋