تصمیم گرفتم داستان بنویسم....
اشک هام بالش رو خیس میکردن.. امروز قرار بود بهترین روز زندگیم باشه ولی حالا... (آروم باش مرینت حالا که چیزی نشده... اصلا معلوم نیست خبرش درست باشه...) صدای تیکی بود که سعی میکرد دل داریم بده.. ولی حتی صدای خودش هم میلرزید.. هر دومون میدونستیم خبر واقعیه ولی چه میشه کرد؟.. با صدای لرزون گفتم(آد...رین) اشک هام دوباره جاری شدن.. یعنی واقعا دیگه نمیتونستم ببینمش؟؟ دوباره نمیتونستم موهای طلاییش رو، یا چشمهای سبزش رو ببینم؟ یا حتی خندههاش رو؟؟؟ سرم رو از روی بالش بلند کردم و با چشمهای پف کردهم به عکسهای روی دیوار نگاه کردم... چشمهام از فرط گریه به رنگ سرخ در اومده بودن.. داد زدم(چراااااااا؟😫..... چرا منننن؟؟؟ چرا امروز؟؟؟ چرااا؟؟ چرا الاننن؟؟) بغض گلوم رو فشار میداد...
تیکی خیلی آروم عقب رفت.. معلوم بود که از فریاد من ترسیده... نمیتونستم باور کنم که از پیشم رفته... آدرین... اون.. رفته بود.. قرار نبود این اتفاق بی افته... حداقل امروز نه!! اما.. اون دیگه رفته بود.. به خاطرِ.. مَـ...ن.. چطور باید باور میکردم؟؟.. ((فلش بک به دو ساعت پیش)) **از زبون آدرین** نینو اومده بود خونهمون... قرار بود مرینت رو سورپرایز کنیم.. داشتم کادویی که براش خریده بودم رو توی کاغذ کادو میپیچوندم که موبایلم زنگ خورد.📱 آلیا بود. جواب دادم.. (الو) صدا از پشت تلفن اومد(الو آدرین.. همه چیز آمادهاست؟) گفتم(آره.. فقط میمونه تزئینات و کیک که به عهدهی شماست) آلیا گفت(خوبه..) کمی بعد صداش آروم شد و تند تند گفت(مرینت داره میاد من باید برم) بعد صدای بوق تلفن گوشم رو آزار داد. موبایلم رو برداشتم و با لبخند به نینو گفتم
(فکر کنم دیگه باید حرکت کنیم)🙂 نینو سر تکون داد.. کادو رو برداشتم و از پله پایین اومدم.. احساس عجیبی داشتم.. دلشورهای که نمیدونستم منشا ش چیه.... اون جا با اولین نشونهای که باعث شد احساسم نسبت به امروز عجیب تر بشه رو به رو شدم.. پدر توی حیاط ایستاده بود.. با دیدن من گفت (آدرین تو نمیتونی به این مهمونی بری!) بعد بدون هیچ حرفی رفت داخل خونه!!!! اما این نکتهی عجیب نبود! موضوع عجیب این بود که پدر میدونست این جشن چقدر برای من اهمیت داره و براش وقت صرف کردم..پدر از قبل همهی برنامههای امروز رو کنسل کرده بود تا بتونم با خیال راحت برم اما.. چرا یهو بدون هیچ دلیلی باید بزنه زیر همه چیز؟؟ این اتفاق جدیدی نبود که پدر اجازه نمیداد به مهمونی همکلاسی هام برم.. اما بهش احساس خیلی عجیبی داشتم!!..
بهت زده فقط به مسیری که پدرم طی کرده بود خیره شدم... نینو که از دور شاهد همه چیز بود جلو اومد... سرش رو پایین انداخت و گفت(ببخشید رفیق!! اگه بخوای...) اجازه ندادم حرفش رو تموم کنه.. گفتم( تو برو.. این هم از طرف من به مرینت بده) کادو رو جلوش گرفتم... لبخندی زدم که برخلافش از درون خیلی ناراحت بودم... نینو بهت زده بهم خیره شد و گفت(مطمئنی نمیخوای پیشت بمونم؟؟) آروم گفتم(نینو!!... معلومه که نه! اولین بارم نیست که تنهام که!!!) اما واقعا دلم میخواست پیشم بمونه... بغلم کرد و ازم خدافظی کرد و بعد هم از در بیرون رفت... توی دلم آشوب بود.. انگار قرار بود یه اتفاقی بی افته... یه اتفاق خیلی بد!!!! پلگ از توی جیبم بیرون پرید و گفت(عیب نداره آدرین.. به دل نگیر... زندگی مثل پنیره.. خیلی بو میده ولی از درون خوشمزهاست)
ناباورانه به تکه پنیر توی دستش نگاه کردم که چند لحظه بعد سر از شکمش در آورد.. پلگ چطوری میتونست وضعیت من رو نادیده بگیره؟؟؟ امروز تولد مرینت بود.. هفتهی پیش وقتی بهش گفته بودم نمیتونم بیام آلیا با هام تماس گرفته بود و تا تونسته بود سرم داد زده بود و در آخر راز مرینت رو بهم گفته بود... اینکه اون مخفیانه عاشق منه... مرینت دوست خیلی خوبیه... شاید اگه هرگز با لیدی باگ آشنا نمیشدم عاشق مرینت میشدم... بگذریم که در درجهی دوم من عاشق مرینتم💗 میخواستم بهترین کادویی که میتونم بهش بدم رو بدم... میخواستم در مورد احساساتم باهاش صحبت کنم... اگه مای لیدی من رو نمیخواد پس... من هم نباید اصرار کنم.. هر چند که همیشه ته دلم عاشقانه دوستش دارم❤
@Argos
یادم نمیاد مال تو کدوم بود ولی خب😂یه جوری کلا یه دوره ای همه داستان ها رو با جدیت دنبال میکردم اصلا...هیچی دیگه ولش کن😂یه سریاشون صرفا ایموجی بودن😂🤦🏻♀مثلا فلانی اینجوری بود:😲بیسالی:🙄😂😂🤣
______
وای منم همینطور
اصلا من بخاطر همین فیکشن ها با تستچی آشنا شدم 😂
نصفشون هم تو قسمت اول کشف هویت و اعتراف قاشقانه و اینا بود
😂😂 آره
یه خواهشی ازت دارم کامنت دو سال پیشم رو پاک کن لطفا 🤡از بخش کامنت ها نشد پیدا کنم زیاده
باشه😅❤
کسی گذرش به اینجا نمیخوره ولی اوکی😂 (البته فکر کنم...)
دمت گرم 🐱
@Lady Z❀
بنظرم که داستان خیلی خوبیهههه و خب الان حوصلم سر رفته بود گفتم بیام از اول بخونم :)نمیدونم تو رمان های منو خوندی یا نه ولی اگه نخوندی و اگه دوست داشتی بخونی تو وبلاگم پارت های کامل رمان هامو گذاشتم:)حوصله داشتی سر بزن:)
______
چقدر تباه بودی (منظورم خودمم)!
آخه یکی نیست بگه تو که از نویسندگی سر در نمی آوردی این چرت و پرت ها چی بود مینوشتی به اسم رمان میراکلسی و تازه تbلیغ میکردیییی
😂😂😂😂
حق
ولی خودم دلم نمیاد اینا رو پاک کنم😂
وای من که مال خودم رو از همه جا نیست و نابود کردم 😂 هم از وبلاگ هم از تستچی
باز مال تو نسبت به مال من بهتر بود
برا من آبکی خالص بود
یادم نمیاد مال تو کدوم بود ولی خب😂
یه جوری کلا یه دوره ای همه داستان ها رو با جدیت دنبال میکردم اصلا...
هیچی دیگه ولش کن😂
یه سریاشون صرفا ایموجی بودن😂🤦🏻♀
مثلا فلانی اینجوری بود:😲
بیسالی:🙄
😂😂🤣
این داستان خوب نبود😑 بلکه عالییییییییییییییییییییییییییی بود🤩😍🤩😍🤩😍🤩😍
وایی مرسی😍
عالی بود 🙃❤
خیلی زیبا بود 🤧🍫
🥺 من دارم کامنتاتون رو میخونم هی ذوق میکنم😍🤩
مرسی🥺
پارت بعد منتشر شد🙂
فوقالعاده بود ولی...🥺💘
هیچچپچ وقتتت نگوووو مزخرفهههه خیلیی هم خوبهههه♥♥🤩
وایی😍
با دیدن کامنتت ذوق زده شدم😄
من اعتماد به نفسم زیر صفره😑💔
پارت بعد رو گذاشتم🙂💖
زیبا بود
واقعا؟؟؟🥺
عکس تست چطوره؟؟
خودم درستش کردم😅
البته کار خاصی نکردم😐
دور دو تا تصویر رو بریدم گذاشتمشون کنار هم😐
از نظرت ک ی پارت بعد رو بزارم؟🥺
اصلا بزارم؟🥺
خودت ک ی پارت بعدی داستانت رو میزاری؟
واقعا زیبا بود همین اران باید پارت بعد رو بزاری، درست کردن عکس واقعا کار سختیه(البته برنامه ای که باهاش عکس رو درست میکنی مهمه)و منم به زودی پارت بعد داستانم رو میزارم😉
همین الان بزارم؟😅
باشه🙂
الان میرم میزارم...🏃🏻♀️
مرسی😁💘
با ویرایش گر گوشی درستش کردم😐😅
گذاشتم😀
♥
هورا
عالی بود
پارت بعد رو گذاشتم🙂❤
خیلی خیلی قشنگ بود و البته
درصد مزخرفیه
آخه کجاش مزخرفه داستان به این قشنگی
🥺🥺❤ واقعا؟؟
البته عزیزم
پارت بعدی رو گذاشتم🙂