گفتم شاید براتون جالب باشه بدونید از صبح چهارشنبه تا صبح پنجشنبه بر یک خرس تنبل خوابالو چه گذشت...
این جانب، آرگوسِ بزرگ؛ سه شنبه شب سر درد بدی گرفتم به همین خاطر به جای اینکه شب بشینم درس بخونم یا حداقل سعی کنم این کار رو بکنم (طبق معمول) گرفتم خوابیدم (حدودای ساعت ۲:۳۰ ؛ ۳) و در کمال خیلی خیلی تعجب، ساعت ۵:۳۰ صبح بیدار شدم و نتونستم دیگه بخوابم👍 و از اونجایی که معمولا صبح زود بیدار نمیشم، نسبتا برای خودم روز طولانیای داشتم که میخوام باهاتون به اشتراک بزارم
طبق معمول؛ این خرس تنبل باید حداقل یه ساعت قبل از اینکه بتونه واقعا بپذیره که بیدار شده توی تختش بمونه؛ پس تا ۶:۳۰ منتظر موندم؛ بعد پا شدم و رفتم مزاحم والدین گرامی شدم، و بعدش با هم صبحونه خوردیم و [باز هم در کمال تعجب] متوجه شدم اول صبح درس خوندن خیلی آسون تر از وقت های دیگه توی روزه🙂... و واقعا از ساعت ۸ تا ۱۱ خیلی خیلی مفید درس خوندم... (انتظارش رو نداشتم) بین درس خوندنم هم گنجشک ها میاومدن روی سقف ایرانیتی حیاط خلوت و سر و صدا میکردن و من سعی کردم از سایهشون عکس بگیرم که خیلی مشخص نشد از چی عکس گرفتم ولی خب... (عکس بالا)
این وسط هم به شدت دلم شکلات میخواست [قاعدتا از زبون اون موقعِ خودم باید بگم شکلات نداشتیم ولی الان باید بگم یادم نبود شکلات داشتیم...] پس یورش بردم به سمت یخچال تا از شکلات توپ توپی هایی که مامانم میریزه توی کیک بخورم... (نباید این کار رو میکردم؟)
با اینکه واقعا تونستم درس بخونم ولی حدودای ۱۱ گرسنهم شد و دیگه حوصله درس خوندن نداشتم؛ پس یکم صرفا هیچکاری نکردم... یکم آمیرزا بازی کردم و منتظر موندم غذا آماده بشه
و البته... از اونجایی که این خرس تنبل معمولا کمکی نمیکنه کلا🙂 وقتی دقیقا همهی اعضای خانواده داشتن غذا درست میکردن و کمک میکردن، من داشتم سعی میکردم با نمک های توی ظرف نمک ها، یه چهره درست کنم... که خیلی موفق نبودم ولی جالب بود... و حدس بزنید بعد از غذا خوردن چیکار کردم؟ آفرین! خوابیدم🛌🏻 ساعت ۲ خوابیدم؛ ساعت ۴ بیدار شدم، ساعت رو دیدم، یه پلک زدم دیدم ساعت ۶ شد👍🙂؛ و از اونجایی که شخصِ من، خیلی تنبل و خسته تشریف دارن دوباره خوابیدم و ۹ بیدار شدم و خب همونطور که خدمتتون عارض شدم باید یه ساعت توی تختم میموندم و با این حال تا همین جاش یکی از طولانیترین روزهام رو تجربه کردم...
خب من بالاخره پا شدم و باید درس میخوندم چون روز قبلش هم خیلی درس نخونده بودم؛ و بالاخره ساعت حدودای ۱۲:۳۰ شب موفق شدم مبحثی که از دو، سه روز پیش توش گیر کرده بودم رو تموم کنم الان میتونم بگم ۵۰٪ این درس تموم شده در حالی که توی روز هشتمی هستیم که درگیر این درس هستم و قرار بود فقط ۴ روز براش وقت بزارم؛ فعلا هم قول دادم تا صبح پنجشنبه تمومش کنم... به نظرتون موفق میشم؟ (میز به شدت به هم ریختهی من رو مشاهده میکنید)
خلاصه خدمتتون بگم که گرسنهم شد و دیگه نمیتونستم بفهمم چی دارم میخونم و چیکار میکنم پس رفتم شام بخورم که تا ساعت ۱ طول کشید؛ (چیزی که توی تصویر میبینید: فلافل، دوغ و سس مایونزِ توی کاسه)
که البته باید بگم به شدت پشیمون شدم که دوغ خوردم، چون به هر حال قرار بود تا صبح این درس تموم شه؛ به هر حال؛ شروع کردم سوال حل کردن ولی چون وسط سوال حل کردن مدام داشتم صورت سوال های دوتا سوال پشت سر هم رو با هم جا به جا میخوندم (چیزی که سوال اول میخواست رو با اعداد و اطلاعات سوال دوم به دست آوردم) گفتم یکم استراحت کنم و بعدش برگردم سراغ حل سوال ها که البته... این هم پشیمونیِ دومَمه
رفتم یکم بازی کردم؛ خواستم تا ۱:۳۰ فقط بازی کنم که تا ۱:۴۵ طول کشید و بعدش هم نمیتونستم از جام پاشم (خوابم میومد) (اسم بازی: Rodeo Stampede)
پس برای اینکه اثر دوغ بپره؛ رفتم از این نسکافه فوری/ آماده ها درست کردم ولی فکر کنم تاثیر زیادی نداشت و تا ساعت تقریبا ۳ هیچ کار مثبتی نکردم تا بالاخره شروع کردم به سوال حل کردن و با سوال حل کردن آهنگ گوش دادم؛ [از آهنگ هایی که توی روایت های نوروزیتون گذاشته بودید]؛ واقعا چه طوری میتونید انقدر همهتون خوش سلیقه باشید؟ (این رو از قلم نندازم که به صورت کاملا اشتباهی مقداری سس مایونز رو ریختم توی یه ظرفی که توش وایتکس بود... اصلا نمیدونم قراره چه اتفاقی بیافته...)
با این حال تا ساعت ۳:۴۰ مبحث بعدی تموم شد (که با توجه به حجم کمش، خیلی طولش دادم تا تمومش کنم) این یعنی ۵۸٪ این درسی که باید تا صبح تموم شه؛ بعدش هم تصمیم گرفتم به جای اینکه مبحث بعدی رو شروع کنم برم و یه خرس تنبل نقاشی کنم که بزارم کاور پست؛ و خب البته با دیدنش فهمیدم خیلی توانایی های خودم رو دستِ بالا گرفته بودم و اصلا نمیدونم سر چه حساب میخواستم یه همچین چیزی رو بزارم کاور پست... شانس آوردید از توی ذره بین یه عکسی پیدا کردم... (نمونهی دیگهی اعتماد به سقف های کاذبم رو میتونین توی اسلایس هام ببینید... که به نظرم برای خودتون بهتره که نبینید...)
از اونجایی که خسته شده بودم، به شدت حلزونی داشتم بقیهی درس خوندن رو پیش میرفتم؛ ساعت ۹ رفتم یه صبحونهای خوردم که سریع برگردم پای کارهام ولی هنوز مبحث بعدی رو تموم نکرده بودم، و خب... اینجانب ساعت ۹:۴۰ دقیقه اعلام میدارد که تسلیم است🙂😭 ۷۰٪ درسی که قرار بود ۴، ۵ روز پیش انجامش بدم، تکمیل شد و دیگه صرفا نمیتونم👍🙂؛ خب دیگه... وقت خوابه؛ در ضمن، من هنوز زندهم و این یعنی مایونز و وایتکس واکنش خطرناکی با هم نمیدن (احتمالا)...
عالی بود دوست روحم
ممنونم!😄💖
روح قشنگم واقعا خوابالو عه 🤓💗
وایی آره!😂💗💗💗
روایت جالب و باحالی بود.
خسته نباشی سازنده🌸
مرسیییییی😭😭😭 (عه کامنت! ذوق!!!!)