اینم پارت آخر از چشمک....💞 فک کنم بیشترتون خوشحالین😑😂
ادامه داستان: نامجون کنار یونگ نشست. به هم لبخندی زدند. نامجون به دوروبر نگاهی کرد و گفت: چی شده؟! یونگ اخمی کرد و گفت: چرا؟! نامجون نگاهش کرد و گفت: چون از موقعی که اومدی ناراحتی! یونگ خنده تلخی زد و به پاهاش خیره شد. نامجون به روبرو خیره شد و گفت: این لبخند رو میشناسم! یونگ نگاهی به نامجون کرد. نامجون ادامه داد: لبخند تلخ، لبخندی که من چهار ماهه به لب دارم، بعد از رفتن اون! یونگ کنجکاوانه نگاش کرد. نامجون آهی کشید و به یونگ نگاه کرد: من لبخند دردناکتو فهمیدم چون میدونم چه حسی داری! یونگ سری تکون داد و به روبرو خیره شد. چند ثانیه بعد یونگ گفت: میدونی،همیشه......... با خودم میگفتم هیچکس از این دختر وحشی خوشش نمیاد و عاشقش نمیشه! نامجون که سرش پایین بود و خندید. یونگ با لبخند به سقف نگاه کرد و آهی کشید. یونگ با لبخند: ولی همین امروز فهمیدم که جین منو واقعا دوست داره! نامجون با تعجب نگاش کرد و گفت: تازه فهمیدی؟!!! یونگ نگاش کرد و گفت: خب...... (سرشو پایین انداخت) من زیاد اهل این حرفا نیستم! برای همین.......(کلافه شد) اصلن ولش کن! نامجون ابرویی بالا انداخت و به صندلی تکیه داد و به روبرو خیره شد،گفت: پس دردت چیه؟! یونگ آهی کشید و گفت: بِرم یا نَرم؟! نامجون اخمی کرد و گفت: وات؟! یعنی چی؟! یونگ خنده ای کرد و نگاش کرد. نامجون لبخند زد. یونگ خندش تموم شد و گفت: اگه یک انسان بخاطر یک نفر گریه بکنه..... دوسش داره؟! نامجون: شک نکن! یونگ ابرویی بالا انداخت و گفت: عاااو! نامجون با کنجکاوی نگاش کرد: گریه کردی؟! یونگ چشاش گرد شد. نامجون لبخندی زد و به صندلی لم داد. یونگ: تو چی؟! نامجون بدون اینکه نگاش کنه: چی؟!
یونگ: گریه کردی وقتی ترکت کرد؟! نامجون لبخند تلخی زد و گفت: عر میزدم! یونگ خندید و نامجون باهاش خندید. یونگ خندشو خورد با کنجکاوی: جدی؟! نامجون نگاش کرد و گفت: گریه کردم ولی عر نزدم! یونگ دوباره خندید. جین بهشون ملحق شد و گفت: نامجون بلند شو، باید یک اجرا داشته باشیم. نامجون ابرویی بالا انداخت، بلند شد و رو به یونگ کرد: امیدوارم لذت ببری! یونگ لبخند زد و جین به یونگ نزدیک شد و گفت: بعد اجرا میام بهم بگو چیکار داشتی! یونگ سری تکون داد و جین رفت. بی تی اس بالا بودند. یونگ بلند شد و نگاه میکرد. آهنگ بوی ویت لاو رو اجرا کردند و یونگ از اجراشون خیلی خوشش اومد و با لبخند نگاه میکرد. اجرا تموم شد و همه جیغ کشیدند، یونگ دستی زد و تشویق کرد. پسرا اومدن پایین و با بقیه خوش و بش میکردند تا رسیدند به یونگ. یونگ با لبخند: هم آهنگتون قشنگ بود و هم رقصتون. پسرا خندیدند و هوبی گفت: حتما رقصش برای تو چیزی نبوده! یونگ مغرورانه ایستاد و گفت: آره بابا چیزی نبود. جین با تعجب: رقصیدن بلدی؟! یونگ سری تکون داد و گفت: آره، توی رقص خیابونی کار میکنم! ته ته دستی زد و گفت: ایول بابا! یونگ آستیناشو بالا زد و گفت: این حرکت آهنگتونو خیلی دوست داشتم.(همون حرکتی که موقع خوندن اوآ اوآ اوآ میرقصن) یونگ یکم عقب رفت و حرکتش رو انجام داد. پسرا تعجب کردند و خندیدند. یونگ لبخند زد. بقیه هم به یونگ نگاه کردند. یونگ آستیناشو پایین کشید و جین گفت: نمیدونستم رقص یاد داری! یونگ تعظیم مغرورانه ای زد، بقیه خندیدند.
یک ساعت گذشته بود. یونگ و جین بیرون ساختمون بودند. یونگ خواست در ماشین رو باز بکنه که یکدفعه جین داد زد: صبر کن صبر کن. یونگ ترسید و گفت: چی شده؟! جین در ماشین رو براش باز کرد، یونگ با تعجب نگاش کرد، خندید و نشست. جین در رو بست و با لبخند روی لبش سوار ماشین شد. ماشین حرکت کرد. توی راه بودند و جین گفت:خونتون جای رستورانه؟! یونگ: آره، نزدیک رستوران شدی بهت میگم. سکوتی شد و جین گفت: چی میخواستی بهم بگی؟! یونگ با اخم: کِی؟! جین نیم نگاهی به یونگ کرد و گفت: همون موقعی که میخواستی بگی ولی یکی صدام کرد. یونگ: آها، چیز مهمی نبود. جین اخمی کرد و گفت: یعنی چی چیز مهمی نبود، بگو خب! یونگ: یک مشکلی بود که حل شد، فهمیدم چیکار کنم! یونگ لبخند مرموزانه ای زد. جین هنوز بهش نگاه میکرد، با ترس و بامزگی گفت: لبخندت خیلی ترسناک بود، نمیگی چیشده؟! یونگ با تعجب نگاش کرد و گفت: دیدی؟! جین با اخم: آره که دیدم، نمیگی؟! یونگ خندید و گفت: گفتم دیگه خودم حل کردم..... لازم نیست. جین یکم غیرتی شد و گفت: تهیون چیزی گفته؟! یونگ تعجب کرد و گفت: نه بابا، منو به اون چه!! ولش کن دیگه! جین به روبرو خیره شد و گفت: اگه چیزی هست بگو، میدونی منو تهیون باهم دوستیم..... چون من خیلی خوشتیپم بهم حسودی میکنه و..... یونگ خندش گرفت و جین با جدیت بهش نگاه کرد و گفت: راس میگم، نخند. یونگ بیشتر خندید.
یونگ خونه رسید و مامانش سمتش اومد و گفت: خوبی؟! یونگ درحالی که کفشاشو درمیاورد با لبخند سری تکون داد و گفت: آره، ولی خستم! مامان صورتشو جمع کرد و گفت: خوبه کوه نکندی! یونگ لبخند تلخی زد و داخل شد. باباش درحال چای خوردن بود و با لبخند گفت: سلام دخترم! یونگ لبخندی زد و گفت: سلام بابا! بابا: بیا بشین. یونگ نشست. مامانش هم نشست، یونگ آهی کشید و گفت: میدونم میخواین راجب اینکه میخوایم بریم به روستامون باهام صحبت کنین ولی من همه چی رو میدونم و یک تصمیمی گرفتم! مامان و باباش با تعجب نگاش کردنند. بابا اخمی کرد و گفت: ایول بهت، دیشب خواب نبودی؟! یونگ سری تکون داد: نه. مامان با کنجکاوی: خب تصمیمت چیه؟! یونگ نفسی تازه کرد و گفت: من نمیام! مامان و باباش شوکه شدند و مامان گفت: چی؟! یعنی چی که من نمیام! یونگ: یعنی من نمیام! بابا: خب میشه بیشتر توضیح بدی! یونگ یکم جلو اومد و گفت: من توی سئول میمونم، که درآمد خانواده رو دربیارم...... هم توی یک رستوران کار میکنم و هم رقص خیابونی انجام میدم. بابا سرشو تکون داد و مامان با عصبانیت: کجا میخوای بمونی؟! غذات چی؟! از کجا بفهمم سالمی یا نه؟! ها؟!
یونگ به باباش نگاه کرد و گفت: نظر شما چیه بابا؟! مامان با تعجب: حرفای منو نادیده میگیری؟! یونگ نگاهی به مامانش کرد و گفت: نه مادر من، صبر میکنم ببینم بابا چی میگه! هردو به بابا نگاه کردند و بابا گفت: خب...... بد هم نمیگی! چشمای یونگ برق زد. مامان یونگ با عصبانیت: یعنی چی بد نمیگه؟! خونه چی؟! غذا چی؟! بابا رو کرد به زنش و صورتشو جمع کرد و گفت: چقدر حرف میزنی، خب پیدا میشه دیگه!.... یونگ هم باز میومد به سئول به خاطر جین! یونگ تعجب کرد و خندید. ادامه حرف بابا: پس چرا بیاد که بره؟! مامان با اخم: به خاطر جین؟! از کجا معلوم که جین از این دختر خوشش بیاد! یونگ با حالت عصبی: خیلی هم بخواد! مامان رو کرد به یونگ: حالا ول کن...... فک کن من قبول کردم، خونه چی؟! یونگ با خوشحالی: قبول کردی؟! مامان: سوال منو جواب بده. یونگ: قبول کردی؟! مامان با حالت عصبی: آره. یونگ یکدفعه بلند شد و آروم رقصید. بابا لبخند زد و مامان با تاسف: نگاش کن، نگاش کن.... 24 سالشه چیکار میکنه. یونگ هنوز داشت میرقصید. مامانش داد زد: خونه چیییییییی؟! یونگ درحال رفتن به اتاقش با رقص: فردا میرم دنبالش! رفت داخل و درو بست. بابا لبخندی به زنش زد و مامانش هم با حالت عصبی خندید.
صبح زود ساعت 5، یونگ از خونه زد بیرون. به سمت پارک رفت. دنبال پاکپائو گشت. پیداش کرد و به سمتش اومد. یونگ: سلام پاکپائو! پاکپائو سرشو بالا کرد و با لبخند: سلام یونگ. یونگ کنار پاکپائو نشست و با خوشحالی: خوشحالم که اینجا بودی! پاکپائو با لبخند : منم خوشحالم که دوباره دیدمت. یونگ لبخند زد. پاکپائو با کنجکاوی: خب، چی شد؟! با اون فرد مذکر چیکار کردی؟! یونگ لبخندی زد و گفت: بهش نگفتم که میخوام برم، ولی تصمیم گرفتم که نرم! پاکپائو لبخند تعجب باری زد و گفت: یعنی نمیخوای بدونی که چقدر دوست داره؟! یونگ نفسی کشید و گفت: مطمئن شدم دوسم داره(سکوت کرد) البته هنوز بهم نگفته ولی فکر کنم دوسم داره.... منم دوسش دارم! پاکپائو سری تکون داد و گفت: جالب شد..... حالا این فرد مذکر خوش شانس کی هست که دختری به گفته خودش وحشی عاشقش شده؟! یونگ خنده ای کرد و گفت: فرد معروفیه، اسمش جینه... از گروه بی تی اس! پاکپائو لبخندش محو شد و سکوت کرد. یونگ چون به روبرو خیره شده بود اونو ندید. پاکپائو دوباره لبخندی زد و گفت: جین.....اسم قشنگی داره! یونگ سری تکون داد. پاکپائو پرسید: خب، میخوای چیکار کنی؟! یونگ نفسی تازه کرد و گفت: دنبال یک خونه میگردم تا توش زندگی کنم! پاکپائو مشغول نقاشی کردن شد: میتونی با من زندگی کنی! یونگ نگاش کرد و با تعجب گفت: چی؟! مطمئنی؟! پاکپائو: آره، من و مامان بزرگم با هم زندگی میکنیم و جایی برای یک نفر دیگه هم داریم.... میتونی بیای پیش ما! یونگ با تعحب: شوخی میکنی؟! پاکپائو: من دارم میخندم؟! یونگ لبخندی زد و با خوشحالی: این که خیلی خوبه! پاکپائو نقاشی که دستش بود به یونگ نشون داد: نگاه کن این تویی!
یونگ با خوشحالی نگاه کرد. نقاشی چهره یونگ بود، خیلی شبیهش بود. یونگ با هیجان: اوه مای گاد......این که منم! گاااااااد چه نقاشیت خوبه! پاکپائو لبخندی زد و گفت: واقعا؟! هنوز تکمیل نشده، ولی اگه تموم بشه..... بنظرم قشنگ بشه! یونگ با هیجان: ولی به نظرم تموم شده! پاکپائو خندید و به کشیدن ادامه داد. یونگ با اشتیاق به نقاشی کشیدن پاکپائو نگاه میکرد و گفت: باز به من نقاشی کشیدن یاد بده! پاکپائو با لبخند: حتما! یونگ لبخندی به پاکپائو زد.
4 روز گذشته بود. خونه و رستوران رو خانواده چانگ خالی کرده بودند. همشون به جز یونگ به روستا رفته بودند. یونگ جلوی رستوران ایستاده بود و گفت: خب.... از این به بعد اینجا مال بابام نیست، باید خوب کار کنم! کسی که به جای آقای چانگ مدیر رستوران شده بود، یونگ رو صدا کرد. یونگ داخل رفت و گفت: بله آقای ایسو؟! آقای ایسو با لبخند: ممنون که به ما کمک کردی دخترم! یونگ لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم، کاری نکردم..... به هر حال من اینجا کار میکنم! آقای ایسو: امروز مرخصی، دستت درد نکنه! یونگ چشماش برق زد و کلی از آقای ایسو تشکر کرد.
یونگ از رستوران بیرون شد و جین رو دید. با لبخند سمت جین رفت. جین با تعجب نگاهی به یونگ و صاحب رستوران کرد و گفت: آقای چانگ کو؟! یونگ نیم نگاهی به رئیسش کرد و گفت: خانوادم رفتن روستا..... از این به بعد اونجان! جین چشماش گرد شد و گفت: میخوای بری؟! یونگ سرشو پایین انداخت. جین اخمی کرد و گفت: یونگ...... بگو دیگه، نگو که میخوای بری! یونگ سرشو بالا گرفت و با حالت گریهٔ مسخره، زد به بازوی جین و گفت: آه جین، خانوادم رفتند و من میمونم! جین با تعجب اخمی کرد و یونگ عادی بهش نگاه کرد. چند ثانیه چشم تو چشم شدن و یونگ چشمک زد ولی جین نزد. یونگ با کنجکاوی: تو تیک نداری؟! جین با حالت عصبی و نگرانی: به تیک من چیکار داری؟! میری یا نه؟! یونگ با اخم گفت: بابا نفهمیدی؟!من نمیرم، سئول میمونم! جین نفس راحتی کشید و دست روی قلبش گذاشت، گفت: داشت قلبم میومد تو دهنم! یونگ با خنده: دروغ میگی! جین همون حالت: نه جدی! جین صاف ایستاد، با کنجکاوی نگاش کرد و سرشو آورد جلو: چرا با خانوادت نرفتی؟! یونگ لبخند شیرینی زد و موهاشو پشت گوشش انداخت و گفت: به خاطر تو! جین سرشو عقب برد با محبت یونگ رو نگاه کرد، لبخند شیرینی زد. یونگ با ترس به جین نگاه کرد، بعد به زمین نگاه کرد و سرشو تکون میداد: البته به خاطر کارم هم موندم! جین لبخندش محو شد و اخمی کرد و گفت: دروغ میگی! یونگ نگاهی به جین کرد: دروغم کجا بود، خرج خانوادم رو باید فرزند بزرگ خانواده در بیاره! جین خندید و گفت: خب فرزند بزرگ خانواده، میای امروز بریم بیرون باهم؟! یونگ: آره، امروز مرخصم، بریم! درحال رفتن به سمت ماشین بودند که جین گفت: کجا بریم؟! یونگ کمی فکر کرد: بریم خونه جدیدم، البته اجاره نشینم.... با یکی هم آشنات میکنم....... دوست جدیدم، یک حرفای قشنگی میزنه. جین لبخندی زد و گفت: عاااو، کنجکاو شدم! هردو با لبخند سوار ماشین شدند.
اینم پااااااارت آخر..... 😊😊😊😊 امیدوارم از این داستان لذت برده باشین و اتفاق هم دنبال کنین در اکانت خواهرم😃😃😃😃 فک کنم سه چهار روز دیگه بیاد😊👍 (اعتراف: روی بابای یونگ کراش زدم😂😂😂) و اینو بگم که یونگ و پاکپائو در فصل دوم و سوم اتفاق هم هستن، عررررررررر😃 پایانش خوش بود😬😎
من هم روی بابای یونگ کراش زدم
خیلی خوبه
عالی بودددددددد
عاجی میشی؟
هانام 12 سالمه😄 لقب های زیادی دارم نمیدونم کدومو بگم😂
ممنون💟❤️💜💙 آره میشم.... من 20 سالمه😐😂
لقبم هم اومی هست که یکی برام گذاشته😂
او مای گادددددددددد 20؟؟؟؟ چه خبره هههههه
چیه مگه؟! 😐
درست سنم جوریه که جیمین برای دختر مورد علاقش انتخاب کرده😂😂
ای جانم پیر شید با هم🤩💋
ممنون😂😍💟💟💟
واییییی الان توی کتاب انگلیسیم یه اسمی هس به اسم یونگ چقدر خندیدم وایییی
وات😂😂😂😂😂
منتظران فصل دو اتفاق😐😂
فصل دو رو من نوشتم تو اکانت منه😌❤️✨
بعد از خوندن فصل اول و بعد از اون خوندن چشمک و اتمام آن فصل دو اتفاق را از اکانت من دنبال کنید☺️💜✨
گفتم که بگم که گفته باشم که نگید که نگفته بودی😐😂😂✌️✨
وات؟! من گفتم دیگه تو چرا میگی؟! 😐
بابا حوصلم سر رفته هیچ خبری نیس
تقصیر تستچیه😑
خیلی قشنگ بود ❤️❤️❤️❤️
وی در افق محو میشود.....
ممنون جانا💙❤️💜😂
چیزه چرا جواب رو نمی دی😭😭🥲
می گم تو فصل دو اتفاق ته ته عاشق می شه
کی میاد این فصل دو
بمولا گذاشتم یک هفته و دو سه روزه که از پارت اول میگذره.... تستچی نمیزاره😐😕✨
جواب دادم دیگه😂😂
نمیگم تا داستان لو نره🤦♀️😂✌️
اومد اتفاق
آره اومد
عرررررررر عالیییییییییی بود من مردم😍😍😍😍😍😍😍😍😍
ممنون عزیزم😂💜❤️💙
تا حالا پنجاه بار ایدی خواهرت رو چک کردم پس چرا نمی یاد فصل دو اتفاق من خیلی دوست دارم تهیونگم عاشق بشه می شه یا نه
میاد صبور باشید یا فردا یا پس فردا و راجب عاشق شدن هم........ داستانو لو نمیدم😂✌️
فصل دو اتفاق تهیونگم عاشق می شه عاشق پاپکاعو یا هرکی
🤔🤔🤔
نمیدونم😂✌️