اینم پارت ۹...نظرات تا ۵۰ برسه😘
مر : خب دیگه. باید هرجوری هست این طرح هارو بکشم. تو هم برو بازی کن. تیکی : باشه. دوباره رفتم سراغ طرح هام. الان تمرکزم بیشتر شده بود. خداروشکر با تیکی درد و دل کردم حداقل. طرح هارو هم کشیدم و بعدش دیگه رفتیم خوابیدیم. ادرین : پنج سال از موقعی که مرینت رفته گذشته. توی این پنج سال از عشقم به مرینت کم که نشده هیچ بیشترم شده. بابا گفته بود میخواد بریم برای بستن قرار داد با یه شرکت دیگه توی چین. خیلییی خوشحالم. اینجوری میتونم مرینتو پیداش کنم. ایندفعه دیگه نمیزارم از پیشم بره. آلیا و نینو هم وقتی فهمیدن گفتن که میان. شماره ی مرینت رو نداشت و نتونست با مرینت تماس بگیره . مطمئنم مرینت فکر میکنه آلیا ولش کرده. بچه های کلاس هم توی اکیپمون بودن و میومدن چین باهامون. اوناهم میخوان مثل من دنبال مرینت بگردن. لوکا و کلویی هم که باهم دیگه بودن. کلویی خیلی عوض شده بود و به یه دختر مهربون و شوخ تبدیل شده بود. توی اکیپ ما همه ی بچه های کلاس بودن جز لایلا (؛ نمیدونم اون. موقع اصلا لایلا وارد داستان شده بود یا نه. حالا ولش) بابا هم خیلی بهتر شده بود وتوی همه ی جشنواره ها بود و رابطمون مثل یه پدر و پسر واقعی شده بود. بهم گفته بود که میخواد با ناتالی ازدواج کنه. منم که ناتالی رو خیلی دوستش داشتم واسه همین مخالفتی نکردم. اماده شدم و از اتاقم رفتم بیرون. ناتالی و بابا خیلی شوخ و شنگ شده بودن. اصلا فرق کردن... ناتالی : کجا کجا؟ ادر : اممم دارم میرم پیش دوستام. 😁 ناتالی : اهااع. باوشه فقطططط... ادر : باشه باشه قول میدم سر عکاسی امروز هم برم. چشششم. ناتالی : آفرین پسر گل. کیش کیش. برو دیگه. خوش بگذره. ادر : مرسی محبت خالصانه. 😂 فعلا. ناتالی : فعلا😂 دیگه بادیگاردم نمیخواستم. رفتم توی پارک. همه ی بچه ها اونجا بودن. لوکا : بهههههه. اقای عاشق پیشه وارد میشود. کلویی : به افتخاااارش. دس دس (؛ هو هو😀 دس دس) آلیا : 🤣 شما دوتا دیوونه کی میخواین عاقل شین؟ لوکا : ما دیوونه نیسیم. عاشقیم. کلویی : سخن بزرگان. نینو : خدایا یکم عقل اینا بده یکمم به این ادرین. گناه دارن. فک کنم موقعی که انسانو خلق میکردی چون تعداد زیاد بوده اینا رو از قلم انداختی یادت رفته عقلشونو بهشون بدی. با تشکر. بنده ی حقیر تو. نینو لاحیف. ادر : 🤣 میلن : خب خب برنامه واسه کی هست؟ کی میریم؟ ادر : ما فردا شب راه میفتیم. میلن : حله. جولکا : اینقدر واسه دیدن مرینت ذوق داشتم که وسایلمو از قبل اماده گذاشتم توی اتاقم.
کلویی : به افتخاااارش. دس دس (؛ هو هو😀 دس دس) آلیا : 🤣 شما دوتا دیوونه کی میخواین عاقل شین؟ لوکا : ما دیوونه نیسیم. عاشقیم. کلویی : سخن بزرگان. نینو : خدایا یکم عقل اینا بده یکمم به این ادرین. گناه دارن. فک کنم موقعی که انسانو خلق میکردی چون تعداد زیاد بوده اینا رو از قلم انداختی یادت رفته عقلشونو بهشون بدی. با تشکر. بنده ی حقیر تو. نینو لاحیف. ادر : 🤣 میلن : خب خب برنامه واسه کی هست؟ کی میریم؟ ادر : ما فردا شب راه میفتیم. میلن : حله. جولکا : اینقدر واسه دیدن مرینت ذوق داشتم که وسایلمو از قبل اماده گذاشتم توی اتاقم. الکس : این کارو که هممون کردیم. فقط آلیا.... آلیا : میدونم میدونم😟 هوووف. چی بهش بگم؟ بگم توی این سالا تصادف کرده بودم فراموشی گرفته بودم نتونستم بهت زنگ بزنم؟ بگم یه ماهه حافظم برگشته و تورو یادم اومده؟ بگم صبر کردم تا ببینمت و بهت بگم حافظمو از دست داده بودم؟ رُز: مرینت دختر مهربونیه. مطمئن باش درک میکنه. آلیا : امیدوارم. کلویی : اه اه اه. فضا رفت تو فاز غم و غصه. حالا میبینیش بهش میگی. آلیا : این نمیزاره من دو دقیقه فاز ادمیزاد بگیرمااا😂 کلویی : هخخخخ😂 نگاه به ساعتم کردم. ادر : اوخ اوخ. عکاسیییی. من برم. فعلا. بچه ها : فعلاا. دویدم سمت جایی که قرار عکاسی گذاشته بودم. دوروز بعد. امروز قراره راه بیفتیم سمت چین. گابریل : اماده ای؟ ادر : اره. ناتالی : منم کمک ادرین میگردم دنبال مرینت. گابریل : باشع بریم.
رفتیم سوار جت شخصی شدیم. بچه ها هم اومده بودن. جت حرکت کرد به سمت چین. چند ساعت بعد توی فرودگاه چین بودیم. یه ماشین از طرف اون شرکت منتظرمون بود. رفتیم سوارش شدیم و اونا مارو به هتل رسوندن. برامون بهترین اتاق رو رزرو کرده بودن. بچه ها خودشون از قبل برای خودشون اتاق گرفته بودن. رفتم توی بالکن بزرگ اتاق. به شهر نگاه کردم. یه شهر ساحلی کنار دریای جنوبی چین. اونقدر توی بالکن موندم و به مرینت فکر کردم که دیگه ناتالی اومد صدام زد برگردم داخل. رفتم روی تخت دراز کشیدم. پلگ : اوی اقای عاشق من گشنمهههه😖 ادر : ای خداا. برو توی چمدون هست. پلگ : باش. ناتالیییییی. ناتالی : چیهههه؟ چی میگی پلگگگ؟ پلگ : چمدونا کجااااااست؟ ناتالی : توی کمدههههه. پلگ : باااااشههههه. رفت سراغ چمدون و شروع کرد به خوردن اون پنیرای بوگندو. مرینت : فرداشب افتتاحیه ی رستورانه. میخواستم برم لباس بخرم ولی تنهایی خرید کِیف نمیده. به نانامی زنگ زدم. نانامی : هااا؟ سلام. صداش خوابالو بود. مر : هاا و کوفت. سلام خوبی؟ نانامی : اره خوبم. چیکار داشتی مزاحم خوابم شدی مزاحم؟ مر : عه. این حرفا چیه؟ من مراحمم. میگم من دارم میرم خرید گفتم تو هم بیای. ولی الان دیگه مزاحمم دیگه. کار نداری؟ 😈 یهو صداش شنگول شد. نانامی : عه عشقم تویی فدات شم؟ من فکر کردم اون سوبارو بیریخته. اره فدات شم میام میام. چرا نیام؟🤪 مر : نه دیگه. توکه خوابت میومد. نانامی : وا عزیزم ارزش تو بیشتر ایناست. عمرا بزارم تنها بری. گم میشی فدات شم. میام میام. مر : خدایا، این بشر چیه اخه؟ 😂 خیلخب منتظرم. فقط من پول تورو نمیدمااا. خودت پول بردار.
یهو صداش شنگول شد. نانامی : عه عشقم تویی فدات شم؟ من فکر کردم اون سوبارو بیریخته. اره فدات شم میام میام. چرا نیام؟🤪 مر : نه دیگه. توکه خوابت میومد. نانامی : وا عزیزم ارزش تو بیشتر ایناست. عمرا بزارم تنها بری. گم میشی فدات شم. میام میام. مر : خدایا، این بشر چیه اخه؟ 😂 خیلخب منتظرم. فقط من پول تورو نمیدمااا. خودت پول بردار. نانامی : گداااا😩 خیلخب عشق نامردم. من از تو دلسرد میشم. آآآآه. مر : 🤣 بابا این دیوونست. منتظرم عشق با وفا😂 بای. نانامی : بای. اماده شدم و رفتم توی حیاط. کوامی ها داشتن بازی میکردن. تیکی : عه؟ جایی میری؟ مر : اره میرم واسه فرداشب لباس بگیرم. تیکی : اوکی. منتظر موندم. یه ربع. نیم ساعت. یه ساعت. دیگه حوصلم واقعا سر رفته بود. زنگش زدم. مر : کودوم گوری موندیییی😤 نانامی : اومدم اومدم. داستان داره حالا میگمت. بای.
تق. قطع کرد. مر : شتر. ☹️ بلاخره خانوم شرفیاب شد. رفتم سوار ماشینش شدم. همین که در ماشینو بستم و برگشتم سمتش یه پس گردنی محکم زدم بهش : تَخخخخخخخ. نانامی : چتههههههههههههههههه 😫 اخ اخ. محکم زدی وحشی. مر : د اخه ادم حسابی میدونی من چند وقته منتظرتم؟ نانامی : جون تو داستان داره. وقتی تلفنتو جواب دادم کنار لانگ بودم. اقا این فکر کرد این عشقم عشقمایی که میگم واسه یه پسره دیگست دارم 🤣 وای اوه بدونی رنگش شده بود مث گوجه برزیلی. 🤣 مر : دوروغ میگییییی🤣 نانامی : واااای 🤣 میخواستم بیام نذاشت. هی گفتم بابا این مرینته باور میکرد مگه؟ میگفت تو عاشق یکی دیگه شدی میخوای منو ول کتی بری اینقدر ناراحت شده بود گفتم الان میزنه زیر گریه. 🤣 مر : چقدر ذات خرابی🤣 نانامی : محکم بغلم کرده بود نمیزاشت بیام 🤣(؛ بگم که نانامی و لانگ یه ماه پیش ازدواج کردن و منم دعوت کردن. نه که ادمین خوبی هستم. منم دعوت کردن. جای شما خالی😂😉) باورت میشه؟ اصلا زد زیر گریه مرد گنده. تاحالا اصلا گریشو ندیده بودم. آخرش شماره تورو نشونش دادم خیالش راحت شد گذاشت بیام😂 مر : وای وای دلم 🤣😂 خدا نکشتت میمون. نانامی : 😂
مر : دیگه مطمئن شدم که یه دلقک واقعی هستی. نانامی : حرف نزن. مر : راه بیفت دیگه. نانامی : چشششمم. راه افتادیم و رفتیم سمت یکی از پاساژای معروف و بزرگ. رسیدیم و نانامی ماشینشو توی پارکینگ پارک کرد و رفتیم توی خود پاساژ. مشتری همیشگی اینجاییم ما دوتا. رفتیم توی اون بوتیکی ای که همیشه لباسامونو ازش میخریدیم. فروشنده : به به. سلاام. مشتری های عزیز و همیشگی ما. چه خبرا؟ مر سلام.😊 نانامی : سلام😃 دختره ی فروشنده اسمش لیا بود. لیا : جونم. در خدمتم. مر : راستش من یه لباس مجلسی میخوام. رنگشم میخوام مث همیشه یا قرمز و سفید باشه یا مشکی. دامنش کلوش باشه و کلا همون چیزایی که میدونی دیگه. مث همیشه. یه مدل جدیدم میخوامااااا. لیا : میدونم سلیقتو. اتفاقا توی این هفته یه لباس جدید از سنگاپور واسم اوردن. میدونم خوشت میاد. تو چی نانا؟ ( مخفف نانامی) نانامی : منم مث همیشه یه لباس اسپرت میخوام باااا یه کلاه لبه بلند و یه کلاه ساحلی از همون مدلایی که دفه قبل سفیدشو ازت خریدم. لیا : حله. ماری میگم تو اسپرت نمیخوای؟ همیشه که میگرفتی یه دست. مر : داری مدل جدید؟ لیا : اره بابا. یه جاکت کوتاه با ست شلوار کلا از جنس چرم اوردم. از همونایی که دنبالش بودی. مر : جووون من؟ چه رنگایی😍 لیا : مشکی اوردم و قهوه ای سوخته. مر : مشکی. لیا : همش؟ مر : اره. لیا : باشه. تو چی نانا؟ نانامی : نه من چرم دوست ندارم. ولی اگه تخفیف میدی میبرم🤓 لیا : نامردیااا.😂 باشه رفیق. نانامی : ایول. منم یه ست مشکی بده. لیا : باوشه. مر : دیگه اسپرت جدید چی داری؟ لیا : دیگههه اونجا پشت ویترین همش جدیده. مر : باشه. رفتم از پشت ویترین مشغول دید زدن شدم. قشنگ بود ولی من پسندم نشد. برگشتم توی بوتیک. لیا : خب؟
مر : نه. همون ست چرم و مجلسیه رو بده. لیا : باشه. واسه چرم کمربندم میخوای؟ مر : اره یه طلایی. لیا : باشه. کفش اسپرت سِتِش هم اونجاس ببین میخوای؟ برگشتم به کفش ها نگاه کردم. مر : اره. اون یکی رو بده و اون چکمه بلنده هم بده. بارونیه. لیا : حله. تو چی نانا؟ نانامی : من فقط اون چکمه هه رو میخوام. لیا : باشه. مر : سایزمونو که میدونی دیگه بعد این همه مدت؟ لیا : اره جونم. میدونم😉😌 بعد چند دقیقه برگشت. لیا : بدوین بپوشین. یالا یالا. رفتیم توی اتاق پرو و لباسا رو پوشیدیم. خیلی خوشگل بودن. درسته خودم طراح لباسم ولی حوصله ندارم واسه خودم طراحی کنم. 😁 کارم که تموم شد لباسا رو عوض کردم و رفتم بیرون. مر : همشو میخوام. یه گردنبد دراز با آرم M هم داری؟ طلایی. لیا : اووم بزار ببینممم. اره دارم. نقره ای و طلایی. مر : دوتاشو بده. لیا : بیا. پول همشو حساب کردم. مر : نانااا. تموم نشدددددد؟ نانامی : اومدمممممم. اونم لباس به دست اومد. نانامی : قربون دستت همشو میخوام. حساب کن بیزحمت.
نانامی : باشه. بفرما اینم کارت بنده. مر : واسا ببینم. تو باز کارت سوبارو رو کش رفتی؟ 🤣 نانامی : عه؟ 😛 داداشمه دیگه. هیچی نمیشه. یه کادو حالا... مر : 🤣 لیا : یعنی توی بشر شعور نداری ذره ای😬🥴 بهش بگیااا. رازی باشه. نانامی : اصلا خودش کارتشو داد. میخواست جلوی این خانوم مرینت واسش جنتلمن بازی در بیاره بگه من ادم بخشنده ای ام🥴 مر : پس بوگووو. اقا میخواد مخ بزنه 😂 نانامی : 😂 خیلخب دیگه. لیا دستت درد نکنه. کاری نداری ما بریم؟ لیا : بیا اینم کارتت. نه قربونت. فعلا. مر : فعلا. نانامی : بای. از مغازه رفتیم بیرون. نانامی : لباس مجلسی میخوای چیکار؟ مر : هشیار خانوم فرداشب مراسم افتتاحیه ی رستوران جُنگه. نانامی : اوخوخ. سوبارو بفهمه رفتی خون به پا میکنه.
مر : غلط کرده. به اون چه؟ نانامی : هوووو. داداشمه هاا. مر : ایییییییش. نانامی : گفتم که بدونی. این پسره جُنگ معلومه دوستت داره. سوبارو هم که روی تو حساس. این پسره هم ضایهههههه و کلا اصلا باهم خوب نیستن سر تو. مر : حالا ولش. نانامی : خوددانی. مر : شما نمیاین؟ نانامی : من دارم میگم اگه تو بری سوبارو خون به پا میکنه بعد الان میگی هِلِ و وِلِک ماهم پاشیم بیایم؟ دیوونه ای بخدا. مر : حالا. نانامی : 😂 رفتیم سوار ماشین شدیم و نانامی منو رسوند خونه و رفت. منم رفتم توی خونه. ساعت تقریبا 8 شب بود. شام هم بیرون خورده بودیم با نانامی. کوامی ها هم از قبل غذاشونو گفته بودم بخورن. اونقدر خسته بودم که همین که لباسامو عوض کردم پهن شدم روی تخت و گرفتم خوابیدم.
پارت ۹ هم تموم شد پارت بعد پار اخره البته اگه همایتتون زیاد باشه فصل ۲ رو میزارم😊
نمی دونم چرا سوبارو سوباسا می خونم 😅😐
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی جون هرکی دوست داری اینا رو برسون بهم
مرینت و ادرین ورو میگم
من دارم سکته میکنم
عالی بود
سلام . فصل دوم رو هم بزار تورو خدا دیگه