از زبان مرینت : لوکا ادرین و فرستاد بیرون رفتم جلو گفتم دقیقاً وی میخوای گفت از شرش خلاص شو گفتم منظورت این که اون و بکشم گفت آره تو که خوب میدونید اون بود که باعث شد کاگامی ازم فاصله بگیره گفتم من نمیتونم همچین کاری انجام بدم که در باز شد
و مارسل همراه یکی از نگهبان ها اومد تو لوکا گفت بازم نمیتونی گفتم اگر بلایی سر مارسل بیاد من میدونم و تو و بلند شدم رفتم سمتش و گفتم داداش نگران نباش گفت باشه منم به سرعت. اومدم بیرون
آدرین اومد جلوم گفت چی شد حرفی نزدم و حرکت کردم به سمت بیرون آدرین دستمو گرفت و و گفت دو کلمه درست حرف بزن من بدونم چه اتفاقی افتاده گفتم مهم نیست ادرین در ماشین و باز کرد و منم نشستم سرمو تکیه دادم به صندلی لوکا هم که اون پرونده رو پس داده بود از کیفم در آوردم و گرفتم سمت آدرین
یه نگاهی به من انداخت گفت به این زودی پس داد فکر میکردم این و دزدیده که یه چیز مهم تر به دست بیارن تو دل خودم گفتم حدست درست بود گفت چرا حرف نمی زنی مگه لوکا بهت چی گفته که حالت گرفته شده گفتم هیچی
شونه ای بالا انداخت و به رانندگی ادامه داد از پنجره بیرون و نگاه میکردم حالا چه جوری به مامان بگم اگه بفهمه معلوم نیست از غصه چقد حالش بد میشه که ماشین وایستاد متوجه شدم رسیدیم. پیاده شدم
خداحافظ
5 نفریکی دخترخالم یکی دخترعمم یکی دوست صمیمیم 2تاشم دخترعموم
درضمن محشررررررر
عالی بود
آجی پارت ۱ داستانم منتشر شد خوشحال میشم ببینی🥰😍
حتما اجی جون
مال منم خوشحال میشم سر بزنید ♡
عالی
ممنون
خیلی قشنگ بود آجی جون🥺🌌
مرسی آجی جونم
عالی بود اجی
ممنون اجی
عالی بود اجی
ببخشید جواب نمیدم
خیلی حالم خوب نبود
دوست دارم
خدافظ
ممنون اجی
چرا میگی خداحافظ نگو میخوای از تستچی بری اگر حدسم درست لطفا نرو اجی ،😭😭😭
نه اجی جون از تستچی نمیرم فقط گفتم خدافظ مگه حرف بدیه😐😂
نه اجی من برای همه چی این جوری هستم 😂
خب خیالم راحت شد آخه هیچ وقت این طوری صحبت نمیکردم گفتم شاید خدایی نکرده میخوای بری