اینم از این پارت بچه ها😊
ادامه داستان: جین صداش کرد..... یونگ برگشت و نگاش کرد. (مثل آهنگ شد😂) جین سمتش رفت و گفت: میخوای برسونیمت؟! یونگ عادی گفت: نه، خونمون نزدیکه...... ممنون. یونگ حرکت کرد و جین نگاش کرد، قیافش عادی بود و بعد سمت یونگ رفت. پا به پای یونگ حرکت کرد. یونگ با تعجب: چیکار میکنی؟! جین دستی به صورت و موهاش کشید و گفت: تا خونه همراهت میام. یونگ با تعحب: من این راهو همیشه تنها میرم، اتفاقی برام نمیفته. جین به آسمون اشاره کرد و گفت: الان بارون میاد فرق میکنه. یونگ خنده ای کرد و دوباره رعد و برق زد، جین دوباره ترسید و یونگ نترسید. یونگ خندید و رو به جین کرد: خوشتیپ(جین نگاش کرد) نمیخواد منو همراهی کنی، خودت از رعد و برق میترسی....... تازشم هیچی تنت نیس، سرما میخوری. جین هاج واج نگاش کرد. یونگ با لبخند تمسخرآمیز: خدافظ. یونگ به سمت خونه حرکت کرد. جین اخمی بهش کرد و به رفتنش نگاه کرد، دوباره رعد و برق زد و ترسید..... به آسمون چپ چپ نگاه کرد و به سمت ماشین رفت.
فردا صبح هوا آفتابیه زیبایی بود. یونگ و جینا از رقص خیابونی میومدن و به سمت رستوران حرکت میکردند. یونگ: جینا! جینا درحال نگاه کردن فیلم رقص بی تی اس:ها؟! یونگ: تو..... (چند لحظه فکر کرد و بعد پشیمون شد) ولش کن! جینا با تعجب به گوشی نگاه کرد و خطاب یه یونگ: خب چی شده؟! یونگ: گفتم ولش! جینا به یونگ نگاهی کرد: اسلحه رو زمانی به دستت بگیر که میخوای شلیک کنی! یونگ قیافش شبیه گربه عصبانی شد. جینا خنده ای کرد و به گوشیش نگاه کرد و گفت: هنوزم نمیخوای رقص اینارو ببینی؟! یونگ: ناع! جینا با اخم و عصبانیت: خب یک نگاهی که بکن.... هیچی از ارزشهای تو کم نمیشه به مولا! یونگ با حالت عصبی صورتشو نزدیک کرد تا نگاه بکنه. جینا هم با لبخند نشون داد. یکدفعه تصویر رقص جیمین و کوکی اومد که روی کول هم سوار شدند. یونگ با اخم نگاه کرد..... چند نفر ظاهر شدند و رقصیدند. یونگ چشاش گرد شد و گوشی رو گرفت. جینا خیلی تعجب کرد. (موزیک ویدیو دینامیت بود) یونگ با تعجب نگاه میکرد. یکدفعه تصویر جین اومد که میخندید و میخوند. جینا به یونگ نزدیک شد و گفت: خوشت اومد؟! یونگ به جینا نگاه کرد. هنذفری توی گوشش رو برداشت و داخل گوشش کرد. هنوز جین داشت میخوند. یونگ با تعجب به جینا نگاه کرد و گفت: اینا کین؟! جینا نزدیکش شد و با خنده گفت: چی شد شیفتشون شدی؟! گروه بی تی اسن.... خیلی معروفن! یونگ چشاش گرد شد، گوشی و هنذفری رو به جینا داد و سریع حرکت کرد. جینا با تعجب داد زد: چی شد؟! یواشتر....
یونگ وارد رستوران شد و بدون اینکه سلامی بکنه وارد آشپزخونه شد. مامانش که غذا برای مشتری میبرد سلام کرد و جوابی نشنید و با تعجب به دخترش نگاه کرد. بابای یونگ هم پشت صندوق بود و تعجب کرد. مامان و بابا به هم نگاهی کردند و شونه ای بالا انداختند و به کارشون ادامه دادند. جینا یکدفعه وارد شد و نفس نفس میزد. مامان یونگ تعجب کرد. جینا رو به مامان کرد و تعظیم کرد: سلام خانم چانگ! رو به بابای یونگ کرد و با تعظیم: سلام آقای چانگ! مامان یونگ غذارو روی میز مشتری گذاشت و رو به جینا کرد: سلام دخترم، چی شده؟! چرا نفس نفس میزنی؟! جینا دست به پهلوش بود: هیچی، دنبال یونگ دیوونه بودم. مامان یونگ دست جینا رو گرفت، روی صندلی نشوند و گفت: چش شده؟! مثل جِنا یکدفعه وارد شد. جینا شونه ای بالا انداخت و گفت: نمدونم.
یونگ داخل دستشویی آشپزخونه بود و توی آینه به خودش نگاه میکرد. سرخ شده بود. هیچی نمیگفت و به خودش نگاه میکرد. صدای جینا اومد توی ذهنش(گروه بی تی اسن.... خیلی معروفن) صدای باباش(فک کنم جین از تو خوشش اومده) صدای خودش(چه آدمایی میان رستوران و غذای منو میخورن) صدای باباش(ایشون کیم سوک جین هستن) صدای جینا( شبیه یونگی شدی، نگاه شبیه گربست) صدای هوبی( با یونگی هم اسم هستی....... بخاطر همین اینجوری صدات کرد) صدای جین( تا خونه همراهت میام) بعد چهره جین با لبخند اومد توی ذهنش. یونگ خنده ای کرد و گفت: میگم چقدر آشنا بودن(دوباره خندید) کیم سوک جین! به خودش توی آینه نگاه کرد و گفت: از تو خوشش میاد...... یک خواننده معروف کره! یونگ صاف ایستاد و لبخند شیکی زد و گفت: هه، کاری میکنم که بفهمه من از اون دخترای غش و ضعف کن نیستم. برای خودش بوس فرستاد. بیرون رفت.
توی آشپزخونه جینا رو دید که پیاز خورد میکرد. یونگ درحال درآوردن پالتو: بَه، جینا خانم پیاز خورد میکنه! جینا نگاهی بهش کرد، چشاش پر اشک بود. دستی به چشاش کشید و گفت: کجایی تو دختر، مثل جِنا حرکت میکردی؟! یونگ درحال پیشبند بستن: هیچی، خیلی دستشویی داشتم. جینا دماغشو بالا کشید و گفت: به این سرعت؟! یونگ درحال شستن سبزی: به همین سرعتی که دیدی! نگاه تاسف باری به جینا کرد و گفت: جمع کن خودتو! جینا دوباره دماغشو بالا کشید.
جینا تا بعداز ظهر باهاشون بود و کمک میکرد. خیلی دختر خرابکاری بود و یونگ بهش میگفت دیگه هیچوقت نیا اینجا ولی باز میومد. شب شده بود، جینا رفته بود و یونگ درحال دستمال کشیدن ظرفا بود. بابای یونگ داد زد: یونگ، مغازه آقای هیون برو، بهشون تذکر بده و بگو که زودتر مواد غذایی رو بیارن. یونگ بشقابارو گوشه گذاشت و گفت: باشه. یونگ کلاه لبه دارشو سرش کرد و به سمت در رفت. باباش سریع گفت: سروصدا راه نندازی! یونگ دهنشو کج کرد و گفت: باشه. از رستوران رفت بیرون. قدم زنان به مغازه آقای هیون میرفت. به مغازه رسید و پسر بزرگ آقای هیون مغازه بود. یونگ اوفی کرد و گفت: سلام تِهان! تهان نگاهی به یونگ کرد و گفت: سلام، چی شده؟! یونگ دستاشو روی میز گذاشت و گفت: اومدم که بهت بگم که، اون مواد غذایی هایی که سفارش داده بودیم کدوم جهنم دره ای هستن؟! تهان اوفی کرد و دستمال رو روی میز جلوش پرت کرد، رو به یونگ کرد: مگه بابام بهت نگفت که صبر کنین میرسه! یونگ با حالت عصبی داد زد: چقدر دیگه صبر کنیم، تمام موادمون تموم شده..... نمیتونیم غذایی درست کنیم. تهان با اخم: چته دختر؟! هار شدی؟! یونگ با عصبانیت: آره هار شدم! کامیون مواد غذایی جلوی مغازه ایستاد و هردو به بیرون نگاه کردن. یونگ به تهان کاملا عادی نگاه کرد و گفت: خب..... مواد رسید، با یک گاری چرخدار میبرم.... کجاست؟! تهان بهش نشون داد و یونگ رفت. تهان با اخم: دختره روانی! به خاطر همین کاراش تُرشیده.
یونگ در رستوران رو محکم باز کرد که خورد به دیوار و برگشت. تمام مشتری ها هم ترسیدند. بابای یونگ با تعحب: یونگ؟! چته؟! یونگ به سمت باباش با مواد دستش رفت و روی میز گذاشت و با خنده گفت: هار شدم. بعد خنده بلندی کرد. صورتشو برگردوند و گروه بی تی اس رو دید. خندش محو شد و خشکش زد. داشتن به یونگ نگاه میکردن.....بعد خندیدند. یونگ سرخ شد و لبخند زد. بیرون رفت تا بقیه وسایل رو بیاره! بابای یونگ داشت میرفت کمک بکنه که ته ته بلند شد و گفت: ما کمک میکنیم، شما زحمت نکشین! بابای یونگ: شما مشتری هستین، اجازه نمیدم. شوگا دست بابای یونگ رو گرفت و برد پشت صندوق: بشینین آقای چانگ، سنی ازتون گذشته! بابای یونگ خنده ای کرد. یونگ وسایل رو برداشت، برگشت و جین رو دید. جین با لبخند همیشگی که فقط به یونگ میزد: بده به من. یونگ نگاش کرد و با تعجب کرد وسایل رو به جین داد، جین لبخندی بهش زد. یونگ سریع برگشت و وسایل برداشت. کنارش کوکی بود و گفت: میدونی جین از تو خوشش میاد. یونگ تعجب کرد و بهش نگاه کرد. کوکی پوزخند زد. یونگ سرخ شد و سریع وسایل رو برداشت و گفت: فک نکنم! بعد سریع داخل رفت.
تمام وسایل رو آوردن. یونگ درحال غذا درست کردن بود. به حرف کوکی و باباش راجب اینکه جین ازش خوشش میاد فک میکرد. یونگ یکم عصبی بود و غذارو تند تند هم میزد. با خودش گفت: که چی؟! ولش کن دختر...... تو اهل اینجور چیزا نبودی! پاشو محکم زد به زمین و داد زد: قوی باش دختر! پسرا با تعجب به آشپزخونه نگاه کردن. بابای یونگ سرشو از پنجره داخل آورد و گفت: یونگ چی داری میگی؟! غذا حاضر شد؟! یونگ به باباش نگاه کرد و گفت: الان حاضر میشه. غذا رو کشید و به سمت سالن رفت. نصف غذارو روی میز گذاشت، جین و هوبی به هم نگاهی کردن و هوبی به جین گفت: امشب یونگ حال خوشی نداره! جین به یونگ نگاه کرد، دید ظرف غذای دیگه رو هم آورد و گفت: نوش جان! یونگ داشت میرفت که هوبی صداش کرد: یونگ؟! یونگ برگشت و عادی گفت: بله؟! هوبی: حالت خوبه؟! یونگ که حواسش سر جاش اومد گفت: آره، ممنون. یک نگاهی به کوکی کرد و بعد لبخند تلخی زد. به آشپزخونه رفت. جین رو به کوکی کرد و گفت: تو چیزی گفتی بهش؟! کوکی تعجب کرد و گفت: من؟! نه بابا من چیکارش دارم؟! به خدا اگه حرفی زده باشم.
یونگ از آشپزخونه بیرون اومد، همه نگاهی بهش کردند. یونگ خطاب به باباش: بابا من اون بیرون میشینم.....هوا خوبه! پسرا نگاش میکردند. یونگ از کنار گدا که هرشب میاد غذا میخورد رد شد و به باباش گفت: راستی از این پول نگیر بابا! بابای یونگ با تعجب: خیله خب. یونگ بیرون رفت و نشست. جیمین که هنوز به یونگ نگاه میکرد: چرا دیگه مثل اون دو شب نیس؟! نامجون رو کرد به جین: نمیری باهاش حرف بزنی؟! شوگا پوزخندی زد: دقیقا چی میخواد بگه؟! جین سکوت کرده بود. ته ته: شاید دلش گرفته؟! بعد یک لقمه خورد. کوکی: میخواین هممون باهم بریم پیشش؟! همه به جز جین به کوکی نگاه کردن، کوکی هم مظلومانه نگاشون کرد و گفت: یک نظر بود. هوبی رو کرد به جین: اگه نمیری من برم؟! همه به جین نگاه کردن. جین که هنوز به یونگ نگاه میکرد...... بلند شد. ته ته با دهن پر: موفق باشی! جین به سمت در خروجی رفت.
اینم از این پارت...... خودم خوشم نیومد😐 ولی امیدوارم دوست داشته باشین😬❤️
دختره زیاد پرروعه همین یونگ:/مثلا ادعای شاخیش یا گنگیش میاد؟اسکله
عالیییههه
وای فقط اون تیکه ی مواد غدایی وای خدا مردم از خنده 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
😂😂😂😂😂 آره منم اونجارو دوست داشتم بدجور ضایع شد😂😂
عالی بود به تست های منم سر بزنید
واقعاً عاشق داستانت شدم واقعا نمیدونم چیبگم لطفاً پارت بعدی رو زود بذار مرسی ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
ممنون💞
خوب بود بای
عالی بود
اصلا حرف نداشت
فقط پارت بعدی رو زود
بزار تا نمردم
داستانات حرف نداره
اجی فقط پارت جدید
یکم هیجانی و
رمانتیکش کن
لفطا
مرسی
مرسی
مرسی
دست گلت نکنه درد ❤💋💜
ممنون از نظرت💞💞😂
خیلی هم خوب بود
منتظر پارت بعد هستم اجی جون 😘
در آغوش گرفتن💞
چرا خوشت نیومد؟؟
خوب بود دوس داشتم🙂💜
نمیدونم چرا😂💞
نه خوب بود ولی اون حسی که توی داستانات بود رونداشت😕😗 ولی درس میشه ...
😂😂😂😂😂
خب، این فرق میکنه😂😂😂