
سلام، حالتون خوبه؟! امیدوارم که خوب باشین🙂❤️
*پسرا داشتند بازی میکردند. تهیونگ چوب بیسبال دستش بود و آماده ضربه ای که قرار بود جیمین پرت کنه بود. کوک کنار ته نشسته بود و قرار بود توپ رو بگیره! داشت دستکش دستش میکرد، تهیونگ هم نگاش میکرد و گفت: کمک میخوای؟! کوک دستاشو دراز کرد و گفت: آره! ته چوب رو زمین گذاشت و روی پاهاش نشست و دستکش های کوک رو دستش کرد. جیمین و نامجون اونطرف باهم حرف میزدند. جیمین اشاره به اطراف گفت: تو باید عقب وایستی... اگه توپ رو ته زد بتونی بگیری! نامجون نگاه به ته گفت: یعنی ته تنهایه؟! جیمین با حرکت سر: آره(رو به ته و کوک که دستکش میپوشیدند) گوش میدین؟! تهیونگ درحالی که دستکش رو سفت میبست گفت: آره آره! جیمین رو به نامجون: توپ رو اگه تو هوا گرفتی باید داد بزنی که تهیونگ دیگه بیخودی بدو بدو نکنه! نامجون درحالی که از جیمین دور میشد، با حرکت دست گفت: اینارو میدونم دیگه! جیمین خندید و رو به ته و کوک کرد. ته آماده پرتاب توپ بود تا بهش ضربه بزنه! جیمین داد زد: حاضرین؟! تهیونگ چند حرکت با چوب انجام داد و گفت: مثل همیشه آره! کوک با گوشه لباسش عرق پیشونیش رو پاک کرد و گفت: آره! نامجون که ایستاده بود داد زد: بزن جیمینا! جیمین خندید؛ چند حرکت نمایشی عجیب انجام داد که باعث خنده بقیه، حتی دخترا شد. بعد با داد توپ رو پرت کرد. تهیونگ نتونست بزنه! کوک گرفت و گفت: ضربه اول! نامجون اونطرف خندید و بلند گفت: انگار واقعا داخل بازی جهانیایم! کوک با لبخند روی لبش توپ رو سمت جیمین پرت کرد و جیمین نتونست بگیره و افتاد زمین. برش داشت و به بازی ادامه دادند. * هوسوک داخل اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و با موبایلش خودشو سرگرم میکرد. سوومی از حموم بیرون شد. درحال خشک کردن موهاش بود. چند تا سرفه کرد و گفت: حموم رفتی؟! هوسوک درحالی که به موبایلش نگاه میکرد گفت: آره بعد پیاده روی رفتم! سوومی صورتشو جمع کرد. روی تخت نشست و گفت: تازگیا خیلی چیزارو فراموش میکنم! هوسوک در همون حالت: شاید چون بهشون دقت نمیکنی به خاطر همین فراموش میکنی... تازشم تو لگو میسازی واسه ذهن خیلیی خوبه! سوومی درحال خشک کردن موهاش سری تکون داد و گفت: اوم! هوسوک گوشیشو کنار گذاشت چهارزانو نشست و گفت: مغزیجات هم کمک میکنه.... بخور!
سوومی نگاش کرد. دماغشو بالا کشید و گفت: باشه! هوسوک لبخندی بهش زد، دستی به موهاش کشید و نوازشش کرد. سوومی نزدیک هوسوک شد و سرشو روی پاهای هوسوک گذاشت. هوسوک با لبخند موهاشو نوازش کرد و گفت: نمیری بیرون؟! سوومی نفس عمیقی کشید. یکم جابجا شد و گفت: یکم دراز بکشم بعد میرم! هوسوک درحالی که نوازشش میکرد، بوسه ای به پیشانی سوومی کرد. سوومی لبخندی زد و دست هوسوک رو بغل کرد. *یونگی و جین داشتند شیشه رو میچسبوندند. جین ثابت ایستاده بود و گفت: چند دقیقه باید نگه داریم؟! یونگی دماغشو با آستینش پاک کرد و گفت: ۳ دقیقه کافیه! صدای هیسانگ بلند شد: و توی فر میگذاریم و تامام! هاسو داشت فر رو آماده میکرد و گفت: درجه چنده؟! هیسانگ گوشی رو کنار گذاشت و گفت: ۲۰۰! هاسو فر رو تنظیم کرد. هیسانگ کیک رو برداشت و داخل فر گذاشت. هیسانگ درحال تنظیم گفت: ۴۰ دقیقه! هر دو ایستادند و به فر نگاه کردند. زدن قدش و هاسو گفت: اینم از این! موبایل هیسانگ زنگ خورد، هردو به گوشی نگاه کردند و هیسانگ سمت موبایل رفت. جین دادی کشید؛ کمرشو صاف کرد و گفت: خرابکاری های یکی دیگرو باید ما درست کنیم! یونگی که داشت وسایل رو جمع میکرد گفت: خب کمک نمیکردی! جین خندید. هاسو پیشبندشو درآورد و سمت جین رفت و گفت: راست میگه؛ کمک نمیکردی! جین خواست چیزی بگه که هیسانگ گفت: هاسو بریم، دخترا بیرونن میخوایم حرفای باحال بزنیم! جین متعجب گفت: حرفای زنونه؟! هیسانگ اخم ریزی کرد و گفت: نه بابا زنونه نیست، یجورایی راجب آشناییمون هستش! جین با چشمای گرد: عاااااا چه باحال! یونگی که داشت از خونه بیرون میشد، گفت: بریم دورهمی! سه نفره با تعحب نگاش کردند، هیسانگ با خنده گفت: هی یونگی... فقط دخترا! بعد پایین رفتند. *چهار نفره بیرون شدند، کوک داشت میدوید و سر و صدا میکرد، نامجون هم دنبالش بود. جیمین توپ رو سمت نامجون پرت کرد که به کوک بزنه اما کوک به خط پایان رسید و برنده شد! تهیونگ با خنده دست زد و گفت: واو جونگ کووووک! کوک با خستگی روی زمین نشست و خندید. جین بهشون ملحق شد و گفت: خوش میگذره؟! (رو به یونگی) بریم بازی! سوومی از دور دستشو بالا کرد و داد زد: هاسووو... هیسااانگ اینجا بیان! هاسو و هیسانگ دست به دست سمت دخترا رفتند. یونگی به رفتنشون نگاه کرد، چشماشو مالش داد و با خودش گفت: فک کنم دوست ندارن من بینشون باشم! به اطراف نگاه کرد ولی هوسوک رو ندید. اخم ریزی کرد. هاسو و هیسانگ رسیدند، جیهوا دستشو بالا کرد و گفت: خوش اومدیییین! هردو لبخند زدند، هیسانگ با کنجکاوی پرسید: یونگی هم میخواست بیاد، بگم بیاد؟! نامرا با حرکت دست: آره بابا اشکال نداره! هیسانگ برگشت و داد زد: یونگی نمیای؟! یونگی نگاهی کرد، لبخندی زد و گفت: اومدم! کیوت سمت دخترا دوید. بقیه به حرکت یونگی لبخندی زدند.
همه سرجاشون نشستند و یونگی با هیجان گفت: اول کی میخواد شروع کنه؟! همه بهش خندیدند. دونگمی با خنده گفت: یونگی جان؛ یکم نفس بگیر! یونگی خندید و رو به نامرا گفت: تو آخر بگو نامرا..... چون قضیه تورو تقریبا میدونم! نامرا اخم ریزی کرد و گفت: قرار بود به ترتیب بریم... ولی باشه! جین نگاهی به دخترا انداخت و یونگی رو بینشون دید، خنده ای کرد. به جیمین گفت: خودشو تو بحثشون جا داد! بعد خنده شیشه پاککنی کرد. جیمین لبخندی بهش زد و کنجکاوانه گفت: بحث چی؟! جین دستی به موهاش کشید و گفت: آشنایی! جیمین با تعجب چشماشو ریز کرد. *هاکیو درحالی که گردنشو میخاروند؛ گفت: حالا که به ترتیب نیست (اشاره به جیهوا) تو بگو! جیهوا با لبخند به همه نگاه کرد، یک نگاهی به تهیونگ انداخت. دونگمی خندید و گفت: با نگاه کردن به ته همه چیز یادت میاد یا میخوای انرژی بگیری؟! بقیه خندیدند و جیهوا دماغشو بالا کشید و گفت: همینجوری نگاش کردم! چند سرفه ای کرد و شروع کرد: من تهیونگ رو اولین بار توی مرکز معلولین ذهنی دیدم! نامرا یکدفعه گفت: مرکز معلولین چویسو؟! جیهوا با هیجان نگاش کرد و گفت: آره آره آره! نامرا لبخندی به لبش اومد و با حرکت دست گفت: خیله خب ادامه بده! یونگی کنجکاوانه به نامرا نگاه کرد و گفت: همون مرکزی که تهیونگ بهش ۱۰ میلیون وون داده بود؟! نامرا با لبخند آروم و حرکت دادن سر گفت: اره همون! هاسو با تعجب: ۱۰ میلیون؟! جیهوا با کلافگی: میزارین بگم؟! سوومی خنده ای کرد و گفت: باشه باشه... ساکت میشن! جیهوا نفس عمیقی کشید و گفت: اونجا هیچ اتفاقی بین ما نیوفتاد؛ مثل یک ایدول و آرمی باهم گرم گرفتیم و اینا! کاملا عادی بود از نطر من..... سکوتی بینشون بود. هاسو حالتکشدار یکم بلند گفت: خخخخخببب؟! جیهوا بهش نگاه کرد و خندید، خندشو خورد و گفت: بعد یک ماه بعدش اونو تو دانشگامون دیدم....! سوومی با خنده: وااای عجب روزی بود! جیهوا و سوومی با هیجان بهم نگاه کردند. بقیه لبخندی زدند. جیهوا دماغشو بالا کشید و گفت: من چون جزء شورا و دانشجو نمونه دانشگاه بودم... به عنوان همراه تهیونگ انتخاب شدم! دونگمی با ذوق خندید و گفت: وااااااییییی این آخره خرشانسیه! نامرا اشاره به دونگمی گفت: دقیقاااا! هاسو به نامرا تشر رفت و گفت: تو حرف نزن که ۵ سال با بیتیاس کار میکردی.... این حرفو باید کسایی مثل ما بزنه نه تو! نامرا با چشمای گرد نگاش کرد و با خنده گفت: باشه... باشه.... ولی راست میگی! بعد بلند خندید. بقیه به خاطر خندش، خندشون گرفت. یونگی نگاه به نامرا گفت: پنج و نیم سال میشه! بقیه با تعجب به نامرا نگاه کردند و نامرا با حرکت دست گفت: الان وقت داستان جیهواست.... گوش فرا دهید! جیهوا نگاه به نامرا: به توهم میرسه...(نگاه به بقیه) بعد که همراش شدم از اون روز هرروز میدیدمش.... مگه روزهایی که خارج از سئول یا کره بود نمیتونستم ببینمش! دونگمی با کنجکاوی نزدیکش شد و گفت: چجوری اعتراف کرد؟! جیهوا با لبخند به زمین خیره شد و گفت: یک روز بهم دروغ گفت رفته ژاپن.... بعد(لبخندش بزرگتر شد) بعد اومد دانشگاه و بهم اعتراف کرد! بقیه از خوشحالی صدایی در آوردند. یونگی تکیه به صندلی، با اخم اشاره به جیهوا گفت: میخوام با جزئیات بشنوم! همه با تعجب و خنده به یونگی نگاه کردند، یونگی با اخم و خنده نگاشون کرد و گفت: چیه؟! هیسانگ دست یونگی رو گرفت و گفت: یونگی جان تو به جزئیات چیکار داری؟! ( اشاره و نگاه به جیهوا) اعتراف کرد، ماچ کرد، ازدواج کرد.... الانم اینجاست!
بقیه به حرف هیسانگ خندیدند. دونگمی بامزه حرفای هیسانگ رو تکرار کرد و بعد خندیدند. هاکیو رو به یونگی گفت: ما راجب آشنایی حرف میزنیم...(با حرکت دست) و تامام! یونگی قیافش شبیه گربه عصبانی کیوت شد. بقیه لبخندی بهش زدند. هاسو رو به سوومی گفت: توهم وقتی ته اعتراف کرد بهش، با هوسوک بودی؟! سوومی با حرکت دست: نه بابا.... هنوز ندیده بودمش! جیهوا دستی به شونه سوومی کشید و نگاه به هاسو گفت: ایشون یکم طول کشیده، بله! دونگمی با هیجان: حالا تو شروع کن! سوومی دستی به پاهاش کشید و گفت: از من خیلی طولانی نبود... مثل عشق در نگاه اول بود برای هردوتامون! بقیه یک "اووو" گفتند و هاسو گفت: منم جین رو دیدم عشق در نگاه اول واسم اتفاق افتاد! جیهوا با هیجان: عااا چ باحال! سوومی خندید و گفت: خب.... یک روز که ته به دیدن جیهوا اومده بود... هوسوک هم اومده بود، منم با جیهوا بودم اون روز چون کلاسی نداشتم! هاکیو سری تکون داد و گفت: واااو خب؟! سوومی به دوردست ها خیره شد و با حرکات دست جواب داد: یکحوریایی... وقتی نگاهمون به هم خورد... انگار بهم گره خورد... انگار سمت هم کشیده میشدیم... همیشه بهم نگاه میکردیم... همیشه نگاه سنگین هوسوک رو حس میکردم! هاسو با ذوق پاهاشو به زمین کوبید و گفت: وایییییی این خیلی رمانتیکه! سوومی نگاه به هاسو با حرکت سر: آره...(نگاه به جیهوا) ولی به جیهوا نگفتم... چون خودش مشکلاتی داشت و اینا، ولی یک روز بهش گفتم من هوسوک رو دوست دارم! جیهوا با هیجان به بقیه نگاه کرد و گفت: من تعحب کردم، چون بایسش کوک بود و رکرش هوسوک بعد عاشق هوسوک شده بود! هیسانگ با حرکت سر: نخ سرنوشت، معشوقه یک فرد رو حتما بهش میرسونه! نامرا نفس عمیقی کشید و گفت: نخ سرنوشت... (کنایه آمیز) عجب! یونگی به لحن نامرا خندید. نامرا نگاش کرد و باهاش خندید. هاسو با کنجکاوی و اخم گفت: موقع آشنایی نامرا با نامجون اتفاقی افتاده که یونگی همیشه به حرفای نامرا میخنده؟! نامرا خنده آخرشو کرد و گفت: نه تنها یونگی بلکه تمام اعضا خبر دارن! یونگی سرشو ماساژ داد و نگاه به سوومی گفت: ببخشید سوومی، ادامه بده! سوومی گلوشو صاف کرد و گفت: داشتم میگفتم... حس خیلی خوبی بهش داشتم، انگار اون مال من باشه.... هاکیو جملشو کامل کرد و گفت: مال من باشد.... مال من باشد... او مال من است! سوومی و هاکیو به هم لبخند زدند. سوومی ادامه داد و گفت: وقتی که او را میبینم رودی در قلب من جریان میافتد و قلبم را پاک میکند... مانند کودکی که تشنه محبت پدر و مادرش است من هم تشنه عشق میشوم! دونگمی اخم ریزی کرد و گفت: این مقاله ادبی من نیست؟! هاکیو با خنده نگاش کرد و گفت: آره مال توعه... مقاله" وقتی که او را میبینم"! هاسو با هیجان گفت: عاااا میگم چرا آشناست، خونده بودمش! دونگمی با خجالت خندید و گفت: نمیدونستم شما مقاله های منو خوندید!
هیسانگ با لبخند: تو خواهر مایی همه ما مقاله هاتو خوندیم! هیسانگ دستی رو قلبش گرفت، به صندلی تکیه داد و گفت: اکلیلی شدم به مولا! نامرا با لبخند: اکلیلیتم کیوته...! دونگمی خندید. هاسو با حرکت دست گفت: حالا بزارین سوومی ادامه بده! سوومی دستی به صورتش کشید و گفت: خب بعدش یک روز که میخواستم عشقمو بهش اعتراف کنم... دیدم که اون اول اینکارو کرد و دیگهههه همون روز باهم شدیم....! هاکیو با حرکات دست: اعتراف کردین.... ماچ کردین.... ازدواج کردین... الان هم اینجایین! ایندفعه بقیه بیشتر به این جمله خندیدند. هیسانگ دستمال کاغذی روی میز رو به سمت هاکیو پرت کرد و گفت: ادای منو در میاری؟! نامرا با خنده نگاه به هیسانگ گفت: وقتی که همسر جئون جانگکوک باشی همینه دیگه! بقیه بیشتر خندیدند. بعد از خنده، سوومی نفس عمیقی کشید. دستاشو بههم زد و گفت: همین دیگه آره! نزدیکای غروب بود. یونگی به آسمون نگاه کرد و گفت: داره شب میشه...(نگاه به سوومی و جیهوا) خوشحالم که داستان آشنایی شمارو شنیدم، آخه خیلی کنجکاو بودم! جیهوا لبخندی زد و گفت: چه همه برای ما دوتا کنجکاو بودن! هیسانگ درحال بلند شدند گفت: میدونی آخه شما دوتا دوست صمیمی بودین به خاطر همین ما کنجکاو شدیم! کوک یکدفعه وارد شد. روی صندلی نشست و گفت: بحث چیه؟! هاکیو بلند شد و گفت: بحث غذاس....! کوک که نفس نفس میزد، دستی به شکمش کشید و گفت: ارههه خیلی گشنمه! تقریبا همه بلند شده بودند. سوومی گفت: دقت کردین زود گشنمون میشه؟! هاسو حرفشو تایید کرد. همه رفتند و هاکیو و کوک موندند. کوک که روی صندلی نشسته بود. هاکیو روی چمن ها نشست و نزدیک کوک شد. کوک جلو خم شد و گفت: واقعا راجب غذا حرف میزدین؟! هاکیو درحالی که با موهای کوک بازی میکرد گفت: نه بابا! بعد خنده ای کرد؛ کوک آب دهنش رو قورت داد و گفت: میگم.... چون یونگی هیونگ خیلی با هیجان حرف میزد! هاکیو تک خنده ای کرد. به چشمای کوک خیره شد. سراشون رو با پیشونیهاشون بهم تکیه دادند. هاکیو دستاشو دور گردن کوک انداخت و گفت: راجب آشنایی ما با شما حرف میزدیم.... فعلا جیهوا و سوومی گفتند که باهم بودن! کوک از خستگی، اروم خوشحال شد و گفت: اععع از دست دادم... چجوری بود حالا؟! هاکیو آشناییشون رو برای کوک تعریف کرد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
این پارتش خیلی خوبه:>>>🥺🤍
عزیزم... مرسی که کامنت میدی ((:💚
وظیفس^^💗