سلام سلام سلام...سلام مجدد به همه...دوستان عزیز....با بخش دوم آمدم...و....امیدوارم خوشتون بیاد🙂
《1》برگشتم و صاحب صدا رو دیدم(تو ....تو....تو کی هستی؟)(فقط به اون پتو دست نزن)و بعد ،قدم زنان و آرام...رفت سمت در خروج....متحیر داشتم نگاهش میکردم😶😶😶گفتم(صبر کن ببینم😡تو همونی نیستی که منو تعقیب میکرد؟)ایستاد(آره آره...یادم نبود تو حس ششمت فعاله)(😡😡😡😡پس اینطور🤬🤬🤬)دویدم سمتش و پریدم هوا که یه هو....
《2》یه هو طرف غیبش زد😐😐😐قیافه من😶😶😶(چی شد؟؟؟)و افتادم زمین(آخخخخخ😖😖😖😖)از جام پا شدم...اون فرد کی بود؟؟؟؟کجا رفت؟؟؟......که یه هو دیدم جلوی مبلمون ایستاده😟😟😟😟(تو...تو رفتی اونور؟؟؟؟از اینور؟؟؟ینی چی؟؟؟؟😶😶)(اره...شما کاراته هم بلدی....بیا...بیا منو بزن😏😏)(آهان...پس اینطور😃😃😃)و دویدم طرفش...که.....
《3》صداهایی شنیدم....صدای جیغ ....چاقو کشیدن...مثل(آی.....ویناااااا.....ولش کن....دست به اون بزنی دارم برات.....ببر اون صداتو.....)صداها خیلی آزار دهنده بودن.....دستم رو گرفتم روی گوشم.....(بسته .....بسته....بسته.....بستههههههه)نشستم روی زمین....و به اون فرد نگاه کردم(معذرت میخوام....به نفع خودته)و بیهوش شدم🏳🏳🏳
《4》چشام رو باز کردم....اولین چیزی که دیدم سقف سفید بود...به اطراف نگاه کردم...همه جا سفید بود😳😳....گفتم(چیه ؟؟؟مُرَدم رفتم بهشت؟؟؟؟خدایا شکرت😇😇😇)صدایی اومد(نه بابا...توی آمبولانسی😆😐😐😐😒😒)[😂😂😂🤣🤣🤣🤣😅😅😅😅نابودی از آن اوست]خودم رو جمع و جور کردم(آهان...صبر کن...چرا آمبولانس؟؟؟)(ما شما رو بیهوش توی خونه پیاده کردیم...مادرتون هم.....😔😔😔)(مامانم چی شده...چرا هیچی نمی گی....یه چیزی بگو🥺🥺🥺🥺...لطفاااااااا😣😣😣)(خب...به قتل رسیدن...)قیافه من😳😳😳😳😟😟😟😕😕😕😖😖😖😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
《5》دوباره بیهوش شدم ولی وقتی به هوش اومدم .....گفتم(امیدوارم کابوس باشه....امکان نداره😭😭😭)ولی پلیس وارد شد....(خانم وینا اِرفارن...شما فرزند خانم لورا هستید؟)(بَ....بَله....واقعا مامانم.....🥺🥺😭😭😭؟؟؟)(بله متاسفم....)دستام رو گرفتم روی چشمام.پلیس ادامه داد(به همکاریتان نیاز داریم...تا قاتل مادرتان پیدا شه....)(قاتل؟؟؟واقعا به عمد کشتنش 😖😖😖)(بله..اینطور به نظر میرسه....)از جام پاشدم...اشکام رو پاک کردم....و گفتم(بریم...بریم من با اون آدمکش بی آبرو و مثلا شجاع کار دارم🤬🤬🤬🤬چنان استخون گردنش رو خُرد کنم که نتونه گردنش رو واسه پنجاه سال تکون بده 😤😤😡😡😡🤬🤬🤬)و شروع کردم به قدم زدن.... قیافه پلیس😳😳😧😧🤐🤐 رسیدیم به خونمون...و وارد محل کنترل دوربینها شدیم.....خونه ما از اون دوربینهای ریز و مخفی داره که همه چی رو ذخیره میکنه....پدرم خیلی شکاکه......خب اون یه کارآگاهه😆😆😆(پدرم کجا هستن؟)(هر چی تماس گرفتیم جواب ندادن😐)(😔😔😔😔حتما بازم پرونده اش سنگینه گوشی رو خاموش کرده😒😒😒)(چیزی گفتی؟)(خیر)رفتیم سمت دوربینها...خواستن چک کنن و من هم باید اونجا میموندم تا کمک کنم
《6》حالم خوب نبود...مامانم دیگه نبود...پدرم هم که نیست....کاملا تنها بودم.....بی کس و کار.....نکنه با پدرم مشکل داشتن؟؟؟...بلایی سرش نیارن🤐🤐🤐.....میترسیدم....میترسیدم و صدام هم در نمیومد😭😭😭کاش اینجا بودی مامان....دوربین بالاخره باز شد....دوربین فیلم گرفته بود(مادرم در خونه بود...داشت غذا آماده میکرد....صدای در اومد مادرم در رو باز کرد یه نفر گفت(جیکت در آد شکمت رو با چاقو سوراخ سوراخ میکنم..)من(مامان😳😳)مامانم همون لحظه به شکمش نگاه کرد...مثل اینکه چاق رو شکمش بود😳😳...مامانم آروم رفت عقب و فرد وارد شد و شروع کرد به سخنران رانی کردن(به به خانم لورا...من رو ول کردی به عشق جدیدت چسبیدی😀😡😡)(ببر صدات رو...)چی شد؟؟ببر صدات رو؟عین همون صدایی که من شنیدم و سردر گرفتم!!!!ادامه داد(منو تو فقط دوست بودیم...دوست معمولی...)(ولی من دوست داشتم....نگران نباش کار همسرت رو تموم میکنم....راحت میشی)(دست به اون بزنی دارم برات)اااا،اینو هم شنیدم....مرد(واقعا؟؟؟)و به سمتش حمله ور شد...اول مامانم از خودش دفاع کرد ولی....مامانم(آخ😣😣)من (مامان😧😧😧🥺🥺😭😭😭)چند بار چاقو رو کرد توی بدنش....نابود شدم....مامانم(فرار نمیکنی....نمیتونی بکنی)(اره بعد قتل دختر و همسرت شاید...)(وینااااااا😟😟ولش کن😡😡فیلیپ اجازه نمیده..)(آره...میدونم😒😒😒)و بعد مامانم رو بغل کرد...و گذاشتش روی تختش....(دوست داشتم...ببین چی کار کردی؟؟؟)مامانم روشو کرد اونور(بلائی سر همسرم و بچه ام نمیاد زور نزن)و بعد پتو رو کشید روی سرش و گفت(برو بیرون...) قیافه من😭😭😭😭(مامان جونم....قاتل مسخره به درد نخور .....بزار بابام بفهمه.....)داشتم بد و بیراه میگفتم....نابود شدم...نابود به تمام معنی.....نابودددددد❤️💔
《7》شب شده بود.....منتظر پدرم بودن تا بیاد و جسد رو تحویل بگیره..درجالی که پدرم کلا از ماجرا بیخبر بود😞😞من رو رسوندم خونه یکی از خویشاوندانم به نظرشان خونه امن نبود. رفتم خونه خاله کارلیا، خاله همش سوال میکرد(وینا...وینا بگو ببینم کی مادرت رو کشت؟چه طور کشتنش؟)و از این سوالا...حالم خوب نبود...اشونم داشت میرفت رو اعصابم😒😒😑😑😑رفتم اتاق و خودم رو زدم به خواب که فقط هیچی ازش نشنوم
《8》از خونه زدم بیرون ...ساعت ۸ شب بود.دلم گرفته بود وای گریه ام دیگه در نمیومد😔😔یاد اون یارو که توی خونمون بود افتادم....همونی که گفت به پتو دست نزنم....😑😑یعنی کی بود.....یه شنل مشکی پوشیده بود و کلاهش رو سرش بود واسه همین نتونستم قیافه اش رو ببینم...چه طور اومد توی خونمون؟؟؟؟من مطمئنم بعد رفتنم توی خونه در رو بسته بودم...یعنی چی آخه. ناخودآگاه گفتم(بدون مامانم نمیشه 😔😔😔) صدا اومد...
《9》صدا اومد(اگه قرار بود با نبود یکی،یکی دیگه نابود شه،بشر منقرض میشد....پس میشه)به پشتم نگاه کردم(تو؟؟؟)
《10》🖤(اگه قرار بود با نبود یکی،یکی دیگه نابود شه،بشر منقرض میشه)🖤 اگه نظری در مورد این جمله دارید دوست دارم بشنوم خب تا پارت بعد به درورد😆😆🙂👋
خیلیییییی عالیه واقعا باحاله