سلام دوستان امیدوارم خوشتون بیاد.
سلام اسم من جان کلو است. خاندان من محافظ بودند. من ۳ تا شغل دارم که عبارات است از مد و خوانندگی است و آن یکی زیاد شغل خوبی نیست. اسم شغل هست مزدوری. این شغل مزدوری شغلی است که پول میگیری و آدم میکشی. ولی به غیر از اینها من یک شغل دیگری دارم که نمیشه گفت شغل از دید مردم من یک ابر قهرمانم ولی از دید من ، من یک محافظم که دارم از مردم ، خانواده ام و تمام کسانی که دوستشان دارم محافظت میکنم. حالا که همه ی این ها را گفتم بیایید بریم سراغ داستان. داستان زندگی من👈👈👈👈👈
من وقتی 2 ساله بودم پدر و مادرم توسط گروه مزدوری به نام مکزیکو در نیو مکزیکو کشته شده اند و خانه هم آتش گرفت و سوخت و من هم داشتم در آن آتش ها خفه میشدم که فردی به نام زومبا هاشی من را گرفت و من را از خانه دور کرد و جان من را نجات داد و من را به نیویورک آورد.از آن موقع توسط استاد زومبا بزرگ و آموزش دیدم. نه آموزش هنر های رزمی بلکه هنر آدم کشی که چگونه آدم بکشم. استاد زومبا گروهی مزدوری به نام حکم را در دل نیویورک رهبری میکرد. که دشمن این گروه ، گروه مکزیکو است.(نکته: این داستان تخیلی است و در واقعیت همچین اتفاقاتی نمی افتد ولی در این داستان شما قبول کنید که اتفاق میفتد)
و به خاطر همین استاد زومبا تمام کارهایش را به من آموزش داد. من در آنجا دوستانی پیدا کردم به نام های باک و جاناتان و روبرت که این 3 بهترین دوستان من هستند.( نکته: جان و باک و جاناتان و رابرت هم سن هم هستند) وقتی آموزش های من و دوستام تمام شد شروع کردیم به کار یعنی آدم کشی.(۲ تا نکته: 1-آموزش آنها تا سن 5 سالگی طول کشیده است. میدونم نشدنی است ولی شما قبول کنید ۲- قد جان کلو در سن ۵ سالگی به 160 سانتیمتر افزايش يافته.به خاطر آزمایش های مختلف قد جان بلد تر از حالت عادی شده است. آزمایش به خاطر گرفتن احساس ترس و نگرانی است)
(نکته: روبرت آدم کش نیست درسته که در گروه حکم آموزش دیده ولی روبرت آموزش پزشکی دیده نه آدم کشی)ولی من و دوستانم با تمام مزدور های گروه فرق داشتیم بقیه مزدور های گروه هر آدمی که بود را می کشتند ولی من و دوستانم آدم هایی را میکشتیم که مجرم بودند. خلاصه من و دوستانم تا سن 8 سالگی در گروه بودیم تا اینکه به مقر ما حمله شد و همه ی افراد گروه مردند ولی استاد زومبا من و دوستانم را نجات داد و خودش را قربانی کرد.(نکته: استاد زومبا جان و دوستانش را در اتاقی که در آن پنجره ای داشت مخفی کرد تا آنها آسیب نبینند)
وقتی از مقر آمدیم بیرون دوستانم تصمیم گرفتند که از نیویورک بروند و زندگی جدیدی را در کشور و شهری جدید شروع کنند ولی من قبول نکردم به 2 دلیل: 1- من مسئولیت محافظت از مردم نیویورک را داشتم( نکته: چون قبل از اینکه استادش دَر را ببندد جان کلو قول داد که از مردم نیویورک محافظت کند) و 2- عشقم. درسته عشقم، من عاشق دختری شدم که هم سن منه و از لحاظ مالی جزو خانواده های معمولی حساب می شوند. اسم دختره لینا هیمیش است. پدرش از من خوشش آمده ولی لینا به من اهمیت نمیده و ظاهراً پسر دیگری را دوست داره ولی من چندین بار عشقم را به لینا ثابت کردم ولی فایده نداشت.(۲ تا نکته: ۱-لینا فقط پدر دارد،مادرش در همان روزی لینا به دنیا آمد فوت کرد.۲- لینا و پدرش نمیدانند شغل جان کلو چیست)
2 سال گذشت و من 10 ساله شدم. در این ۲ سال من افرادی را کشتم که پلیس به دلیل نداشتن مدرک پرونده را مختومه اعلام کرده بودند را پیدا میکردم و میکشتم. لینا با پسری که در ظاهر دوستش دارد میگردد و من را کلاً فراموش کرده است.با این کار او من از لحاظ روحی داغون شدم و باید برای ادامه زندگی از نو خودم را بسازم الان متوجه حرف دوستانم شدم که میگفتند که دختره تو را نمی خواهد پس بیخیال شو ولی من گوش نکردم پس مجبورم از نیویورک بروم و به جایی که دوستانم هستند یعنی مادرید بروم و از نو شروع کنم.
1 هفته به رفتنم به مادرید مانده. الان پست وزیر دفاع به کسی سپرده شده که به امنیت مردم اهمیت نمیده و من باید قبل از 6 روز جلویش را بگیرم تا به کسی آسیب نزنه.(نکته: باک و جاناتان در مادرید هستند و دارند در گروهی کار میکنند که در قسمت بعد اسمش را میگویم. ولی روبرت از آنها جدا شده و دارد توست فردی به نام استاد ماتریکس که در قسمت های بعدی معرفی اش میکنم آموزش پزشکی با جادو و جراحی و ... را می بیند ولی کسی از جای او خبر ندارد)
الان 3 روز تا رفتنم از نیویورک مانده. پس فردا وزیر دفاع برای بررسی بعضی از مکان ها به نیویورک میاد. این بهترین فرصت برای کشتن آن است.از ۴ روز پیش تا الان خیلی از مردم آسیب دیده اند و من باید برای پس فردا آماده بشوم که اگر هر اتفاقی افتاد آماده مقابله با آن را داشته باشم.(نکته: جان کلو با اسم رمز در آن جا فعالیت میکنه و کسی اسم واقعی آن را غیر از دوستانش نمیداند. اسم رمز آن هست گان و بهترین مزدور نیویورک است)
فردا وزیر دفاع به نیویورک میاد و من هنوز نصفی از کار هایم باقی مانده و باید امروز انجام شان بدهم. او انتظار همچین چیزی را ندارد.(نکته: جان کلو دارد تله ای کار میگذارد در مکانی که وزیر دفاع میخواهد از آنجا بازدید کند)
سلام دوستان اسم من P.K است و این اولین داستان من است. امیدوارم خوشتان امده باشد. ادامه داستان جذاب تر و باحال تر میشه. لطفاً 🙏🙏🙏نظر بدید و بگید که ادامه داستان را چگونه دوست دارید بسازم .
راستی من 19 سالمه و دانشجو هستم و ممکنه قسمت بعدی طول بکشه چون امتحاناتم نزدیک است و دارم برای امتحانات پایان ترم میخوانم پس اگر قسمت بعدی طول کشید عذر خواهی میکنم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)