سلام درسته که این داستان با سریال میراکلس متفاوت ولی تا یک حدی به هم مربوط هستند. امیدوارم از داستان خشتون بیاد و در پایان نظر هایتان هم بنویسید.
5 سال از شروع حمله تانگو به پاریس گذشت.سلام من جک هیمیش هستم. یک جنگجو که با مجرمان می جنگ . الان که دارم 36 سالم است و من درگیر یک نبردی هستم که 5 سال طول کشیده و باعث شد پاریس نابود بشه و حالا میخواهم به سراغ نفر اصلی گروه تانگو بروم و آن را بکشم و به احتمال زیاد زنده نمیمونم چون خیلی خسته ام و از اونور زخم های زیادی برداشتم که یکسری از آنها مال قدیم و بقیه زخم ها مال این 5 سال که مهم ترین زخم این 5 سال مال خزم پهلویم است که با وجود این زخم احتمال زنده بودنم به 0 درصد رسیده.من خوشحالم و خیالم راحته و اگر قرار باشه بمیرم میتونم با خیال راحت بمیرم.باید نفر اصلی گروه تانگو که اسمش تنگ است را بکشم تا پاریس آزاد بشه و راستی اینم بگم که ارتش فرانسه در مرز های پاریس و پاریس را محاصره کرده ولی چون پاریس در اختیار گروه تانگو است و مرز ها را بسته اند. من چند لحظه پیش گفتم خوشحالم و خوشحالیم مربوط به خواهرم مرینت است که با پسری که عاشقش بود ازدواج کرده و الان یک بچه 4 ساله و بچه دوم را حامله است که بچه تو شکمش تازه 1 ماهش بیشتر نیست و من هم با جولیکا کافین ازدواج کردم . ولی اصلاٌ چی شد که به اینجا رسیدم؟ چرا پاریس در نابودی کامل است؟ چی شد که خواهرم با پسری به اسم آدرین آگرست ازدواج کرد؟ چی شد که من با جولیکا ازدواج کردم؟ و چی شد که من این قدر زخمی شدم؟ برای جواب این سوالات باید بریم به اول داستان. پس بدون هیچ معطلی میریم سراغ داستان👈👈👈👈
قبل از اینکه بریم به اول داستان ، باید بگم که من در یتیم خانه ای زندگی میکردم که به من خیلی سخت می گذشت چون مدیر و کارکنان و بچه های هم سن خودم به من زور می گفتند. الی یک نفر که اسمش جان بود او تنها کسی بود که با من خوب بود و با من رفیق شد. حالا میریم به اول داستان 👈👈👈 از زبان راوی: جک 1 ساله بود که مادرش ، او و یک بچه دیگر که دختر بود را به یتیم خانه ای در پکن داد و به جک یک بازو بندی داد که مال پدرش بود و به کارکنان و مدیر یتیم خانه گفت که هیچ وقت به آنها نگن که با هم خواهر و برادر دوقلو هستند و وقتی هر دو 2 ساله شدن اون بچه دیگر را خانم چنگ (سابین چنگ) و آقای دوپن ( تام دوپن) او را به فرزند خواندگی گرفتند و با خود بردند بعد وقتی که جک 4 ساله شد به صورت اتفاقی اسم کسی دیگری را شنید که فامیلی اش با فامیلی او یکی بود و از اون موقع تا الان که 6 ساله است از مدیر و کارکنان یتیم خانه می پرسه که اون کیه اونا هم میگویند که او کس خاصی نیست. ولی او می دانست که آنها به او دروغ می گویند.
جک هیمیش در دبستانی در پکن که فاصله اش با یتیم خونه حدود 500 متر بود ثبت نام کرد تا از طریق علم بتواند آن کسی که فامیلی اش مثل او است را پیدا کند. 5 سال گذشت و جک از مدیر و کارکنان جواب درستی نگرفت و راستی معدل او در هر 5 سال دبستان 18 شد و او با جان وارد راهنمایی شد که فاصله مدرسه راهنمایی اش هم حدود 500 متر بود در مدرسه هم به او زور میگفتند و جک هم کاری از دستش بر نمی آمد. 5 ماه از رفتن او به مدرسه راهنمایی گذشت. ( 15 ام ماه آپریل👈👈👈) او در حال تند رفتن بود که زود برسه یتیم خونه که یک هو دید که کوچه بسته است به خاطر همین مجبور شد از خونه خرابه و آفت زده سمت راستش برود کوچه بقلی ( نکته: خونه خرابه دوتا در داره که به هر دو کوچه وصل است. خونه هم نیمه کاره است و کامل اش نکردند. ) از زبان جک هیمیش: وقتی وارد خونه خرابه شدم یک چیزی توجه من را جلب کرد به خاطر همین به سمتش رفتم ولی وقتی نصف راه را رفتم یک تیر آهن بزرگ افتاد روم و من بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم چند ساعت گشته بود. من به سختی از زیر تیر آهن اومدم بیرون و وقتی که بازویم را دیدم پاره شده بود و از بد شانسی تیرآهن از قسمت آفت زده افتاده بود روم. پس به احتمال زیاد من زنده نمیمونم. دستم بد جور در میکنه و ازش خون میاد بیرون. تصمیم گرفتم به اون چیزی که توجه ام را جلب کرده بود بروم.
وقتی به اون نزدیک شدم دیدم یک موجود بیهوش و احتمالاٌ اسیب دیده( نکته : او یک کوامی است که دیده ولی هنوز نمیدونه. در پایان یعنی پارت 9 درباره ی این موجود توضیحاتی میدهم. ) رو میز است و وقتی به اون موجود دست زدم یک نوری من و او را فرا گرفت و وقتی به بازوم نگاه کردم خوب شده بود و هیج دردی نداشتم و خونی هم ازش نمی آمد. اون موجود را برداشتم گذاتمش توی کیفم و از اون ساختمون اومد بیرون و قتی اومدم بیرون دیدم کلی آدم جمع شدن حتی پلیس و آتشنشانی و آمبولانس هم بود. ماموران اورژانس من را معاینه میکردند و ماموران آتشنشانی از من میپرسیدند که کس دیگه ای هم تو ساختمون هست یا نه. من هم میگفتم نه. وقتی معاینه ماموران اورژانس تمام شد به سمت یتیم خونه راه افتادم و هی به اون موجود و اتفاقی که برام افتاد فکر میکردم که اون موجود چیه و چه قدر دنیا میتونه بی رحم باشه. بعد از چند دقیقه که رسیدم به یتیم خونه و با خودم عهد کردم که دیگه نگذارم کسی به من زور بگه حتی مدیر و کارکنان یتیم خونه. وقتی در زدم نگهبان یتیم خونه در را باز کرد و از من می پرسید که حالم خوبه یا نه. منم میگفتم آره.
بعد به تمام کارکنان یتیم خونه خبر داد که من برگشتم و حالم خوبه. این صحنه رو نمی دونم چطوری بگم وقتی نگهبان یتیم خونه خبر را داد در عرض 1 ثانیه همه حتی بچه ها من رو دوره کردند و هی از من میپرسیدن که خوبم یا نه . منم که دیگه خسته شدم از این همه سوال پرسیدن ها بلند گفتم: اره بابا خوبم طوریم نیست بزارید برم تو اتاقم تا یکم استراحت کنم. بعد از گفتن این جمله راه باز شد و من رفتم تو اتاقم و در را قفل کردم تا کسی مزاحم من نشود. اتاق من یک نفره بود و جایی برای دو نفر نداشت. او موجود رو از تو کیفم درآوردم و گذاشتمش رو میز. بعد از کلی ور رفتن با اون موجود بالاخره به هوش اومد و اولین چیزی که گفت این بود که من کی هستم و این جا کجاست. منم در جواب به او گفتم که من جک هیمیشم و اینجا یتیم خونه ی ........ است.( اسم یتیم خونه را هر چی دوست دارید بگذارید و در نظر ها به من بگید که چی گذاشتید)
بعد از این که اون موجود حالش بهتر شد به او گفتم: تو چی هستی و اسمت چیه؟ اونم به من گفت که از زبان اون موجود: من یک کوامی هستم و اسمم کورو است. از زبان جک : کوامی چیه؟ کورو: ما کوامی ها موجوداتی هستیم که به صاحبمان قدرت هایی را میدهیم که آنها از او استفاده کنند تا جلوی آدم های بد را بگیرند و هر کوامی یک وسیله منحصر به فرد خودش را دارد که صاحبان کوامی میتواند با بستن آن به خود با کوامی خود صحبت و تبدیل شود. جک: تو گفتی ما یعنی موجودات دیگری از تو هم هست؟ کورو: آره هست ولی با قدرت و شکل و اسم های متفاوت.آنها در کل جهان پخش شدند و بیشتر آنها در اروپا هستند و قوی ترین های ما در پاریس هستند. جک: که این طور. واستا تو گفتی شما کوامی ها وسیله منحصر به فرد خودتان را دارید پس مال تو کو؟ و قدرت ات چیست؟ کورو: درباره سوال اولی قبلا یک دست بند بود که صاحب قبلی ام نابودش کرد ولی چون صاحبم در حالت تبدیل بود فقط باعث نابودی خودش و دست بند شد ولی من نابود نشدم ولی به شدن زخمی شدم. درباره سوال دومی قدرتم تبدیل صاحبم به یک نینجا است.(نکته: یعنی نینجا هم اسم شخص تبدیل شده هم هست و اسم قدرتش است. توانایی نینجا در نبرد است و قدرتش هم شمشیر های رقصان است که با گفتن آن میتونه از خودش چندین تا کپی بسازه. در دنیای میراکلس ها فقط لیدی باگ میتونه آموک ها و آکوماتایز ها را بگیره و همه چیز را درسته ولی در این داستان کورو هم همین قابلیت ها را هم داره. ) یک سوال وقتی من رو پیدا کردی و به من دست زدی اتفاق خاصی نیفتاد؟ جک: آره افتاد یک نوری من و تو را احاطه کرد و بعد از چند دقیقه اون نور رفت و زخمم هم خوب شد. کورو: زخمت عمیق بود؟ جک: اره چطور؟ و اون نور چی بود؟ کورو: چون تو زخمی بودی و خزمت هم عمیق بود وقتی که به من دست زدی با هم یکی شدیم و تو هم تبدیل به یک نیمه کوامی شدی و میتوانی خودت هم تبدیل شی بدون اینکه نیاز به کوامی داشته باشی.
ولی باید قدرت را خودت مشخص کنی که وقتی تبدیل میشی میخواهی چه قدرتی داشته باشی. جک: واقعاٌ. الان من یک کوامی ام؟ چجوری قدرتم رو مشخص کنم؟ کورو: نه.تو یک کوامی کامل نیستی ، یک نیمه کوامی هستی. برای اینکه بتونی قدرتت رو مشخص کنی اول باید بگی ارباب من آماده تبدیل هستم. بعد اینو گفتی نوری تورو احاطه میکنه و چندین گزینه جلوت که می تونی قدرتت رو انتخاب کنی و نحوه تبدیل شدن به اون قدرت را هم میتونی انتخاب کنی. جک: کی باید این کار را بکنم؟ کورو: قبل از اینکه تو بتونی با من تبدیل شی. پس در نتیجه میشه الان. ادامه ماجرا از زبانی راوی: جک جمله را خواند و نوری او را احاطه کرد و چندین گزینه جلوی جک ظاهر شد و جک قدرت خودش را انتخاب کرد و همین طور نحوه تبدیل شدنش. ادامه از زبان کورو: خوب جک چی شد انتخاب کردی؟ از زبان جک: اره انتخاب کردم قدرتم را مخفی کاری گذاشتم و اسمم هم وقتی تبدیل میشم گذاشتم devil ( یعنی شیطان). سلاح هم دوتا خنجر روی دستم انتخاب کردم.( عکس سمت چب لباسی است که جک انتخاب کرده برای تبدیل شدنش و عکس پایین دستی که روی آن آبی است هم خنجراشه ) نحوه تبدیلم هم گذاشتم حرکت دادن تمام انگشتام روبه بالا گذاشتم. ( منظور همان جوری که در سری بازی های assassin’s creed خنجرشون رو در میارن)
راستی بعد از اینکه قدرتم را انتخاب کردم گزینه دیگری اومد که نوشته بود قدرت کوامی 2. اون چی بود؟ کورو: چی انتخاب کردی!؟! جک: نابودی - وسترن (خودتون که لباس های زمان وسترن را دیدید و همینطور سلاحشان) و نحوه تبدیل هم گذاشتم کورو وقت تاختن و برای تبدیل شدن به خودم هم گذاشتم کورو وقت استراحت. چطور؟ کورو: من میتونم دوتا قدرت داشته باشم یکیش که غیر تغییره که همون قدرت نینجاست و دومی وقتی فعال میشه که من با صاحبم یکی میشم یعنی صاحبم هم نیمه کوامی باشه. جک: حالا باید به تو برسم. خب الان باید درباره تو چی کار کنم؟ اهان باید وسیله ای انتخاب کنم که تو بتونی با اون ارتباط برقرار کنی وبا اون به من قدرت بدی. کورو: آره فکر خوبیه. جک: ببین این بازو بنده خوبه؟ ( منظورش همون بازو بندی که اول داستان گفتم بازوبندی که مال پدر جک است ولی جک نمیدونه) کورو: آره خوبه. ( 15 دقیقه بعد ساعت 17:15 دقیقه👈👈👈) کورو: الان با این بازو بند ارتباط دارم و میتونی با اون تبدیل شی. جک: خوبه الان باید چی بگم. کورو: باید بگی کورو وقته نبرده و برای تبدیل شدن به خودت هم باید بگی کورو وقت صلح. جک هیمیش: باشه کورو وقت نبرده.( لباسش عکس همین پارت بالایی و یک شمشیر هم داره که عکس پایینی سمت راست و یک طناب هم داره که بتونه با اون از ساختمان ها جابجا بشه) این داستان ادامه دارد......
سلام من P.K هستم و 2 موضوع را میخواهم مطرح کنم: 1- این اولین داستی است که در مبنای دنیای میراکرس ها مینویسم امیدوارم ازش خوشتون بیاد و اگه از پارت خشتون آمد پیغام بدید. 2- درباره کورو. کورو کوامی آزاد بوده یعنی بدون صاحب و بدون وسیله ای برای تبدیل انسان ها. کورو کلا یک صاحب داشته که اسمش منهایم بود. منهایم یک انسانی قدرت طلب بود یعنی همش دنبال قدرت بیشتر بود. وقتی کورو میبینه به او زور میگه و وادارش میکنه که به او قدرت بده و بعد کورو دسبند منهایم را برای ارتباط انتخاب میکنه ولی زورگویی منهایم به اینجا ختم نمیشه منهایم با کورو خوب برخورد نمیکرد دقیقا مثل رفتار گابریل با نورو و حتی باز اون هم بدتر.خلاصه بعد از 30 سال بودن با منهایم کورو تصمیم میگیره که دوباره مثل گذشته ببشه یعنی ازاد و رها پس به خاطر همین وقتی منهایم تبدیل میشه به یک ساختمان خرابه میره و در همین لحظه کورو شروع به اذیت کردن میکنه. منهایم که خسته میشه از قدرت نابودی استفاده میکنه و به دسبند میزنه ولی حواسش نیست که در حالت تبدیل. منهایم قدرت نابودی را به دسبند میزنه که باعث نابود خودش و دسبند میشه. وقتی دسبند نابود میشه بر خلاف بقیه کوامی ها آزاد میشه ولی زخمی میشه و قدرت نابودی هم به کل از بین میره. اگر خواستید درباره کورو بیشتر بگم حتما در نظر ها بگید.
تا قسمت بعدی خدا نگهدار👋👋👋👋👋👋.
کامنت سوم
خیلی جالب بود قلمتون قشنگه
ممنون لطف دارید