سلام من اومدم با قسمت دوم داستان. امیدوارم از داستان خوشتان بیاید
سلام من اومدم با قسمت دوم داستان، اگر قسمت قبلی را نخواندید اول آنرا بخوانید بعد بیایید این قسمت را بخوانید. بریم سراغ ادامه داستان👈👈👈.
(5 سال بعد جک هیمیش 13 ساله👈👈👈) از زبان راوی: 2 سال از آن ماجرا گذشت در این 2 سال جک به مردم پکن خیلی کمک کرد و خیلی از مجرمین را گرفت و اسم نینجا در بین مردم محبوب و تبدیل به قهرمان چین شد.(نکته: نینجا اسمی است که جک وقتی با کورو تبدیل میشه گذاشته.) در این 2 سال جک بالاخره توانست مادرش را پیدا کند و وقتی پیدایش کرد مادرش تمام ماجرا را تعریف کرد.(ماجرا از قرار بود که پدر جک یک قمار باز بود و هی در بازی های شرط بندی می باخت. در این مدت مادر جک حامله شد و یک دوقلو حامله بود. پدر جک که اسمش جیکوب بود بچه نمیخواست ولی مادر جک بچه میخواست. بعد از گذشت 9 ماه مادر جک بچه های دوقلویش را به دنیا آورد. یکی پسر و یکی دختر. اسم پسر را گذاشت جک و دختره را گذاشت مرینت. جیکوب چون بدهکار بود تصمیم بر این گرفت که بچه هایش را بفروشد و هیچی هم به مادر جک نگفت.بعد از گذشت چند روز مادر جک از تصمیم جیکوب مطلع شد و تصمیم گرفت که مانعش بشه با گذاشتن بچه ها در یتیم خونه. بعد از گذشت چند روز جیکوب از خونه رفت بیرون و مادر جک از این فرست استفاده کرد و بچه ها را در یتیم خانه ای گذاشت و به کارکنان آن ها گفت که به هیچ وجه به آن ها نگن که با هم دوقلو هستن و آنها قبول کردند. بعدش مادر جک به خونه برگشت. 2 ساعت بعدش جیکوب اومد خونه که بچه ها را بفروشه و بدهیش را بده ولی هرچی گشت بچه ها را پیدا نکرد و از مادر جک میپرسید که بچه ها کجان اونم جواب نمیداد بعد از گذشت 5 ساعت پلیس از راه رسید و جیکوب را دستگیر کردند و دادگاه به دلیل قمار بازی و دست بلند کردن رو همسر خود حکم اعدام صادر کرد و فردا صبح این حکم اجرا شد. فردا روز اعدام یک سری از آدمای عصبانی اومده بودن که طلبشون را بگیرن و کل وسایل خانه و حتی خانه هم گرفتن و مادر جک کار پیدا کرد که بتوانه هم جای خوابی داشته باشه و هم پولی بدست بیاره که بتوانه خونه بخره ولی تا به امروز موفق نشد. در ادامه مادر جک از جک درخواست کرد تا خواهرش را پیدا کند و همه ی ماجرا را برایش تعریف کند و او را پیش خود نگه دارد و از او محافظت کند.)
وقتی که ماجرا تمام شد جک به مادرش قول داد که خواهرش را پیدا کند و از او محافظت کند. پس تحقیقاتش را شروع کرد.(نکته: این اتفاقات در طول این 2 سال اتفاق افتاده و چند روز بعد هم مادر جک به خاطر سن زیاد و خستگی بیش از حد و سرطان فوت کرد. زمان حال جک 13 ساله👈👈👈)ادامه از زبان جک هیمیش: از موقعی که تحقیقاتم را شروع کردم خیلی چیز ها دستگیرم شد. در این مدت توانستم یکی از اعضاء خانواده چنگ به اسم وانگ چنگ را پیدا کنم. با آقای چنگ فردا ساعت 2 قرار گذاشتم. اهان یادم رفت اینو بگم من در راهنمایی با معدل بالا قبول شدم الان باید برم در دبیرستان ثبت نام کنم ولی قبل ثبت نام باید بدانم خواهرم کجاست.(فردا ساعت 3👈👈👈) من آقای چنگ را دیدم و با ایشون حرف زدم. خواهرم در پاریس است و خانم چنگ آقای دوپان از او نگهداری میکنن .(نکته: جک به بهانه گرفتن دستور پخت یکی از غذا های ایشون رفت سراغش.) پس من میرم پاریس ولی نمیدونم کجای پاریس را بگردم تنها چیزی که میدونم خانم چنگ و آقای دوپن یک شیرینی فروشی دارن.
دیگه باید برگردم یتیم خونه.( 20 دقیقه بعد👈👈👈) وقتی برگشتم یتیم خونه وقتی نگهبان در را باز کرد گفت برم پیش مدیر و منم گفتم باشه. وقتی رفتم داخل اتاق مدیر یک آدم هم اونجا نشسته بود.(گفت و گوی بین جک و آقای مدیر و آن فرد ناشناس: جک :💭آقای مدیر با من کار داشتید؟ 💭مدیر:💭 بله بیا بشین. ایشون نماینده یکی از دبیرستان های پاریس. 💭جک :💭 واقعاً!؟ 💭مدیر:💭 بله ایشون میخواهند که در دبیرستان ایشان ادامه تحصیل کنید چون از معدل و اخلاق تو خیلی خوششان آمده. ولی اگه خودت بخواهی و راضی هستی ما هم راضی هستیم. 💭(حرف های جک در دلش: این بهترین فرست است که بدون نگرانی برم پارس و دنبال خواهرم بگردم.) 💭 جک: 💭 قبوله. واقعا از شما ممنونم و همین طور شما آقای مدیر. 💭 مدیر: 💭 خواهش میکنم. 💭آن فرد ناشناس: 💭 خوش حالم که قبول کردید جناب آقای هیمیش من فردا ساعت 12 به سمت پاریس پرواز میکنم پس فردا ساعت 11 من جلوی در منتظر شما هستم. 💭 جک: 💭 حتما. جناب آقای؟💭 آن فرد ناشناس: 💭 اسم من یانگ است. 💭 جک: 💭 حتما آقای یانگ.)(نکته: در آن دو سال جان با یک خانواده به ژاپن سفر کرد و وقتی که جان به ژاپن رسید شماره آنجا و آدرس خانه اش را برای جک فرستاد.)
(فردا قبل از وارد شدن به هواپیما👈👈👈) من و آقای سانگ به فرودگاه رسیدیم و به سمت هواپیما راه افتادیم. (چند دقیقه بعد👈👈👈) آقای سانگ این هواپیمای شماست؟ از زبان سانگ: بله این هواپیمای اختصاصی من است. از زبان جک: خیلی قشنگ است. از زبان سانگ: ممنون.(4 روز بعد 👈👈👈) ادامه از زبان جک:2 روز پیش به پاریس رسیدیم باید گفت که شهر بسیار خوبی است. دیروز یک وکیل اومد پیشم و گفت که صاحب یتیم خونه ای که توش بودم مرده و چون او فرزند و همسری نداشت. تمام اموالش را به من داده و خوب من خیلی ناراحت شدم ولی نمیتوانستم به چین برگردم چون تازه رسیده بودم پاریس. (2تا نکته:1- فردی که صاحب یتیم خانه ای جک توش بود اسمش جانگ است. جانگ اموالش از این قرار است: 2 حصاب بانکی که هر حصاب چیزی حدود 800 میلیون 元 یوآن پول است. 5 زمین در پکن که یکیش یتیم خونه است. 3 تا دیگه خالی است و 1 خانه در پکن. 2 خانه در شانگهای و از همه مهمتر یک خونه نسبتاً خوب در پاریس داره و در پاریس 4 تا ماشین که اولیش ماله لامبورگینی. دومیش ماله فورد و سومیش بوگاتی و چهارمیش آئودی است که آئودی و فورد در پاریس است و لامبورگینی و بوگاتی در پکن. که همه ی این ها به جک رسید.2- چانگ چرا تمام اموالش را به نام جک هیمیش کرد؟ چون چانگ از جک خوشش می آمد و او را خیلی دوست داشت. جک آقای چانگ را ندیده ولی در اصل دیده ولی حواسش نبوده . چانگ جک را همیشه میدیده و بزرگشدنش را از نزدیک دیده. در اصل چانگ همان نگهبان یتیم خانه است.) بعدش به دبیرستانی که من را میخواست رفتم و در آنجا ثبت نام کردم و به خانه ای که چانگ در پاریس برایم گذاشت رفتم و خانه را دیدم. خانه خیلی خوبی است و نزدیک به 2 تا دبیرستانه اولیش همون دبیرستانی که من در آن ثبت نام کردم که اسمش مین ، دومی دبیرستان دوپان است.
تا شروع مدارس 1 ماهی فرصت دارم . تا دنبال خواهرم مرینت بگردم.(4 ماه بعد ساعت 9:30 داخل دبیرستان👈👈👈) ادامه از زبان جک هیمیش: در طول این 4 ماه من دنبال خواهرم گذشتم و 2 روز پیش یک شیرینی فروشی را پیدا کرم که مال خانم چنگ و آقای دوپن است را پیدا کردم و خواهرم را هم دیدم. دیروز فهمیدم که خواهرم در دبیرستان دوپان تحصیل میکنه. امروز میخواهم به دبیرستان دوپان برم و در آنجا ثبت نام کنم. ولی اولش باید برم ببینم دبیرستان دوپان من را میخواد یا نه. الان باید برم سر کلاس.( ساعت 2:40 دوپان در خانه جک👈👈👈) از زبان جک هیمیش: من رفتم دبیرستان دوپان پیش آقای داموکلس که مدیر دبیرستان هستن. با ایشون حرف زدم و آقای داموکلس خیلی خوشحال بود و قبول کرد که من به این دبیرستان بیام. حالا باید برم دبیرستان خودم و از اونجا نامه انتقالی به دبیرستان دوپان بگیرم.(نکته: مدیر و آقای سانگ میدونن که جک دنبال خواهرش است و میخواهد از او محافظت کنه. فردا ساعت 12 در دفتر مدیر دبیرستان منهیم👈👈👈) از زبان مدیر: میدونم آقای جک چرا اینجا هستی خواهرتون را پیدا کردید و میخواهید به دبیرستانی که اون در آنجا هست بروید درسته؟ از زبان جک: بله درسته. از زبان مدیر: پس بیایید اینم نامه انتقالی شما. جک: ممنون. بابت همه چیز. مدیر: خواهش میکنم.
ادامه از زبان راوی: جک فردای ان روز به دبیرستان دوپان رفت و ثبت نام کرد و قرار شد فردای آن روز به دبیرستان بیاد و به همه معرفیش کنن. در این مدت هم جان دوست جک در ژاپن خیلی موفق بوده و در رشته شمشیر بازی فعالیت داره. پدر خوانده جان رئیس پلیس است و برادر پدر خوانده جان هم وزیر نخست وزیر ژاپن است. ( 2 روز بعد ساعت 8 👈👈👈) از زبان جک هیمیش: امروز قراره که من را به بقیه بچه ها معرفی کنن. (ساعت 8:05 دقیقه) از زبان خانم بوستیه: سلام بچه ها امروز یک دانش آموز جدید داریم. بیا تو و خودت را معرفی کن. جک هیمیش: سلام من جک هیمیش هستم. از دیدن شما خوشحالم. ادامه داستان از زبان راوی: بعد از اینکه جک خودش را معرفی کرد جک رفت و ته کلاس بشینه که تنها باشه. چون تنهایی راحت تره ولی در اصل جک میخواهد تنها باشه که راحت تر میتونه مراقب مرینت باشه.(ساعت 9 در حیاط 👈👈👈) از زبان جک: زنگ استراحت خورد همه رفتن تو حیاط ولی من نه. من در همان طبقه بالا موندم و رو زمین نشتم. این کار همیشه منه که یک جا دو از همه بشینم . چون میتونم با کورو حرف بزنم. کورو: جک خوبی؟ جک: اره خوبم کورو. میدونی چیه وقتی خواهرم را دیدم یک سری چیز ها دستگیرم شد. کورو: مثلاً چی؟ جک هیمیش: مثلاً فهمیدم که مرینت نسبت به پسری که جلوشه که اسمش ادرین یک احساسی داره ولی نمیتونه احساسش رو بهش بگه و اینکه دختر شهردار پاریس که اسمش کلویی است به همه زور میگه چون فکر میکنه چون پدرش شهرداره باید رئیس همه باشه. کورو: حالا میخوای چی کار کنی؟ جک: میخوام بدون اینکه به مرینت بگم که برادرشم ازش محافظت کنم. مرینت قلب پاک و مهربونی داره و خیلی ها رو به طرف خودش جذب میکنه مخصوصاً کسانی که نیت خوبی ندارن کسانی که میخواهند به فردی آسیب برسونن هم به سمت خودش میکشونه. مرینت هم اونقدر توانا نیست که بتونه از خودش مراقبت کنه پس باید کسی مراقبش باشه و من از او محافظت میکنم. راستی تو 4 روز نبودی کجا بودی؟ کورو: خونه داشتم اخبار های اخیر پاریس را نگاه میکردم.
جک: خب چه خبر بود؟(کورو تمام اتفاقاتی که در مدت افتاده را برای جک تعریف میکنه. مثلاً آمدن لیدی باگ و کت نوآر. آمدن حاکماث و شرور کردن مردن.) ادامه از زبان راوی: بعد از اینکه کورو تمام اتفاقات را گفت زنگ دوباره خورد ولی بلافاصله دوباره یک نفر شرور شد و دبیرستان تعطیل شد تا بچه ها برای امنیت خودشان به خانه بروند.(نکته: وقتی جک با کمک کورو تبدیل میشه میتونه با کورو حرف بزنه) ادامه از زبان جک: من دبیرستان رفتم بیرون و چون خونه ام با دبیرستان فاصله ای نداشت رفتم خونه و به کورو گفتم: کورو آماده ای؟ کورو: اره آماده ام. جک: پس وقت نبرده. وقتی تبدیل شدم به سمت برج ایفل راه افتادم چون شخصی که شرور شده بود اون جا رفته بود. وقتی رسیدم لیدی باگ و کت نوآر رو دیدم که دارن با شروره میجنگن.(2 نکته: 1- کورو چون 2 حالت تبدیل داره زمان زیادی هم طول میکشه که فرد تبدیل شده به حالت اول برگرده. 2- قدرت های نینجا = 1- نینجا میتونه وسیله ای که آکوماتیز شده را ببینه. یعنی لیدی باگ و کت نوآر باید حدث بزنن که اکوماء کجاست ولی جک نیاز نداره حدث بزنه کجاست چون میتونه ببینه کجاست. 2- نینجا تیغ هایی دور کمرش داره ولی جدا از هم یعنی یک سری سمت راست که برای بیرون آوردن آکوماء و نابود کردن آن و یک سری هم سمت چب که با پرت کردن آن به هوا همه چیز را درست و مثل روز اول میکنه. یعنی نینجا قدرت درست کردن لیدی باگ هم داره. تنها فرقش اینه که لیدی باگ آکوماء را به یک پروانه سفید تبدیل میکنه ولی نینجا درجا نابودش میکنه. 3- سومین قدرت نینجا شمشیر رقصان است که وقتی این فعال کنه خودش به چندین نفر با قدر و اندازه خودش تبدیل شه.) وقتی لیدی باگ وکت نوآر رو دیدم به نظرم آشنا میومدن انگار قبلاً آن ها را دیده بودم. بگذریم من وارد معرکه شدم اون شرور را شکست دادم آموماء رو نابود کردم همه چیز را هم درست کردم و میخواستم برم که لیدی باگ و کت نوآر جلویم را گرفتند.
لیدی با گ و کت نوآر: تو کی هستید و دلیلت برای شکست این شرور چیه؟ نینجا (جک هیمیش): اسم من نینجا است و اگه میخواستید دلیل من را بدانید امروز ساعت 8 شب بیایید برج ایفل اونجا بهتون میگم. پس فعلاً. نادیا شاماک: بینندگان دیدید که فردی به اسم نینجا به لیدی باگ و کت نوآر کمک کرد ولی ایا نیت آن خوب است یا نه را نمیدانیم ولی درآینده می فهمیم که نینجا را میتوان سومین قهرمان پاریس دانست یا نه؟ ادامه از زبان جک هیمیش: من برگشتم خونه و تبدیل به خودم شودم و به کورو غذا دادم و شروع به بررسی کردم که لیدی باگ و کت نوآر کی هستن.(ساعت 8 👈👈👈) ساعت 8 شب شده و من در برج ایفل منتظر لیدی باگ و کت نوآر هستم. (5 دقیقه بعد👈👈👈)کت و لیدی باگ اومدن.(چند ساعت قبل👈👈👈) از زبان مرینت: من تبدیل به خودم شدم و به تیکی شیرینی دادم. تیک به نظرت نینجا چرا داره کمک میکنه اصلاً چجوری میتونه همه چیز را درست کنه؟ تیکی: نمیدونم ولی اگه میخوای بدونی باید ساعت 8 روی برج ایفل باشی. مرینت: آره راست میگی. تیکی: فعلاً باید نگران مشغات باشی. مرینت: وای مشغام را به کلی فراموش کرده بودم.(همین حرف ها را آدرین با پلگ میزنه) ادامه از زبان مرینت: ساعت 19:40 دقیقه بود که حوصله ام سر رفته بود. 🐞🐞🐞 تیکی اسپانس آن🐞🐞🐞. وقتی تبدیل شدم دیدم کت به من پیغام داده که 5 دقیقه دیگه برم به آدرسی که فرستاده تا با هم غروب آفتاب را ببینیم. من رسیدم به محل قرار ولی کت را ندیدم من نستم و به غروب آفتاب نگاه کردم که دست یک نفر را رو شونه ام احساس کردم وقتی برگشتم کت بود و اونم نست کنارم و مثل همیشه یک گل رز به من داد.(چند دقیقه بعد👈👈👈) مرینت: وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم 5 دقیقه از 8 گذشته و یاد قرار با نینجا افتادم به کت گفتم که وقتشه بریم برج ایفل پیش نینجا و راه اقتادیم. ادامه از زبان نینجا(جک):دیدم که لیدی باگ و کت نوآر اومدن. وقتی رسیدن ازم دلیل کمکم را خواستند و من هم به آن ها گفتم که همه ی اینکار ها را برای این انجام میدم که از مردم محافظت کنم. مرینت: باشه آدرین: من درباره تو در اینترنت تحقیق کردم که خلافکار ها را میکشتی در اینجا نباید کسی را بکشی قبوله؟ جک: نه. من از کاری که میکنم راضی هستم و اگه لازم باشه آدم هم میکشم ولی میتونم این قول را به شما بدم که سعی میکنم کمتر آدم ها را بکشم. خوبه؟ مرینت و آدرین: اره خوبه . این داستان ادامه دارد....
قسمت بعد داستان قشنگ میشود. امیدوارم خوشتان آمده باشد و لطفاً نظر بدهید. تا قسمت بعدی خدا نگهدار👋👋👋👋👋👋.
نظرات بازدیدکنندگان (0)