چند ماه از داستان عاشقانه منو ادرین میگذره البته فقط من همچین احساسی بهش داشتم ولی اون نمیدونم همچین احساسی به من دست پا چلفتی داشت یانه ولی الان زندگی خودمم دارم اخ یادم رفت معرفی کنم اسمم مرینت دختری خیال پرداز که کلی دوست داره و قهرمان هم هستم..خب خب خب بریم اصل مطلب سرتون رو در نیارم ............. زندگی جدیدم از روزی شروع شد که پدر مادرم تصمیم گرفتن برای اینکه حوسلم سر نره منو تو نیویورک پیش عمو و دخترشون میلی بزارند روز پرواز به نیویورک انقدر وسایل بردم که جا نمیشد تو ساک مجبور شدم ۲تا ساک ببرم انقدر خسته بودم یادم نبود کی پیشم نشست کلم رفت رو شونش خوابم گرفت وقتی بیدار شدم دیدم چه غلطی کردم لپام سرخ شده بود اونم داشت نگاهم میکرد گفت اسمت چیه :منم گفتم اسمم مرینت بعد گفت اسم منم لوکاست گفتم خوشبختم من باید برم تا دیر نشده لوکا:باشه کمک میخوای مرینت:اره یکم سنگینن ساک لوکا: باشه
مرینت :اخیش اون پسره لوکا چقدر کیوت مهربون بود وای فکر کنم عاشقش شدم نه نه من نمیتونم عاشقش باشم نمیشناسمش که اره الان رفتم پیش عمو میلی انقدر خوش گذشت همه جا رو دیدم بستی خوردم اما بستنیشون به بستنی پاریس نبود وقتی رسیدم خونشون انقدر خوشگل بزرگ بود که نگو عموم بهم گفت تو پیش میلی میخوای بزارم یا اتاق جدا میلی انقدر ذوق داشت که من بیام اتاقش گفتم اتاق میلی بعد گفت با ۲تاتونم شیطونی نکنید ها گفتیم چشم
اتاق میلی خیلی گوگولی بود ادم دلش میخواست همیشه اونجا باشه من ۳ماه پیششون بودم تو این ۳ماه اتفاق هایی افتاد که پشمات می ریزه منه دست پا چلفتی تبدیل شدم چیزی که فکرشو نمیکنید
ادامش هم فردا یا امروز میزارم حتما حتما تو کامنت ها حدس بزنین مرینت به چی شد هرکی باحالترین گفت همونو برای داستان میزارم عشقین
انقدر لجباز نباش تو کامنت بگو دیگع
منتظرم ها
😙😙😙😙😙😙😙
منتطرم ها بدو😙😙😙
اگر گذاشتی بوس بهت😘😘😘
😘😘😘😘😘
نظرات بازدیدکنندگان (3)