
سر مو انداختم پایین نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم بلند شدم و رفتم بیرون تو حیاط که یهو یکی اومد جلوم ادرین بود گفت فکر کردی به همین راحتی بی خیالت میشم گفتم. میشه بس کنی نمیخوام ببینمت یکم اومد جلو گفت خب من چی این فقط تویی که میتونی تصمیم بگیری
برای هر دومون گفتم آره منم عاشقتم ولی ما نمیتونیم با هم باشیم و فورا دوییدم تو سالن و رفتم تو اتاق پدرم با دیدن من گفت اتافاقی افتاده گفتم نه و برای اینکه طبیعی جلوه کنم نشستم کنارش گفتم الان خال تون خوب گفت آره
و ادامه داد مثل اینکه درین واقعا به تو علاقه مند دست و پامو گم کردم گفتم من برمیگردم خونه بعدا راحبش صحبت میکنیم و با الیا برگشتم خونه رفتم داخل الیا هم پشت سرم اومد و در و بست بی حوصله گفت باز چته بلند گفتم تو نمیخواد ولی بپرسی حوصلتو ندارم
گفت من نمیدونم ادرین عاشق چی تو شده گفتم میدونی سر شو به معنی آره بالا پایین کرد یهو صدای زنگ اومد دوباره ترس کمر وجودم و گرفت تو این مدت هر موقع صدای زنگ در و شنیدم یه اتفاق بد افتاده الیا رفت در وو باز کرد گفتم کی که یهو لایلا رو جلوی خودم دیدم
( بچه ها من دستم خورد و از سایت اومدم بیرون یادم نیست کجا بودم پس اگه نا منظم ببخشید ) الیا رفت در و باز کرد ولی صدایی نیومد رفتم جلو که لایلا رو دیدم گفت نمیخوای برگردی بیمارستان چیزی نگفتم چون خیلی تعجب کرده بودم گفت من متوجه شدن ادرین واقعا به تو علاقه مند تو این چند روز که تو نبودی اصلا حالش خوب نبود بیرون منتظر ته برو ببینش اولش فکر کردم داره فیلم بازی میکنه رفتم بیرون و آدرین اومد جلوم لبخندی زدو بغلم کرد گریم گرفت اشک مو پاک کرد و گفت چرا گریه میکنی گفتم به خاطر تموم شدن این همه سختی گفت خب سختی یه روزی تموم میشه این یه مسیر که ما با هم برای شکست سختی ها پشت سر گذاشتیم مسیر عاشقی
پایان ❤️ 🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی
خیلی خوب بود😄
ممنون
وای اجیییییی عالی بود❤
ممنون اجی
اجی داستان جدید مو گذاشتم خواستی بهش سر بزن
عالی بود
ممنون