پارت 2 رو گذاشتم ولی پارت 3 رو نمیتونم فردا بزارم گایز🥲🙌
اهم ...تهیونگ بقیشو خودت تعریف کن تهیونگ بغض کرد و حرفای یونگی رو ادامه داد تهیونگ : خیلی ترسیده بودم با اینکه هیون کی اونو کشته بود من داشتم از ترس گریه میکردم زنگ زدم به هیونگ خودشو برسونه نمیدونستیم چیکار کنیم جسد و تا جلوی در بردیم ، پیچوندیم لای یه پارچه سفید انگار که یه وسیله بودگذاشتیمش توی ماشین و اونموقع که تو زنگ زدی تازه چند دقیقه بود که از خونه بیرون رفته بودیم . الانم جسد تو صندوق . اون یارو خیلی پولداره و یه عالمه نوچه داره و احتمالا اونا تا الان خیلی دنبالش گشتن و فهمیدن که غیبش زده. من و هیون کی باید یه مدت بریم یه شهر دیگه و از اینجا دور شیم کل داستان همین بود نونا ا.ت با صدای لرزون گفت : شما چیکار کردین میدونین اگه کسی بفهمه چی میشه ؟
شمارو میکشن باید تا اخر امشب از این شهر برین شما دوتا ام که تنها نمیتونین پس .... پس باید منو یونگی باهاتون بیایم همین الان غذاتونو بخورید تا یه ساعت دیگه راه میوفتیم.یونگی:میدونی چقدر خطرناکه؟اگه پیدامون کنن میکشنمون من نمی تونم همچین ریسک بزرگی بکنم حداقل تو نیا ا.ت:چرا من نیام مگه من چمه؟یونگی:من نمی تونم از دستت بدم بدون تو زندگی کردن برام معنی نداره نمی تونم بزارم جونت به خطر بیوفته. ا.ت:ولی منم نمی تونم تو رو تنها بزارم یونگی:باشه پس باید بهم قول بدی که خیلی مواظب خودت باشی ا.ت:قول میدم هیون کی:اهم...ببخشید که می پرم وسط رمانیتک بازیتون اما ما دقیقا میخوایم بریم کجا؟تهیونگ:سوال خوبی بود همه برمیگردن به ا.ت نگاه می کنن ا.ت:به نظرم بریم ویلامون تو ججو یونگی:خوبه ولی ما که اسلحه نداریم اگه افراد سانگیو(سانگیو همون روانیه)پیدامون کنن میخوایم چیکار کنیم؟
هیون کی:به نظر من زنگ بزنیم به جین هیونگ تهیونگ:پس باید همه چیو به جین هیونگ بگیم؟ ا.ت:آره اون میتونه کمکمون کنه من زنگ میزنم بهش میگممکالمه جین و ا.ت:جین:الو ا.ت:جین یه اتفاقی افتاده که باید بدونی(همه چیو تعریف میکنه)و ما میخوایم بریم ویلای ججو تا دست کسی به تهیونگ و هیون کی نرسه اما اسحله ای نداریم که بخوایم از خودمون دفاع کنیم گفتیم شاید تو بتونی بهمون کمک کنی جین:وای پسر!البته که بهتون کمک میکنم......اصلا من و نامجونم باهاتون میایم که مواظبتون باشیم ا.ت:ممنون جین ولی ما بچه نیستیم از پس خودمون بر میایم جین:همین که گفتم(قطع میکنه)
ساعت۲:۳۰فرودگاه:تهیونگ،هیون کی،یونگی و ا.ت جلوی فرودگاه وایساده بودن.احساس عجیبی داشتن هر دفعه قرار بود به ججو برن برای تفریح و شادی بود. احساساتشون در یک کلمه خلاصه میشد:شادی.ولی الان احساسات ترس،استرس و همچنین گناه همسفرشون بودن.سکوت وحشتناکی بر فضا حاکم بود تا اینکه ا.ت با یک سرفه ی مصنوعی سکوت رو شکست. ا.ت:پسرا ما باید گوشی هامونو بشکونیم چون امکان داره بخوان ردیابیمون کنن همه گوشی هاشونو شکوندن تا اینکه نوبت ا.ت رسیدا.ت:بچه ها گوشیم نیست یونگی:یه بار دیگه کیفتو نگاه کن هیون کی:حق با هیونگه ما نباید ریسک کنیم ا.ت:گشتم ولی نبودتهیونگ:حتما جا گذاشتی خونه بیاین بریم ا.ت:باشه بریم ولی شاید ا.ت یادش رفته باشه جیب شلوارشو نگاه کنه(شلوارش لشه)
ساعت:۸:۱۲ شب جزیره ی ججو اتاق نشیمن ویلا:همه نشسته بودن و کار خاصی برای انجام دادن نداشتن تهیونگ:ماقراره دقیقا چیکار کنیم یونگی:عروسی بگیریم همه میخندن ا.ت:یونگیا اذیتش نکن انقدر اینجا میمونیم تا آبا از آسیاب بیفته بعدشم یه فکری میکنیم هیون کی ا.ت رو نشون میده و میگه:جایزه مغز متفکر سال تعلق میگیره به چوی ا.ت نونا ما تورو نداشتیم چیکار میکردیم؟(مسخرش کرد)ا.ت درحالی که به هیون کی پس گردنی میزنه:زهر مارمولک همه در حال خندیدن هستن ناگهان آگوست دی اعظم میفرماید:میخوام برم بخوابم ساکت شین و کم کم همه متفرق میشنساعت: ۱:۲۸بامداد اتاق ا.ت و یونگی:ا.ت با عجله و ترس از پله ها بالا میاد و میدوئه داخل اتاق بریده بریده میگه:یونگی...یونگی...یونگی گیج خواب:چیشده؟ .ت:چند نفرو...دیدم...داشتن...با اسحله...میومدن...باید...فرار...کنیم یونگی:باشه باشه آروم باش چیزی نیست تو برو تهیونگ رو بیدار کن من با هیون کی تو حیاط پشتی منتظرم ا.ت:باشه
فلش بک افراد سانگیو دور و بر ویلا منتظر یه فرصت مناسبن که حمله کنن.تا اینکه یکی میفهمه ا.ت اونارو دیده و دویده بالا.یکی از افراد سانگیو:قربان قربان اون دختره مارو دیده رئیس افراد سانگیو:خوبه پس قطعا از ویلا میان بیرون که فرار کنن همون موقع میگیرمشون فقط باید قبلش به خانم اطلاع بدم مکالمه تلفنی خانم ناشناس و رئیس افراد سانگیو:رئیس افراد سانگیو:الو؟خانم دختره ما رو دید الان حتما از خونه میان بیرون که فرار کنن شروع کنیم؟خانم ناشناس:شروع کنید فقط حواستون باشه من میخوام انتقام سانگیو گرفته بشه نه اینکه کل ججو بیدار بشن رئیس افراد سانگیو:چشم خانم ولی شایدم یه مافیا همراه دست راستش حاضرن با تموم وجود از اون چهار نفر دفاع کنن و شایدم اونا الان در نزدیکی ویلا باشن کی میدونه؟
سلام گلم خسته نباشی
عالیییییییی بود
🤍💜
💜❤
عالی بود هلی جون
*وی به روی خودش نمی آورد که نویسنده بوده است
دماغت هنوز درد میکنه؟
درد 😂
اصلا خوبی به تو نیومده
خلایق هرچی لایق والا
ناظرش منم
مرسی که منتشرش کردی🤍
خواهش