امروز پارت 1 گذاستم فردا یا پس فردا ام پارت بعدی و میزارم 🖤🙂
جمعه ساعت 5:43 از زبان ا.ت :برای مهمونی آماده شده بود و رو کاناپه خوابیده بود رفتم بیدارش کنم ک بریم دیدم نیست گفتم شاید رفته دستشویی ولی یهو گوشیم زنگ خورد و دیدم یونگیه جواب دادم گفتم : کجایی تو پسر دیر شده😐یونگی : چند دقیقه پیش تهیونگ زنگ زد گفت نمیتونیم بیایم یه مشکل بزرگ پیش اومده سریع خودتو برسون.ت دلم گفتم ای بابا امروزم نشد و ب یونگی گفتم : حالا چی شده یونگی: منم نمیدونم بهم نگفت ا.ت:باشه گوشیو قطع کردم و رفتم یکم خوابیدم چند ساعت بعد بیدار شدم زنگ زدم به یونگی اما گوشیشو جواب نمیداد نگران شدم و به تهیونگ زنگ زدم جواب داد ولی صداش نمیومد و فقط صدای داد اومد و قطع شد ترسیدم و راه افتادم سمت خونه ی تهیونگ بعد نیم ساعت رسیدم و رفتم بالا دیدم
در خونش بازه و در و دیوار خونش خونیه و یه رد خون تا جلوی در کشیده شده خیلی ترسیدم ولی به خودم گفتم شاید جون یونگی تو خطر باشه رفتم توی خونه رو گشتم یه چاقوی خونی رو زمین دیدم ...خیلی ترسیدم نمیدونستم چیکار کنم تو یه خونه ای بودم که توش ادم کشته شده و من حتی نمیدونم اون ادم کیه خیلی نگران یونگی بودم گوشیشم ک جواب نمیداد گفتم شاید هیون کی(هیون کی دوست قدیمیه یونگیو ا.ت)پیششون باشه و به اون زنگ زدم جواب داد صداش میلرزید منم با بغص گفتم: از یونگی خبر داری؟ بریده بریده گفت: ببی …بیبین ... ا…ت … انگار یکی گوشیرو از دستش گرفت و صدای یونگیرو شنیدم خیالم راحت شد ک حالش خوب بود و بغضم ترکیدو گفتم :کجایی خیلی نگرانت بودم چرا خونه تهیونگ خونیه این چاقوی خونی رو زمین چیه؟ یونگی با داد : تو اونجا چیکار میکنی برای چی بدون اینکه به من بگی رفتی اونجا ...
ا.ت:من زنگ زدم بهت ولی جواب ندادی زنگ زدم ب تهیونگ اون جواب داد ولی صدای داد اومد و قطع شد نمیخوای بهم بگی چیشده یونگیا دارم از نگرانی میمیرم 🤧 یونگی: نگران نباش چند ساعت دیگه میایم خونه و همه چیو برات میگما.ت:باشه وقتی داشت گوشیو قطع میکرد گفتم : یونگیا من خیلی نگرانم پس منتظرم نزار گوشیو قطع کردم .درحالی که دست و پام میلرزید برگشتم خونه چند ساعتی منتظر موندم ولی یونگی هنوز نیومده بود خوابم گرفته بود ولی نمیتونستم بخوابم چون خیلی نگران بودم.. ساعت 3 نصف شب بود و چشمام کم کم سنگین شد و خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 9 صبح بود . دیدم یکی روم پتو انداخته فهمیدم یونگی اومده رفتم تو اشپز خونه دیدم یونگی و تهیونگ و هیون کی میز صبحونه رو اماده کردن نفس عمیق کشیدم و رفتم بغل یونگی تو بغلش با بغض گفتم : یونگیا تو نمیگی من نگران میشم نمیگی گوشیتو جواب نمیدی من میترسم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرمو بوسید تهیونگ سرفه کرد و من از رو پای یونگی بلند شدم رو صندلی نشستم ا.ت:یااا نمیخواید تعریف کنید تهیونگ: امم ... چیزه ...یونگی:خودم بعدا براش تعریف میکنم
ا.ت : بعدا نه همین الان برام تعریف کن یونگی یونگی : باشه اگه خیلی اصرار داری بدونی بهت میگم یه ادم روانی بود که از تهیونگ خیلی بدش میومد و دنبال یه فرصت بود که تهیونگو بکشه تهیونگم چند وقت پیش از اون مقدار زیادی پول قرض گرفته بود و تهیونگ باید تا الان پولشو پس میداد اما نداده بود اون به تهیونگ میگه که باید پولمو تا اخر شب بهم بدی ولی تهیونگ پولی نداشت پس بهش گفت نمیتونم اونم اومده بود تا تهیونگ و بکشه در خونه تهیونگ باز بود و اونم نمیدونست تهیونگ و هیون کی باهم بودن وقتی اون با چاقو میاد تو خونه تا تهیونگو بکشه هیون کی از اشپزخونه یه چاقو برمیداره و از پشت اون یارو رو میکشه ....
های گایز ببخشید این پارت کم بود اگه حمایتم کنید بیشتر مینویسم🖤⛓️
سلام گلم خسته نباشی
عالیییییییی بود
هلی یادته چقدر سر عکس چاقو بدبختی کشیدیم؟
😂😑
عالییی پارت بعد رو زود بزار
عشقم،
پارت بعد رو بزار
من را
منتظر
این فیک نزار چون،
خواهی مرد😐💔👌😪🤣😎
عالی بود بیب فقط زودی بزار
باش پارت بعدو فردا میزارم😂🙌