{پارت هشتم}
از جام بلند شدم و رفتم اون قسمت که یک دختر اومد دختره: به به ببخشید ولی شما پیش اون آقا چی کار میکردید مرینت:منظورت کدوم آقا هست دختره:اون آقایی که اونجا نشسته مرینت:می خواستم دختره را خفه کنم که
بابام اومد با یک آقای دیگر گری:دخترم ایشون آقای بورژا است و دختر شون کلویی است و آقای بورژا ایشون دختر من شاهزاده مرینت هستند مرینت پس اسم دختره کلویی است وایی وقتی اسمم را شنید خیلی قیافش باهال بود کلویی:سلام اولیا حضرت مرینت :بابام و باباش رفتند و بهش گفتم بهتر پیش اون پسر بری چون نمی خوام پیشش ببینم بعد رفتم پیش مانی
مانی انگار بهت خیلی خوش گذشت مرینت:آره خیلی حساب یک دختر رسیدم مانی:😐😐😐 مرینت:بعد صدای زنگ اومد ماهم رفتیم شام خوردیم بعد شام دوباره رفتیم سالن که یک نفر بهم درخواست دیدم آدرین آدرین:اجازه ی یک دور رقص را میدید بانو مرینت:چون عمو و مامان و خاله و بابام داشتن نگاه میکردند من هم مجبور بودم قبول کنم
گفتم باشه بعد رفتیم وسط صاف من را وست سالن برد داشتیم وی رسییدیم باورم نمی شد که به اون خوبی میرقصید بعد از رقص نشستیم بعد از یک ساعت مراسم تمام شد مهمان ها رفتند و من رفتم تو اتاقم لباسام را عوض کردم و گرفتم خوابیدم 😴 آدرین:بعد از مراسم رفتیم خونه یک راست رفتم تو اتاقم لباسام را عوض کردم و خوابیدم
تمام امروز من براتون ۳تا پارت گذاشتم پس ببینید به فکرتون هستم پس لطفاً لایک کنید و نظر بدید
عالیـــــــــ بود
عالی عزیزم به داستان من هم سر بزن به جورایی شبیه داستان شماست
عالی🌹
سلام کیوتی دنبال شدی لطفا دنبال کن و به تست های منم یه سر بزن مرسی 🌸💖