گفتم شما من و وقتی سه سالم بود ول کردین اونم به خاطر منافع خودتون گفت شب میام پیشت تا صحبت کنیم گفتم باشه فقط به خاطر پدر اون خیلی دوست داشت شما رو ببینه تو این سال ها روزی نبوده که به فکر شما نباشه منم فقط به خاطر اینکه خواسته اون و برآورده کرده باشم قبول کردم
لبخندی زد و رفت منم ناهار بگیرم که چشمم خورد به آدرین نشستم رو به روش گفت خب تعریف کن گفتم ببین من مجبور شدم خودم خاطره خوبی از بیماری ندارم تا الان همه میگفتن مادرم به خاطر بیماری از دنیا رفته ناگهان بغض سنگینی تو گلوم نشست آدرین گفت خب
گفتم ولی اون زندست ناراحتی من و دید گفت دیگه نمیخواد بگی خودم فهمیدم واقعا ببخشید اگه ناراحت شدی و رفت قطره های اشکم که رو صورتم بود و پاک کردم و برگشتم خونه رفتم داخل آخ که چقدر دلم میخواست همه چیز مثل قبل بشه
رفتم تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم پتو رو دور خودم پیچیدم چشمامو بستم یهو صدای زنگ اومد رفتم در و باز کردم فکر کردم مادرم ولی یه غریبه بود یه نامه داد دستم گفت با دقت بخونش این تهدید نیست واقعیت ترس بدی به دلم افتاد گفتم شما کی هستی گفت نیازی نیست بدونی
فقط نامه رو بخون و رفت در و بستم نامه رو با عجله باز کردم نوشته بود مادرت پیش من اگر میخوای آسیب نبینه باید از ادرین فاصله بگیری دیگه تحمل نداشتم چرا هرچی بلا سر من میاد
خداحافظ
عالییییییییی
فوت شدمم همین الان یه شمشیر دستم میگیر لایلا و جد و ابادشو به شهادت میرسونم یه شمشیر به مت بدید همین الان
عالی بود اجی جون
مرسی آجی جونم
عالیییییییییییییییییییییییییییی بود منتظر پارت بعد هستم😆😆😆😆😻😻😻😻😻😘😘😘😘😍😍😍😍😍😍💕💕💕💕💕❤❤❤❤❤❤❤
شک ندارم دزدیدن مادر مرینت کار لایلا منم الان میرم سراغ لایلا و تو افق محوش میکنم😎😎😏😏 😠😠😠
دیانا جون میشه هیجانیش کنی؟😆😆😆😆😎😎😎
ممنون باشه سعی میکنم تا جایی که بشه هیجانیش کنم
پپخخخخخخ😐🌟
😐😐😐