سلام راجع به پارت قبل اون موقع که ماکیا گفت میسووا خودش رو خیس کرد در واقع نکرده بود فقط می خواست مسخره ش کنه اگه دقت کرده باشین گفتم با پوزخند رفت همه ی بدجنسا ازین کارا می کنن🤗
اولین برنامه ای که یادگرفتم paint بود داشتم مثل همیشه نقاشی می کردم که یهو یه نور ابی توجهم رو به خودش جلب کرد رنگ زیبایی داشت کنار پنجره ی اتاقم بود اول فکر کردم به خاطر استفاده ی زیاد از کامپیوترم توهم زده شدم یکم چشمام رو با دست مالیدم و خواستم بهش نزدیک بشم تا من جلوتر میرفتم اون نور هم بزرگتر می شد انگار از نیروی درون من تغذیه می کرد ترس سراسر وجودم رو گرفته بود پاهام سست شدن و رو زمین افتادم واقعا وحشتناک بود می خواستم جیغ بزنم اما صدام در نمیومد تو فکر فرار بودم که یه سیاهی توی نور دیدم شبیه سایه بود داشت اشکم در میومد
از قبل هم ضعیف تر شدم منی که همیشه دنبال اتفاقات جالب بودم الان باید توسط اون سایه ربوده می شدم؟یعنی قرار بود چه بلایی سرم بیاد ؟ یعنی واقعا همه چی تموم شد؟سایه داشت نزدیکتر می شد دیدم یه دستی از داخل اون نور بیرون اومد چشمام رو محکم بستم طوری که با دست هم نمی شد بازشون کرد که یدفعه حس کردم کسی من رو ب.غ.ل کرد بیشتر ترسیدم اروم داشت موهام رو ن.و.ا.ز.ش می کرد و تو گوشم گفت:نترس من کاری به کارت ندارم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم محکم هلش دادم چشمام رو باز کردم و یه پسر هم سن و سال خودم دیدم که اونم تعجب کرده بود
می خواستم داد بزنم که یادم اومد مامانم تو خونه ست اروم گفتم تو کی هستی ؟اینجا چی می خوای؟اون نور ابی کجا رفت؟تو چطور از اونجا اومدی بیرون ؟تو یه جادوگری؟تو ... هنوز حرفام تموم نشده بود که وسط حرفم پرید و گفت:اروم باش یه نفس عمیق بکش تا برات توضیح بدم عصبانی بودم می خواستم ب.ز.ن.م.ش ولی خودم رو کنترل کردم و نفس عمیقی کشیدم دست و پام هنوزم خیلی سرد بودن و رنگمم پریده بود
خواستم دوباره سوالام رو بپرسم که گفت اسم تو میسوواست یانه؟ بیشتر تعجب کردم ولی ادم زرنگی بودم حاضر نشدم همون اولش راستشو بهش بگم گفتم :نه من اسمم این نیست ولی یکی رو به این اسم می شناسم کاریش داری؟گفت:اگه تو اون نیستی پس دلیلی نمی بینم که بهت بگم بلند شد که بره ولی من لباسش رو گرفتم و گفتم:تا بهم توضیح ندی نمی زارم بری ولی اگه همه چیز رو بگی منم اون ادم رو بهت معرفی می کنم اگه هم این کار رو نکنی هرجا بری دنبالت میام عصبانیت رو می شد تو چشماش دید ولی من سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم
به طرفم اومد و بهم خیره شد جوری که میتونستم خودم رو تو چشاش ببینم رنگ چشماش یه سبز خیلی پر رنگ بود که به سمت سیاهی می رفت گفت:اسمم ساکوتاست و 8 سالمه دارم دنبال یه دختر به اسم میسووا می گردم و الان جنابالی(درست نوشتم😂؟)مزاحمم شدی منم با کمی ع.شو.ه موهامو کنار زدم و گفتم:واقعا چه نسبتی باهاش داری؟گفت:چطور؟_این منم که اینجا سوال می پرسم حالا زود جواب بده ساکوتا:نسبتش با من اینه که اون ...
ناظر عزیز لطفا منتشر کن ممنون بابت وقتی که به من دادی💕
من که خیلی خوشم اومد 😂مخصوصا این که میگه میسوا دوستمه در اصل که خودشه
برم پارت بعد🚶♀️💙
خیلی خوب بود اجی❤🍓
قوربنت اجی خوشگلم
خدا نکنه اجی جون
😘😘
من یه تست جدید ساختم حتما ببین
باشه حتما🤗
واقعا داستانت بی نظیره👏👏😘
ممنووووووووون😍🥰