رمان نو جوان
در کنار دریا ۴🌊 سال های پی در پی عالیس با قلدری زندگی میکرد دگر همه او را می شناختند آدمی با بلندترین موهای شهر و داناترین انسان عالیس اینگونه زندگی را دوست داشت به همه زور می گفت همه از او حساب می بردند ناگهان روزی
بزرگترین و خوش هیکل ترین پسر عاشق عالیس شد و تصمیم گرفت با آلیس ازدواج کند چون آن پسر پولدار ترین پسر شهر بود به مشام عالیس بوی پول رسید و
پیشنهاد آن را پذیرفت آنها چند روزی با هم نامزد شدند مرد به زور عالیس را در خانه نگه می داشت برای همین عالیس آن زندگی را دوست نداشته و هیچ وقت صحبت نمی کرد تا به حال هیچکس از خدمتکاران صدای عالیس را نشنیده بودند و خیلی دوست داشتند صدای او را بشنود اما عالیس صحبت نمی کرد
بالاخره آنها با هم ازدواج کردند و عالیس بانوی خانه آن مرد شد ولی هنوز صحبت نمیکرد عالیس همیشه دوست داشت بولیز و شلوار بپوشد اما مرد تن او لباس های دامن دار و جیغ می پوشاند روزی عالیس در اتاق نشیمن نشسته بود تاجش را سرش کرده بود و دامنش را روی زمین انداخته بود ناگهان چند پرنده وارد می شوند خدمتکاران میخواستند آن پرندگان را بیرون کنند اما عالیس نگذاشت
(ان پرندگان زیردستان عالیس بودند)و به پرندگان گفت:به به چه شده یادی از ما کردید پرندگان در گوش عالیس یک چیزی گفتند و عالیس چون زبان آنها را می دانست متوجه حرف آنها شد خدمتکاران مات شان برده بود چون که عالیس حرف زده بود عالیس با سرعت زیاد از پله ها بالا رفت و لباسی عجیب پوشید و نقاب به سیاهش را گذاشت به زور موهایش را جمع کرد و از خانه خارج شد
تمام شد منتظر پارت های بعد باشید
من نفهمیدم چیشد؟