سلام بچه ها پارت دو داستان من و او
پدرم و عمو پیتر (شوهر عمه مرینت) و عمه روزیتا ( عمه مرینت )مدیر عامل شرکت والپر هستن و یکی از شرکای شرکت ما هستند فکر کردم برای صحبت در مورد شرکت اومدن که رفتم پایین
پدرم و عمو پیتر (شوهر عمه مرینت) و عمه روزیتا ( عمه مرینت )مدیر عامل شرکت والپر هستن و یکی از شرکای شرکت ما هستند فکر کردم برای صحبت در مورد شرکت اومدن که
دیدم لوکا یک دسته گل دستشه فکر کردم برای خواهرم مارتا هست که مادرم گفت مرینت بهتر نیست لباست رو عوض کنی فکر نکنم این لباس مناسب مراسم خواستگاریت باشه 😳 کپ کردم اصلا سه ثانیه متوجه هیچی نشدم رفتم اتاق خوابم لباسم رو عوض کردم یک پیرهن صورتی پوشیدم موهامو دم اسبی بستم و اومدم پایین
دسته گل رو از لوکا گرفتم مادرم که تو آشپزخونه بود صدام کرد رفتم بهم گفت حتما جواب بله رو بده چون آینده شرکت الان دسته تو هست و خواهرم مارتا رو هم صدا زد و گفت میدونم تو به لوکا علاقه داری اما خواهر تو چون مدیر آینده شرکت هست اون باید با لوکا ازدواج کنه
مارتا عصبانی شد و در خونه رو باز کرد و رفت منم دویدم دنبالش تا اینکه به یک پسر جذاب مو طلایی با چشم هایی سبز برخورد کردم ازم عذر خواهی کرد منم گفتم ببخشید تقصیر من بود بعد دویدم دنبال خواهرم بزور با صحبت کردن راضیش کردم که برگرده
پایان گلم 🌹
نتیجه 1
من واقعا تلاش میکنم برای داستانم پس لطفاً لینک کن کامنت بزار 😉
نتیجه 2
من واقعا تلاش میکنم برای داستانم پس لطفاً لینک کن کامنت بزار 😉
نتیجه 3
من واقعا تلاش میکنم برای داستانم پس لطفاً لینک کن کامنت بزار 😉
نتیجه 4
من واقعا تلاش میکنم برای داستانم پس لطفاً لینک کن کامنت بزار 😉
عالی
عالی بود
درود بر روحیه نویسندگی
خیلی زیبا
عاللیییی
عالی بود پارت بعدی
سلام وقت کنم میزارم
اجی چراجای حساس کات میکنی😹💔
میخوام دق کنید 😂
😹💔
سلام مرسی دینا جون
عالی بود 😘 ❤ راستی میشه به داستان منم سر بزنی 😊.
سلام مرسی
چشم حتما
ممنونم😊
عالی بود