
#تو...همونی هستی که دیشب کمکم کرد مگه نه ؟ سوهو : آره. مامان : شما هم دیگه رو می شناسید ؟ #دیشب که جودی یعنی گربه ام زخمی شده بود اتفاقی با ایشون برخورد کردم و کمکم کردن. مامان : که اینطور...سوهو باید خسته باشی یونسوک اتاقتو بهت نشون میده. #من هنوز غذام تموم نشده هاا. مامان : یونسوککک. #پوففف...دنبال من بیا. سوهو سری تکون داد و پشت سره من اومد رفتیم طبقه ی بالا اتاقی که رو به روی اتاق من بود رو بهش نشون دادم. #اینجا اتاقته امیدوارم راحت باشی. سوهو : خیلی ممنون...حالا میشه بری بیرون می خوام یکم بخوابم. چه بی ادب. #امم باشه. چرا از رنگ چشمام تعجب نکرد؟؟ وایسا باید ازش بپرسم. #رنگ چشمای من باعث تعجبت نشده ؟ سوهو ابرویی بالا انداخت. سوهو : کارای مهم تر از چشمات دارم دختر جون. بعد شونه هامو گرفت و برگردوند سمت در و رسما منو از اتاق انداخت بیرون بعد درو بست.
پسره ی رو مخ فکر می کنه چون ازم بزرگتره می تونه اینجوری باهام رفتار کنه. من 15 سالمه ولی دیگه بزرگ شدممم. با حرص آب دماغمو بالا کشیدم(دقت کنید یونسوک اصلا بچه نیست یه دختر عاقل و بالغه😂)و رفتم پایین پیش جودی هنوز زو مبل بود. بغلش کردم و نشستم، توپش رو گرفتم تو دستم و پرت کردم طرف پله ها اونم دوید بره بیاره. یه دفعه منم خود به خود از جام بلند شدم و دویدم طرف توپ و گرفتمش با بهت بهش خیره شده بودم همون موقع رهاش کردم. #مامان من میرم بخوابم میشه حواست به جودی باشه ؟ مامان : باشه فقط زیاد نخواب که شب خوابت نمی بره. از پله ها رفتم بالا جلوی اتاق سوهو متوقف شدم انگار یه صداهایی میومد، داشت با تلفن حرف می زد. خیلی کنجکاو شدم گوشمو گذاشتم رو در و گوش دادم. سوهو : همه چیز عادیه کریس. کسی که اسمش کریس بود از پشت خط گفت : پس کی میاریش عمارت ؟ سوهو : هنوز زوده حداقل یک هفته باید صبر کنید. بعد صداها قطع شد هرچی صبر کردم صدایی نیومد. در باز شد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم تو بغل سوهو. سوهو : فالگوش ایستادن کاره خوبی نیست بچه جون. ازش فاصله گرفتم و با اخم بهش نگاه کردم ولی اون تنها یه لبخند محو داشت. #نخند. لبخندش پهن تر شد. #گفتم نخند. زد زیر خنده. پاهامو کوبیدم رو زمین و یه لگد زدم به پاش که ساکت شد. سوهو : وحشی. #من وحشی نیستمممم.
سره میز شام نشسته بودیم. مامان : سوهو چرا نمی خوری ؟ این غذا رو دوس نداری؟ سوهو تند تند سرشو تکون داد و گفت : نه اصلا اینطور نیست فقط فکرم مشغول بود. زیر لب اداشو در اوردم و مشغول غذا دادن به جودی شدم. *************************** نوک دماغمو به نوک دماغ جودی نزدیک کردم انگار سعی داشت باهام ارتباط بقرار کنه و منم می خواستم همراهیش کنم. چشمامو بستم ولی تا باز کردم جسمم که به خواب رفته بود رو دیدم و خیلی ترسیدم دستمو گذاشتم جلو دهنم که جیغ نکشم ولی به جای دستای خودم با پنجه های یه گربه ی سفید دقیقا مثل جودی رو به.رو شدم. یعنی این منم تو جسم یه گربه ؟؟ رفتم جلو آینه تا خودمو ببینم. من وارد جسم جودی شده بودم، این اصلا امکان پذیر نیست خدای من. دوباره به جسم خودم خیره شدم رفتم سمتش و با پنجه هام سعی داشتم بیدارش کنم چون مطمئنم این یه خوابه و منم باید ازش بیدار شم. خیلی ترسیده بودم.
با همون شکل گربه ای از خونه اومدم بیرون همه جا تاریک بود و فقط چراغ چهارراه ها روشن بودن و همه جا خلوت بود انگار یه نفر دنبالم بود. باز رفتم تو پارک نزدیک خونه و زیر یکی از آلاچیق ها نشستم. معلومه که هوا ابریه و می خواد بارون بباره. همون لحظه یه رعد و برق شدید زد که باعث شد شد یه میوی بلند بگم و تو خودم جمع بشم. ای کاش داخل خونه مونده بودم. سایه ی یه نفر رو بالا سرم حس می کردم انگاری آشنا بود. دستشو دراز کرد پایین ولی یکم بهش شک داشتم. _نترس منم سوهو. با پنجه هام دستشو گرفتم اونم منو کشید و بغلم کرد و شروع کرد به دویدن بارون شروع کرد به باریدن.
انگار یه چیزی تو وجودم حس می کردم. یه میو گفتم اونم از حرکت ایستاد و فقط به من نگاه می کرد. چشمامو بستم و با کمی مکث باز کردم و دیدم که دوباره تو جسم خودمم و خیلی خوش حال شدم. سوهو : حالت خوبه ؟ #امم تو هم اینو دیدی ؟ ............................
..........................
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعدی کی میاد عاجی
امشب حتما می زارم اجی💖
اها مسییی
راستی من اسمتو یادم رف میگی دوباره
اسمم هستیه
اوک
خیلی قشنگ بود تو فوق العاده ی ❤❤❤❤
عالیییی بود عاجولکم🥺💚🍭.
خیلی خوب شده🥺💚🍭.
خیلی عالیییی بود آجییییی
🌹🌷🌺❤💞💕💟
خیلی خفن هست😜
عالی بود آجی جونم❤🌹🍃
هیی خیلی قشنگ بود😁
احساس میکنم....
نگران نباش از اون حدسام نیست ولی احساس میکنم فوق العاده میشه.
عاللییی پارت بعدیو کی میزاری
عالیییی اولین لایک و کامنت😎😹❤💚💋💋