اععع اینجا اختیاری شدههههههه😃😃😃😂🫂
(میخواستن ناهار بخورن) هوسوک و نامرا و هاکیو وارد آشپزخونه، خونه سه طبقه شدن! هاکیو روی صندلی نشست و گفت: میخواستی پاستا درست کنی؟! نامرا درحال گشتن ماکارونی ها بود و همینجور گفت: آاااااااره، ولی فکر نکنم اینجا باشه! هوسوک نزدیک تراس بود و گفت: بگم که بیارن! نامرا نگاش کرد و گفت: آره! هوسوک سمت تراس رفت. هاکیو دست زیر چونش بود و گفت: چه نوع پاستایی؟! نامرا به میز تکیه داد و گفت: عاااا دو مدله.... یکدفعه صدای داد هوسوک اومد: از خونه پایینی پاستا هارو بیارین! هاکیو و نامرا به تراس نگاه کردند، هاکیو با خنده به نامرا نگاه کرد و گفت: ادامه بده! نامرا با لبخند: دو مدله زیاد سَ..... دوباره صدای داد هوسوک اومد: هرچی هست بیارین! نامرا و هاکیو خنده ای کردند! نامرا با حرص به بیرون نگاه کرد و منتظر بود هوسوک داخل بیاد! هوسوک داخل اومد و با چهره عصبی و خنده نامرا روبرو شد و با چشمای گرد گفت: چی شده؟! هاکیو برگشت و نگاش کرد، با خنده گفت: هیچی! هوسوک کمی جلو اومد و هاکیو روبه نامرا گفت: خب! نامرا گلوشو صاف کرد و گفت: داشتم میگفتم، دو مدله..... زیاد سخت نیست، هردو با مرغ درست میشه اما یکیش خیلی چربه.... یکیش رژیمیه! هاکیو سری به نشانه تحسین تکون داد و گفت:اوووه، خوبه....... خیلی هم عالی! هوسوک با کنجکاوی: مرغ داریم؟! هاکیو با حرکت سر: آره، فک کنم همینجا هست! نامرا سمت یخچال رفت و هوسوک هم دنبالش راه افتاد. نامرا نگاهی به داخل انداخت و گفت: آره مرغ هست. نامرا مواد رو از یخچال بیرون میآورد و دست هوسوک میداد و هوسوک روی کابینت میگذاشت. هاکیو هم روی صندلی نشسته بود و نگاشون میکرد. *کوک داشت لیوان هارو از روی میز جمع میکرد و داخل سینی میگذاشت و با آرامش وارد خونه پایینی شد. سکوتی بین جمعشون بود، جیهوآ چشماش بسته بود و نسیم خنکی به صورتش میخورد. ته نگاهی بهش کرد و لبخند شیرینی زد، چند ثانیه بعد گفت: توی زندگی بعدیم دوست دارم باد بشم...(جیهوآ چشماشو باز کرد و به ته نگاه کرد، بقیه هم به ته نگاه کردند) به صورتت برخورد کنم و لای موهات برقصم! جیهوآ خنده ای کرد، دونگ می گفت: عاااا نه تنها لای موهای جیهوآ نمیرقصی بلکه لای موهای هممون میرقصی! سوومی سری تکون داد و گفت: نکتت ظریف بود! تهیونگ با جدیت و کیوت: به هرحال لای موهای جیهوآ بیشتر میرقصم! خندیدند، نامجون با خنده: اصلا نمیتونم تصور کنم که تهیونگ باد شده! تهیونگ خندید و یکم جلو اومد و گفت: راحته....(دستاشو توی هوا تکون داد) این بادی که الان تو هواست فک کن منم! نامجون خنده ای کرد.
جین با لبخند به یونگی نگاه میکرد و گفت: تو یونگی که میخوای سنگ بشی......(همه به جین نگاه کردند) هی سانگ چی باشه؟! یونگی لبخند کجی زد، هی سانگ با لبخند اشاره کرد به یونگی: تو اگه میخوای سنگ بشی، سنگ توی رودخونه شو..... منم آب رودخونه میشم و تورو توی خودم غرق میکنم! یونگی با محبت به هی سانگ نگاه کرد و با لبخند گفت: من الانم توی تو غرق شدم! همه لبخندی به لباشون اومد و هاسو بازوی جین رو گرفت، هی تکون میداد و با ذوق گفت: عرررر، چه رمانتیک و عاشقانه! جین با خنده به هاسو نگاه کرد و اشاره به یونگی گفت: به لاس زنیت صد میدم! جیمین با خنده آروم: فکر نمیکردم یونگی این حرفو بزنه! سوومی خندید و گفت: دقیقا! کوک از خونه پایینی بیرون اومد. صدای هوسوک اومد: از خونه پایینی پاستا هارو بیارین! کوک جلوی صورتشو به خاطر آفتاب با دست گرفت و داد زد: چندتا؟! هوسوک داد زد: هر چی هست بیارین! کوک علامت اوکی نشون داد و هوسوک رفت. کوک رو به بقیه کرد، جلو رفت و نشست. جیهوآ با تعجب گفت: پاستاهارو نمیبری؟! کوک کیوت نگاش کرد و گفت: بعدا میبرم، دیر نمیشه! جیمین با لبخند: تو چه مشتاق شدی! کوک لبخند زد، سوومی یک بار دست زد و گفت: حالا که بحث زندگی قبلی و بعدی شد، بزارین من بگم! همه به سوومی نگاه کردن و نامجون با حرکت دست: شروع کن! سوومی گلوشو صاف کرد و گفت: من دوست دارم زندگی بعدیم گل باشم! هاسو با هیجان و لبخند: عااااا آرههه، بعد هوسوک خورشید بشه صبح به صبح بهت انرژی بده! هی سانگ از خنده زد به صندلی و گفت: یا زنبور بشه و شهدشو بگیره! یونگی با تعجب خندید و رو به هی سانگ گفت: از نظر من خورشید قشنگ تره! دونگ می با لبخند: الآنم برای ما خورشیده! سوومی با حرکات دست: هوبی ما سانشاین ما! همه لبخندی زدند، دونگ می کمی مکث کرد و گفت: به نظرم درخت ها خیلی مفیدن (روبه بقیه) من دوست دارم زندگی بعدیم درخت باشم! جین با اخم ریز: سخت شد! با کنجکاوی به هاسو نگاه کرد: جفت درخت چیه؟! هاسو کاملا جدی داشت فکر میکرد، تهیونگ از قیافه جدی هاسو خندش گرفت. نامجون یکدفعه گفت: پرنده قشنگه! جیمین یک دستی زد و به نامجون اشاره کرد و گفت: دقیقا! رو کرد به دونگ می: دارکوب خوبه؟! هاسو با چهره جمع شده رو به نامجون: نهههه، پرنده به جیمین نمیاد! یونگی با لبخند کم نگاه به هاسو و اشاره به دونگ می گفت: الان درخت بودن خیلی به دونگ می میاد! بقیه خندشون گرفت و هاسو با حرکات دست و خنده گفت: نه این فرق داره، چون...(خنده ای کرد) چون خودش دوست داره! سوومی با حرکت سر: نکته ظریفی بود.
نامجون گلوشو صاف کرد و گفت: پس اگه دارین راجب علایق فرد حرف میزنین، بزارین جیمین خودش انتخاب کنه! جیمین به دونگ می با محبت نگاه کرد و گفت: من هم مثل تو درخت میشم! دونگ می لبخندی زد، جیمین ادامه داد: هردومون باهم پیر بشیم، بهار و تابستون و پاییز و زمستون های زیادی رو باهم بگذرونیم! هاسو از جملات محبت آمیز جیمین، دست روی قلبش گذاشت و چهره یک ذوق زده ی، از خود بی خود شده رو گرفته بود! سرشو گذاشت روی شونه جین و جین با تعجب نگاش کرد. هی سانگ و سوومی که روبروشون نشسته بودن، لبخندی به حرکات هاسو زدند. یکدفعه کوک گفت: یک جوری گفتی انگار...(همه به کوک نگاه کردند) از این به بعد قرار نیست بهار و تابستون و پاییز و زمستون رو با هم بگذرونین! جیهوآ با خنده: ضدحال! بعد خنده صداداری کرد. ته خندید و رو به کوک گفت: لااقل صبر میکردی یکم حال میکردن تو حال و هواشون، بعد! جیمین با خنده و عصبانیت کم درحال در آوردن دمپاییش بود. دونگ می با خنده جلوشو گرفت. هاسو سرشو از روی شونه جین برداشت، درحالی که به صورتش دست میکشید گفت: بد هم نمیگه کوک! جیهوآ که دست به سینه تکیه داده بود گفت: اگه زندگی بعدی درخت شدین ولی از هم دور شدین میخوان چیکار کنین؟! نامجون با حرکت دست: خودم کنار هم میکارمشون! ته متعجب و حالت هیجانی جلو اومد و گفت: از کجا میدونی این درختا جیمین و دونگ می ان؟! نامجون خندید، حالت کیوت گفت: با من بحث نکن! بچه ها خندیدند و سوومی خیره به میز گفت: یک تئوری هست که میگه.... عاشقان واقعی توی هر زندگی که باشن همدیگرو پیدا میکنن! نامجون با هیجان اشاره کرد به تهیونگ و گفت: عااااااا، دیدیییی...(ته خندید و نامجون اشاره کرد به جیمین و دونگ می) من زندگی بعدی این دوتارو کنار هم میکارم! جین با خنده: از کجا معلوم زندگی بعدی آدم بودی! یونگی با خنده دستی به دماغش کشید و گفت: راست میگه شاید آدم نشدی! صدای هاکیو اومد، حالت شاکی داد زد: پاستاها چی شد؟! همه به خونه سه طبقه نگاه کردند، کوک چشماش گرد شد و رو به بقیه گفت: یادم رفت! جیهوآ داد زد: میخوای همینجا بزارم بجوشه؟! هاکیو یکم مکث کرد و گفت: صبر کن! داخل رفت. هی سانگ رو به بقیه: فک کنم میگه آره، (با حرکت دست به کوک) پاشو برو! کوک داشت بلند میشد که جیهوآ بلند شد و سمت آشپزخونه رفت و گفت: من میرم بشین! کوک با لبخند نشست، جیهوآ سمت آشپزخونه رفت. ته با لبخند رو به کوک کرد و دستشو باز کرد و گفت: بیا کنار من بشین! کوک با لبخند بلند شد و سمت ته رفت، نشست و ته بغلش کرد! هاکیو وارد تراس شد و داد زد: به اندازه افراد، همونجا بزارین بجوشه! کوک به خونه پایینی نگاه کرد و گفت: به اندازه افراد بزار بجوشه جیهوآ! صدای جیهوآ: اوکی! کوک به خونه سه طبقه نگاه کرد و گفت: باشه! هاکیو لبخندی زد، با حرکت دست به کوک گفت: بحث چیه؟! کوک داد زد: زندگی قبلی و بعدی! ته که کنارش بود ترسید و با تعجب نگاش کرد. هاکیو خندش گرفت و علامت اوکی نشون داد و داخل رفت. ته همینجور با تعجب نگاش میکرد، کوک با لبخند نگاش کرد.
جین به کوک اشاره کرد و گفت: کوک تو نگفتی! کوک و ته به جین نگاه کردند و جین ادامه داد: تو میخوای تو زندگی بعدیت چی بشی! کوک حالت کیوت گفت: خودت هنوز نگفتی هیونگ! هاسو دست جین رو گرفت و روبه کوک گفت: جین چون خیلی آینه رو دوست داره، میخواد زندگی بعدیش آینه بشه! بقیه خنده ای کردند و جین با خنده به هاسو نگاه کرد و گفت: کی گفته میخوام آینه بشم! هاسو لبخند کیوتی بهش زد و دست جین رو فشار داد. *هوسوک داشت تیکه مرغ هارو سرخ میکرد. نامرا ظرف هایی که کثیف شده بود رو داشت میشست، هاکیو هم سبزی هارو خورد میکرد. هوسوک درحال هم زدن گفت: نامرا بیا ببین خوبه! نامرا نگاهی به هوسوک کرد، با آستینش دماغشو پاک کرد و سمت هوسوک رفت. نزدیک شد و گفت: کو ببینم! هوسوک کنار رفت و نامرا به مرغ ها نگاهی انداخت و گفت: همممم خوبه، زیرشو خاموش کن! هوسوک گاز رو خاموش کرد، هاکیو درحال خورد کردن گفت: مگه پاستا آوردن چقدر طول میکشه؟! نامرا به هاکیو نگاه کرد و اشاره به تراس گفت: بگو بهشون! نامرا سمت سینک رفت تا بقیه ظرف هارو بشوره! هاکیو بلند شد و سمت تراس رفت. هوسوک مرغ هارو توی ظرف میریخت، اوفی کرد و گفت: سبزی هارو سرخ کنم؟! صدای داد هاکیو اومد: پاستاها چی شد؟! نامرا دماغشو بالا کشید و اشاره به قارچ ها گفت: فقط قارچ هارو سرخ کن! هوسوک سری تکون داد و سمت قارچ ها رفت! صدای داد هاکیو: صبر کن! هاکیو داخل اومد و گفت: پاستاها رو همونجا بزاره بجوشه؟ نامرا با اخم ریز، برگشت و با حرکت سر گفت: آره اشکال نداره! هاکیو سری تکون داد و سمت تراس رفت. هوسوک حالت کیوت گفت: میگم اینارو خیلی ریز کنم یا نه؟! داد هاکیو: به اندازه افراد بزارین همونجا بجوشه! نامرا دستکشاشو درآورد و سمت هوسوک رفت، روی صندلی کنار هوسوک نشست و اشاره به قارچ ها گفت: چهار قسمتشون کن بسه، بالاخره کوچیک میشن! هوسوک لباشو خیس کرد و مشغول ریز کردن شد. نامرا به ریز کردن هوسوک نگاه میکرد، لبخندی زد و گفت: موقع آشپزی کیوت میشی! هوسوک خنده ای کرد و گفت: زیاد آشپزی نمیکنم! نامرا به صندلی تکیه داد و با حرکت دست گفت: از این به بعد زیاد آشپزی کن تا سوومی بیشتر کیف کنه! هوسوک خنده ای کرد. هاکیو داخل شد، درحال نشستن گفت: راجب زندگی های قبلی و بعدیشون حرف میزنن! نامرا به هاکیو نگاه کرد و گفت: اععع کاش بودیم کیف میداد! هاکیو خنده ای کرد و بقیه سبزی هارو خورد کرد. هوسوک کارش تموم شد و گفت: مثلا اگه خواسته باشین انتخاب کنین که زندگی بعدی چی باشین، چی دوست دارین؟! هوسوک سمت گاز رفت. هاکیو سریع گفت: همه ما زندگی بعدیمون آدمیم، چه بخواهیم چه نخواهیم! نامرا با جدیت: من زندگی قبلیم باد بودم!
هاکیو و هوسوک با تعجب نگاش کردن و هوسوک با خنده گفت: چی چجوری؟! هاکیو با خنده: یعنی چی باد بودم؟! نامرا تک خنده ای کرد و گفت: وقتی بچه تر بودم، با داداشم رفتیم پیش متخصص هیپنوتیزم..... من که هیپنوتیزم شدم، هیچی جز اینکه تو هوا معلق بودم ندیدم، پس باد بودم! هوسوک درحالی که قارچ هارو هم میزد، خنده ای کرد و گفت: این امکان نداره! بعد دوباره خندید. هاکیو خندید و گفت: برو بابا، اون مرده کار بلد نبوده....(خنده ای کرد) میگه باد بودم! هوسوک با خنده: داداشت چی شد؟! نامرا نیم نگاهی به هوسوک کرد و گفت: عااااا اون آدم شد، توی جنگلای آفریقا بود، بهش دکتر میگفتن! هوسوک با لبخند درحال هم زدن: اوووه آقا دکتر بوده! هاکیو چشماشو ریز کرد و گفت: حتما تو تمرکز نداشتی که هیچی واست نیومده! نامرا حالت کیوت: نه تمرکز داشتم، اصلا خیلی غرق شده بودم.....ولی خب باد شدم! هوسوک از لحن حرفای نامرا خندش گرفت. هاکیو با خنده: بس کن توروخدا..... اینا ریز شد چیکار کنم؟! نامرا نگاهی به سبزیجات انداخت، درحال بلند شدن گفت: باید آبپز یا بخارپز بشه! سمت کابینت رفت. * بحشون کلا تموم شده بود. جیهوآ نزدیک خونه سه طبقه بود و از پله ها بالا رفت. اون سه نفر داشتند وسایل رو جمع میکردن که سمت خونه پایینی برن! جیهوآ با لبخند: به موقع اومدم! هر سه نفر نگاش کردند و هاکیو با حرکت سر: اهوم! جیهوآ جلو اومد و گفت: اونجا میاین؟! نامرا ظرف به دست سمت جیهوآ رفت و کیوت گفت: آره! ظرف هارو دست جیهوآ داد و گفت: اینارو ببر! جیهوآ با لبخند ظرف هارو گرفت. هاکیو با چند ظرف سمت جیهوآ رفت و گفت: منم میام باهات! جیهوآ و هاکیو باهم سمت در خروجی رفتند و خارج شدند. نامرا اوفی کرد و هوسوک با خنده گفت: فلفلاتو فراموش نکنی! نامرا حالت کیوت و مسخره سمت یخچال رفت و گفت: حححیححح خوب شد گفتی! هوسوک با خنده سر ظرف هارو بست. * هاکیو و جیهوآ باهم سمت خونه پایینی میرفتند. هاکیو به جیهوآ نگاه کرد و گفت: بعد ناهار فیلم ببینیم؟! جیهوآ یکم فکر کرد و به هاکیو نگاه کرد و گفت: آره، فیلم جدید دانلود کردم.... بعد غذا ببینیم! هاکیو با لبخند دست دور گردن جیهوآ انداخت. جین اون دو نفر رو دید و گفت: عاا اینجا درست میکنین؟! هاکیو با حرکت سر: یس! نزدیک خونه پایینی شدند و دونگ می گفت: کمک میخواین؟! هاکیو داخل رفت و جیهوآ رو به بقیه کرد و گفت: نه نامرا و هوسوک الان میان! دونگ می سری تکون داد. سوومی به خونه سه طبقه نگاه کرد و نامرا و هوسوک رو دید که خنده کنان سمت اونا میومدن! سوومی لبخندی زد، رو به بقیه کرد و گفت: دارن میان! بقیه نگاه کردند، یونگی یکم صداشو بلند کرد و گفت: زود باشین ما از گشنگی مردیم! هی سانگ با تعجب به یونگی نگاه کرد و گفت: همین پنج ساعت پیش صبحونه خوردیم! یونگی با حرکت دست: داری میگی پنج ساعت! هی سانگ خندید. نامرا و هوسوک نزدیک شدند و جین گفت: کی درست میشه؟! نامرا مواد رو از دست هوسوک گرفت و همین حین گفت: ده دقیقه دیگه! اشاره به میز گفت: مرتب کنین! هوسوک سمت بقیه رفت، سوومی و هی سانگ مشغول تمیز کردن شدند. کوک با لبخند به نامرا گفت: خسته شدی؟! نامرا با اخم: چرا پرسیدی؟! کوک: چون قیافت خستش! نامرا با لبخند: من همیشه قیافم خستس! کوک با حرکت سر: عاااو. نامرا لبخند زد و داخل خونه پایینی شد.
نامرا داخل شد و گفت: سس هارو درست کردین؟! هاکیو برگشت و گفت: دست خودته، ما چجوری درست میکردیم! نامرا جلو اومد و مواد رو روی میز گذاشت و گفت: حواس واسه آدم نمیزارین! جیهوآ با خنده داشت پاستاهارو آب کش میکرد و گفت: کاری هم انجام ندادی که حواس واست نمونه! هاکیو جلوی خندشو گرفت و نامرا حالت عصبی و بامزه نگاش کرد و گفت: تو دیگه حرف نزن که حوصله بحث ندارم! بعد خنده عصبی کرد. هاکیو خندید، جیهوآ با خنده از پشت نامرارو بغل کرد و کیوت گفت: من که چیزی نگفتم اونیییی! نامرا لبخند ریزی زد، جیهوآ سرشو روی شونه نامرا گذاشت و کیوت گفت: اینجارو نگاه! نامرا به جیهوآ نگاه کرد، بعد جیهوآ لپ نامرارو بوس کرد، نامرا خندش گرفت. هاکیو با خنده و اشاره به بیرون: یک عده دارن از گشنگی میمیرن، سیر کردنشون ثواب داره! نامرا و جیهوآ خندیدند و جیهوآ گفت: یه ربع تحمل کنن هیچی نمیشه! *همه سر میز نشسته بودند. ته با اخم به غذا نگاه میکرد و گفت: اینا چند نوعه؟! چه زیادن! هاکیو سریع جواب داد: اینا دو مدل پاستایه، یکیش رژیمیه.... یکیش رژیمی نیست! ته کیوت به غذا نگاه میکرد و جین با دهن پر گفت: ولی اینجا سه مدله! نامرا لقمشو قورت داد و گفت: یکیش با سس تنده که مخصوص خودمه، شماها هم اگه دوست داشتین بخورین! جیمین جلو اومد و برای خودش از پاستاهای مدل تند ریخت! نامرا با دهن پر بهش لبخندی زد. یونگی لقمشو قورت داد و اشاره به ظرف غذاش گفت: ارزش این همه انتظار کشیدن رو داشت! نگاه به هاکیو و نامرا و هوسوک: ممنون از هرسه تاتون! هاکیو و نامرا لبخندی بهش زدند. هوسوک لقمشو قورت و گفت: نوش جونت یونگی! یونگی لبخند لثه ای به هوسوک زد. همه غرق در خوردن بودند، که هوسوک با چشمای گرد گفت: راستییییی! همه با تعجب نگاش کردند و دونگ می با تعجب گفت: چی شد؟! هوسوک اشاره به نامرا گفت: میدونین نامرا زندگی قبلیش باد بوده؟! نامرا و هاکیو با تعجب خندشون گرفت. جیمین چندبار پلک زد، تک خنده ای کرد و گفت: باد بوده؟! نامجون با تعجب و لبخند ریز به نامرا نگاه میکرد. تهیونگ با خنده گفت: من میخواستم زندگی بعدیم باد باشم.... (اشاره به نامرا) تو باز زندگی قبلیت باد بودی؟!!!! نامرا خندش بلندتر شد و به هوسوک نگاه کرد، گفت: وقت گیر آوردی این حرفو زدی؟! هوسوک خندید و گفت: خب جالب بود واسم! جین حالت گیج گفت: یک دقیقه صبر کنین.....(همه نگاش کردند) از کجا فهمیدی باد بودی؟! جیهوآ به قیافه نامجون نگاه کرد و با خنده به نامجون اشاره کرد و گفت: واای خدااا، قیافه نامجون رو نگاه کنین! همه با کنجکاوی به نامجون نگاه کردند، نامرا تا نامجون رو دید که با تعجب نگاش میکنه، زد زیر خنده و سرشو گذاشت روی پاهای نامجون و خندید. جین با خنده گفت: بدبخت خب حق داره..... یکدفعه بفهمه زنش باد بوده! نامجون دستشو روی سر نامرا گذاشت و به بقیه نگاه کرد و با خنده گفت: نه آخه نمیشه..... همه ما چه زندگی بعدی چه قبلی.... آدم بودیم و میشیم، باد و درخت و اینا نمیشیم! دونگ می با ناراحتی: نمیشیم؟! یونگی اشاره به دونگ می: دونگ می جان(دونگ می نگاش کرد) تو میتونی به جای درخت مفید یک انسان مفیدی باشی!
کوک با حرکت دست: بزارین نامرا حرف بزنه! نامرا از روی پاهای نامجون سرشو برداشت. نفس عمیقی کشید، به بقیه نگاه کرد که نگاش میکردند. لبخند ریزی زد، گلوشو صاف کرد و گفت: من پیش یک متخصص هیپنوتیزم رفتم اون منو هیپنوتیزم کرد و من فقط هوا دیدم! نامجون اخم کرد و نامرا ادامه داد: بعد متخصصه گفت که تو زندگی قبلیت باد بودی! کیوت به همه نگاه کرد و یک قاشق پاستا خورد! هی سانگ با حرکت سر و متعجب: امکان نداره! هوسوک با حرکت دست: منم همینو میگم! تهیونگ دماغشو بالا کشید و گفت: حتما جای آدم بیخودی رفتی، امکان نداره باد باشی! نامرا خندید، لقمشو قورت داد و گفت: نمدونم! نامجون با تعجب و خنده صداشو بلند کرد و گفت: نمیدونی؟! بقیه خندیدند و نامرا جلوی دهنش رو گرفت و خندید. نامجون به بشقاب غذاش نگاه کرد و گفت: تو زندگی قبلیب آدم بودی، اگه آدم نبودی... این زندگی هم آدم نمیشدی! یک لقمه خورد! نامرا با خنده دماغشو بالا کشید و گفت: بسه، بحث مضخرفی بود.... غذاتونو بخورین! بقیه مشغول شدند. * غذارو خوردند و جمع کرده بودند. هی سانگ و دونگ می توی خونه پایینی درحال شستن ظرف های ناهار بودند. هاکیو و جیهوآ طبقه سوم بودند. روی مبل نشسته بودند و فیلم انتخاب میکردند. هاکیو کنترل دستش بود و گفت: خارجی ببینیم یا کره ای؟! جیهوآ که از توی گوشیش فیلم انتخاب میکرد گفت: فرقی برام نداره....(سرشو بالا کرد) فقط....(هاکیو نگاش کرد) فیلم عاشقانه بزن ببینیم! هاکیو اخم کرد و گفت: نههههه، حوصله عاشقی ندارم! جیهوآ چپ نگاش کرد و گفت: خب....(اشاره به تلویزیون) اون پایین اکشن عاشقانه دارم، از اون مافیایی هایه! هاکیو چشماش برق زد و دکمه کنترل رو فشار میداد که پایین بره! جیهوآ با لبخند به مبل تکیه داد. هاکیو وارد پوشه شد و حدود سی تا فیلم بود! چشماش گرد شد و گفت: یاخدااا چقدر اینا زیادههه!! جیهوآ خندید و گفت: وقتی عاشق فیلم و انیمه باشی دیگه اینجوریه! هاکیو با خنده نگاش کرد و گفت: انیمه هم داری؟! جیهوآ با لبخند نگاش کرد و گفت: آره، توی فلش دیگمه! هاکیو ذوق کرد و گفت: خب چرا انیمه نیاوردی؟! جیهوآ درحال بلند شدن: میخوای انیمه بیارم! هاکیو دستشو گرفت و گفت: نه نه نه نه..... اول یک سینمایی ببینیم بعد انیمه! جیهوآ نشست و اشاره به تلویزیون: پس انتخاب کن! هاکیو با لبخند نگاه کرد و گفت: میگم....(جیهوآ نگاش کرد) تو کدومارو دیدی، که اونارو نزنم! جیهوآ با جدیت: هنوز اینارو شروع نکردم! هاکیو با لبخند: عااا چه عالی! بعد براساس اسمشون یکی رو انتخاب کرد.
*جین پشت خونه شناور بود و قلاب ماهیگیری دستش بود، هاسو درحال جلیقه نجات پوشیدن بود، گیر کرده بود.... کیوت سمت جین برگشت و گفت: جیییین! جین نگاش کرد، خنده ای کرد و گفت: گیر کردی؟! جلو اومد و جلیقه رو برای هاسو درست کرد. جین به هاسو لبخند زد، هاسو به سر و وضعش نگاه انداخت و روبه جین کرد و گفت: بریم؟! جین با حرکت سر: قایق حاضره! هاسو با هیجان: عرررر ذوق دارم! جین خنده ای کرد و با احتیاط وارد قایق شد، حالت خم شده بود، دستاشو سمت هاسو دراز کرد و گفت: آروم بیا! هاسو با لبخند روی لبش آروم سمت جین رفت، دستش رو گرفت و پرید توی قایق. قایق تکونی خورد و هردو افتادند داخل قایق، هاسو روی جین افتاده بود! هاسو خندید و جین با ترس گفت: الان نزدیک بود بیفتیم داخل آب! هاسو با قیافه کیوت و خنده نگاش کرد و گفت: میوفتادیم رمانتیک میشد. جین خندید، درحال بلند شدن گفتن: همینجوری هم رمانتیک شد! هاسو بلند شد، روی قایق نشست و با لبخند گفت: راست میگی. جین هم نشست قلاب هارو کنارش گذاشت و پارو هارو برداشت و گفت: خب، حرکت میکنیممممم! هاسو ذوق کرد. *تهیونگ با دوربینش توی حیاط درحال عکاسی بود. یونگی و هی سانگ بدمینتون بازی میکردند. تهیونگ ازشون عکس میگرفت، تهیونگ با ذوق به صفحه دوربین نگاه کرد و گفت: ژست عکاسی تون رو دوست دارم! هی سانگ با هیجان سمت ته رفت، یونگی با کلافگی گفت: تهیونگااااا، بزار بازی کنیم! هی سانگ داشت عکسارو نگاه میکرد، ته با لبخند به یونگی گفت: دیگه عکس نمیگیرم ازتون! هی سانگ با لبخند به ته نگاه کرد و گفت: کاش یک اتاق عکاسی داشتیم، عکسارو تبدیل به عکس میکردی! ته خندید و گفت: تبدیل به عکس چیه؟! جملاتت یجورایی غلط بود ولی بازم درست بود! هی سانگ خندید و سمت یونگی رفت و گفت: بازم منظورمو رسوندم! یونگی داد زد: سرویس رو زدم! ته داشت به بازی کردنشون نگاه میکرد و گفت: تو خونمون یک اتاق تاریک داریم، تبدیل به عکسشون میکنم! ته درحال عکس گرفتن از هی سانگ شد، هی سانگ با ذوق به ته نگاه کرد و گفت: جدی؟! توپ یکدفعه به هی سانگ خورد! ته عکس گرفت و با خنده به عکس نگاه کرد و گفت: منتظر همین صحنه بودم!هی سانگ اخم کرد و گفت: زود پاکش کن! یونگی با کلافگی پاهاشو روی زمین زد و دادی کشید. ته و هی سانگ به یونگی نگاه کردند. هی سانگ به یونگی گفت: عکس بد گرفته ازم! یونگی با چهره کلافگی: فداسرت عکس بد گرفته، بیا بازی کنیم! ته خندید و آروم آروم ازشون دور شد. هی سانگ اوفی کرد، نگاهی کرد و دید ته دور شده. اخم ریزی کرد و به بازی کردن ادامه داد. تهیونگ نزدیک دریاچه شد، جین و هاسو رو دید که روی قایق هستند و باهم میخندن. تهیونگ لبخندی زد و چند عکس ازشون گرفت.
اینم از این پاااارت😃😃😃 امیدوارم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشین🌚🫂 ببخشید دیر دیر میزارم🥲🫂 ماچ به کله هاتون 🌸💜
اسمه تست رو بگیننن
اتفاق فصل سوم پارت یازدهم بود فک کنم😐
چرا من گیج شدممم
الن بچه ها اینجان؟
نه😐
تو درحال گفتن من زندگی قبلیم باد بودم
مود من که میدونم :
😀🔪✊🏻
😐😂😂😂😂😂🫂💙
عرررر خیلی خوب بود😃🍀
خیلییییی😃🍀
ممنان🙂🌱
عررر مرسیییی🥲😂🫂
ممنان از شماها🙂🐥💙
عاالی بود پارت بعدو زود تر بذار
ممنون و چشم🙂🫂💙🌚
عررررر مامی
خیلی خوب بود:/✨
دلم پاستا خواست:/💔
عرر دخترم🥲🫂
خوشحالم که دوست داشتی🫂🙂 منم پاستا میخوام🙂🙂🙂🙂🙂🙂🫂
شسیکنمتیبخنلشجختبصث
چق قشنگ بود
هیق
چرا انقد قشنگ بوددددد
چرااااااا
هیق
توف تو فیلم عاشقانه
زنده باد داستان های بشرا
سیحبخنسیحخبلقسخنلفس
فعلا خداحافظظظ
نسنیذیخصنثدخیدثثتمثنب ممنون😂😂🫂💙
عالی پارت بعد و زود بزار میشه عکس تست و بزاری اولین اسلاید 🙏🙏🙏🙏
واسه یه پارت بعد 🙏🙏🙏🙏🙏☝❤❤❤❤❤❤
عرر ممنون😃🌚🫂🫂💙
باشه میزارم🙂🫂
خواهش عجقم ❤
بوس بهت 😚