مگه داستان بده که لایک و کامنتا و بازدیدا کمه؟ 😐💔نسبت به عشق سلطنتی خیلی کمتره😐💔
با نگاه کردن به ساعت با عجله از خونه زد بیرون و داد زد:«ا.ت برات مززخصی میگیرم امروز نیا سرکار»و رفت من موندم و یونتان رفتم پیشش خواب بود برای همین برگشتم تو اتاق و ملحفه ها رو ریختم تو لباس شویی ، خونه کاملا تمیز بود و هیچ کار دیگه ای نداشتم روی مبل نشستم تا یونتان بیدار بشه بلکه با اون خودم و سرگرم کنم با صدای نوتیف گوشیم از توهمات و زندگی رویاییم بیرون اومدم و گوشیم و برداشتم
مسیج:«سلام اوت من و که یادت نرفته نه؟! چانگبسن هستم همونی که قراره تا 2 ماه اینده 1000 وونی که ازش قرض گرفتی و پس بدی! خواستم فقط یاد اوری کنم اها و اینم یادم رفت بگم اگه سر موعد پولم و پس ندادی باید با بدنت پرداخت کنی! نمیخوام کلیه و کبد تو بفروشم فقط قراره 100 شب درخدمتم باشی همین! روز خوبی و برات ارزو مندم»لعنتی همین و کم داشتم این از کجا پیداش شد (1000 وون نزدیک 30000000 ملیون تومن هست چون میدونم گشادیتون میشه بخونیدش سیصد ملیون تومن) من این همه پولو از کجا بیارم وای خدا نکنه مجبور به تن فروشی بشم نه نه نه نباید این طوری میشد، یه نفس عمیق کشیدم تا دوباره ارامشمو به دست بیارم گوشیم و برداشتم و تپی بانک ها دنبال وام 1000 وونی شدم
هی میگشتم چیزی پیدا نمیکردم به اتفاق های احتمالی فکر کردم گریم گرفت چرا از ایران اومدم تو این خراب شده بین این همه ادم عوضی چرا زندگی راحت و با ابروم ول کردم لعنت به من اگه توی نوجوانی به خاطر اون سریال های کوفتی نیومده بودم اینجا زندگیم خیلی بهتر بود، به حماقت خودم میخندم از اون سریال ها چی نسیبم شد؟! بی پولی؟ فقر؟ زجر؟ کار پاره وقت؟ حالا هم که تن فروشی، نمیتونستم اینارو به خانواده بگم انقدر گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بود و قرمز شده بود به ساعت نگاه کردم 4 بعد از ظهر بود شکه شدم کی انقدر زود گذشت
با صدای چرخیدن کلید توی در ناخود اگاه نگاهم به سمت در رفت تهیونگ با خوشحالی وارد خونه شد و میگفت:«ا.ت میدونم گشنته و غذا نخوردی برات غذا.. »با دیدن چشم پف کرده و قرمز من حرفش و قطع کرد و با تعجب پرسید:« گریه کردی؟ » سرم و انداختم پایین و چیزی نگفتم»پلاستیک توی دستشو گذاشت روی زمین و اومدم کنارم چونمور توی دستاش گرفت و سرم و بالا گرفت :« چیشده؟ چرا حرف نمیزنی» دوباره گریم گرفت و برای اینکه گریم و نبینه رفتم توی اتاق ♡تهیونگ♡ چرا گریه میکرد چش شده بود! نگاهم افتاد به گوشیش قفلش باز بود و قطرات اشک روش ریخته بود از روی کنجکاوی گوشیو برداشتم و اخرین برنامه ای باز کرده بود نگاه کردم مثل اینکه یک مسیج بود خوندمش :« سلام ا. ت..... »وقتی به خودم اومدم که دیدم دستام پر خونه و شیشه میز خورد شده، ا. ت با نگرانی از اتاق اومد بیرون و گفت:«چیشد! چی شکست؟ » دستم اوردم بالا بهش نگاه کردم خورده شیشه ای که توی دستم فرو رفته بود درد میکرد
تا دستمو دید رنک از رخش پرید :« ج جعبه کمک های اولیه! ک ک کجاست؟؟ » تهیونگ:« وقتی برات باند اوردم گذاشتم روی میز کنار حموم »با عجله رفت و اوردش و با نگرانی مشغول دراوردن شیشه و تمیز کردن خون دستم شد، میتونستم به وضوح ترس و نگرانی توی چشماش ببینم بهم حس غرور میداد ، چشمام به لبش افتاد زیبا ترین لبی بود که به عمرم دیدم ناخود اگاه زبونم به لبم کشیدم با دقت تر بهش نگاه کردم داشتم تحریک میشدم یه لحضه فکرم رفت روی... نه نه سریع دستمو از توی دستش کشیدم :«خودم انجامش میدم»این جمله انقدر بی روح سرد و خشن گفتم که هرکسی باشه حتی مامانم فک میکنه ازش متنفر هستم میشد ناراحتی و توی صورتش دید، خجالت زده بلند شد:«ببخشید نمیخواستم اذیتت نون کنم فقط خواستم کمک کنم همین! »و سریع رفت توی اتاق و در رو بست
فکر کنم باز گند، برگشتم خوابگاه فردا تعطیلی رسمی بود، روز سیاه بود(روزیه که دخترای مجرد یا کسایی که قرار نمیزارن و در هر حالتی سینگل هستن میان و یه مراسم حالت عزاداری میگیرن اینم برای نیو کپیپاپر یا کره لاورا) یه راست رفتم توی تختم خیلی خسته بودم اما هرکاری کردم خوابم نبرد گوشیم و برداشتم چک کردم چیزی نداشتم رفتم توی توییتر داشتم پست هارو نگاه میکردم که رسیدم به پست از من و کوک واقعا عکس شرم اوری بود با وجود این چیزا روم نمیشد حتی توی چشم رفیقمم نگاه کنم اینا برام از 100 تا هیت بدتر بود سریع اپ و بستم و اومدم بیرون رفتم گالریم و باز کردم چشمم افتاد به ساندویچ ا. ت لبخند روی لبم نشست عکس و واسه خواهر و برادرم فرستادم :«😂😂😂اینو ببینید ایرانی ها به این دراز و باریک میگن ساندویچ»در باز شد جیمین و نامجون اومدن داخل عکس و به اونام نشون دادم:« حاضرم قسم بخورم از ساندویچ به این درازی تا نصفه اش نونه خالی بود تازه اونم 5 دور پیچیده شده بود و انقدر سفت بود که دندونم لق شد تا خوردمش »(چرا اسلاید های اخر و اختصاص میدم به این ساندویچ 😐😂)
عالی بوددددد 😍
میدونستم دلت نمیاد تهیونگ قاتل شه😹البته شاید روحش باشه😹چمیدونم من از ت خل ترم😹
اسپویل نمیکنم ادامه داستان بخون 😔😂💜
چرا😐💔😹
وایی فقط ساندویچ دراز و باریکه✋😂
یاد یچیزی افتادم🤣
یبار قبل اینکه من بدنیا بیام یه همسایه داشتیم ی دختر کوچولو داشته که هر روز میومده خونه ما😐
یروز قبل اینکه بره مامانم بهش میگه بیا میوه بخوریم بعد برو، حالا ما تو خونه هندونه داشتیم مامانم همونو آورده.
خلاصه دختره وقتی داشته میرفته خونشون با ذوق و کلی خنده به مامانش میگه: مامان مامان همسایمون به هندونه میگن میوه🤣🤣🤣🤣🤣🤣
عالی بود ادامه بده آجی💕
بله بله همش به خاطر شماس😂💜
مگه هندونه میوه هس؟ 😐
من فکر میکردم سبزی جاده😐😂
ولی دلم میخواد بدونم تصور دختره از میوه چی بوده😐😂😂😂
بخدا منم هنوز نمیدونم چیه😐💜
آجی عالی بود تو میدونی من عاشق اسلاید آخرم هی اختصاصش میدی به ساندویچ😹
بله فقط به خاطر شماست عالی😂💜
😹
وهییییی....عاقا جون من یکاری کن این ا/ت بیشتر این خجالت زده نشه...یونو؟؟؟ینی پولو از تهیونگ نگیره....باش؟؟؟بوص...
🌫🛏
تنکس :¢
عا اون؟ یارو مرد 😐😂
بله....مشاهده شد....😐💔🍃