خب اینم پارت 2 :)
+عضو غارتگران شدی؟_آره. کلی ماجرا جویی در انتظارمون بود. قرار بود کارای بزرگی بکنیم. خیلی بزرگ...+ بعد چی شد؟ (سال سوم، هاگوارتز،کلاس تاریخ جادو) ذهن خوانی...رجینا : نیم ساعت گذشت، مگه قرار نبود امروز برگرده؟ جیمز: چرا تو نامه نوشته بود کلاس امروز رو از دست نمیده. پیتر: اصلا کجا رفته؟ سیریوس: گفت پدرش مریض شده. رجینا: پدرش؟ جیمز مطمئنی تاریخشو با دقت نگاه کردی؟ جیمز : آره مطمئنم مگه من...پروفسور ریوانوس: آقای پاتر... پروفسور: شما جواب سوال من رو میدونید؟ جیمز از سر جاش بلند شد. پروفسور قدم زنان به ته کلاس رفت. به تخته نگاه کردم" نویسنده کتاب جانوارن شگفت انگیز و زیستگاه آنها " رو کاغذم جواب رو نوشتم. پای جیمز رو لگد کردم که جوابو بخونه. زیرچشمی نگاه کرد: البته پروفسور، نیوت اسکمندر. ریوانوس وایستاد. با چرخش رو پاشنش به سمت ما برگشت و ابروشو برد بالا: عجب، تقلب خانم جکسون کمکتون کرد. اما سوال من درباره سال تولد اسکمندر بود... (ایششش/:)
کل کلاس زد زیر خنده. اسنیپ و لسترنج با پوزخند بهمون نگاه کردن. براشون ادا دراوردم . سیریوس زد پشتم .برگشتم دیدم پروفسور پشتمونه.+ شما دو تا بعد کلاس میمونید. در همین حین در کلاس باز شد و ریموس اومد توو. پروفسور گلوشو صاف کرد: شما سه تا...پیتر که جلوی منو جیمز نشسته سرشو میزاره رو میز، چون میدونه به حتمال 99 درصد با اسنیپ سر این موضوع درگیر میشیم. جیمز هنوز مثل مجسمه وایستاده.آستین رداشو میکشم که بشینه.ریموس هم میشینه سر جاش. سیریوس : کجا بودی؟ رجینا: هیسس...پروفسور ریوانوس: سال 1897...
(هاگوارتز، انبار معجون ها) رجینا: اما پروفسور....+همین که گفتم. به سمت در میره و در رو محکم میبنده. زل میزنم به جیمز. جیمز: چیه؟ اونجوری نگام نکن... رجینا: چیه؟ هیچی نیست. خب میزاشتی مسئله ها رو انجام میدادیم دیگه. جیمز : خب زیاد بودن منصفانه نبود. رجینا: الان که گفت اینجارو هم مرتب کنیم بهتر شد؟ ریموس: بحث نکنید الان دوباره برمیگرده. برگشتیم سمت ریموس، جیمز: تو کجا بودی؟میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ ریموس: من..امم...رجینا: بیخیال بیاید جمع کنیم....
(هاگوارتز،دو هفته قبل تعطیلات، هاگزمید) مک گونگال: کسایی که رضایت نامه هاشون رو تحویل دادن اون طرف منتظر باشن. سیریوس : تو رضایت نامتو ندادی؟ رجینا: نه.همه وایستادن، ریموس: چرا؟ رجینا : پدر و مادرم دو سالی میشه از ماموریت برنگشتن. خالمم امضا نکرد. جیمز : یعنی نمیای؟ رجینا : نه . ریموس: اینجوری که نمیشه... رجینا : اشکال نداره، شما برید. منم یه دفعه دیگه میام. جیمز: نه نمیشه. همه باید با هم بریم. تازه میخواستیم درباره ی نقشه برنامه ریزی کنیم. سیریوس: جیمز...جیمز: هوم؟ سیریوس و جیمز به هم نگاه میکنن: شنل...
(هاگزمید، شیون آرگون) رجینا : این همون کلبه تسخیر شدست؟ سیریوس : اوهوم . رجینا : تو باور میکنی؟ سیریوس : نمیدونم...ولی مطمئنم یه چیزی اونجا هست. ریموس سرش رو پایین میندازه. سیریوس: تو خوبی ؟ ریموس لبخند میزنه : آره. (یه ساعت بعد) رجینا: نه اینجوری نمیشه. تو این کتابا چیز به درد بخوری نمیشه پیدا کرد. جیمز : هوففف...ریموس : حالا چیکار کنیم؟ رجینا: سیریوس و جیمز باید راه های مخفی رو پیدا کنن. طرح نقشه رو میکشیم. بعدش هم مطالعه میکنیم تا طلسم های مناسب پیدا کنیم. دستامونو آوردیم جلو و به هم نگاه کردیم. همه باهم : غارتگران!
(هاگوراتز، کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه) +گرگینه ها معمولا بدون خواست خودشون وقتی ماه کامل میشه تبدیل میشن. اون وقته که...اصلا نمیفهمم.یه نگاهی به جیمز و سیریوس انداختم. اونا متوجه هیچی نشدن. به جای خالی ریموس نگاه کردم. یعنی میشه؟ چرا بهمون نگفت؟ حتما تغییر شکلش خیلی سخته...ریموس پسر مهربونیه...فکر نمیکنم خودش خواسته باشه که..
(هاگوارتز، دریاچه)جیمز: ریموس امروز برمیگرده؟ سیریوس: آره پیتر:عجیب نیست؟ هی کجا میره؟جیمز نمیدونم.اشک مثل حلقه زنجیر چشمای رجینا رو میگیره. سیریوس یه سنگ میندازه تو دریاچه. جیمز : برفا کم کم دارن آب میشن... و یه گلوله پرت میکنه سمت سیریوس. سیریوس هم گلوله برفی درست میکنه و میزنه به جیمز و اینجوری جنگ گلوله ی برفیشون شروع میشه. جیمز سیریوس به طرف پیتر و رجینا گلوله هاشون رو هدف میگیرن. سیریوس: شما هم بیاید. رجینا پا میشه و برف رو از روی رداش پاک میکنه : نه و میره. سیریوس: ناراحت بود؟ جیمز : این یعنی آخر دنیا...و میرن دنبال رجینا.
خب نظر بدید:) برید بعدی آنچه خواهید خواند^^
خالی بود خیلی باحال مینویسی 🤤🤤🤤🤤
عه واقعا؟ ممنونD:
عالی بود🙃💕
مرسی:)