
سلام قشنگا 👋❤
تو فکر بودم که یهویی صدای وحشتناکی به گوشم رسید .... برگشتم به سمت صدا .... چی ؟! نه نه نه این امکان نداره بدن ماری بی جون و خونی کف خیابان افتاده بود ..... این ام ... امکان نداره ماشین بهش زده ماشین به ماری زده چی میبینم خدای من ..... بُهت زده به ماری که کف خیابان افتاده بود خیره شده بودم تمام بدنم سست شده بود ..... اشک از چشمام جاری شد ....
ماری تمام وجودم ، زندگیم ، فرشته ی قلبم بی جون روی زمین افتاده بود ..... به سمتش دویدم تمام بدنش پر خون بود صورت نازش خونی بود .... در آغوش گرفتمش اشک میریختم .... چشماش کمی باز بود آروم بهم گفت : آد ... آدرین م ... منو ببخش ..... با صدای بغض آلود بهش گفتم : قربونت بشم چرا آخه ، تو هیچ کاری نکردی ..... گفت : چرا ک ... کردم عا .... عاشقت شدم .... قطره اشکی رو گونه ماری جاری شد ....گفتم : ماری اینطوری نگو تو تمام وجود منی ..... گفت : آ .... آد .... آدرین گفتم :
گفتم : جان آدرین .... جانم گفت : دو .... دوست دا ... دارم ، فر .... فراموشم نکن ل ... لطفا .... گفتم : منم دوست دارم ، فقط چشماتو نبند لطفا ماری چشماتو نبند بذار تو اون چشمای آبیت خیره بشم چشمای نازت رو باز نگه دار ..... راننده ماشینی که به ماری زده بود از ماشین پیاده شدم خیلی عصبانی بود میخواستم باهاش دعوا کنم الان وقتش نبود فقط با فریادی بهش گفتم : زنگ بزن به آمبولانس ، میگم زنگ بزن مگه کوری نمیبینی زدی به عشقم ها؟! .....
مرد از ترس با گوشی زنگ زد .... صورتمو سمت ماری گرفتم خیلی حالش بد بود نفس کم آورده بود چشماش کم کم داشت بسته میشد .... حال خودمم تعریفی نداشت همینطور که اشک میرفتم به ماری گفتم : ماری قشنگم .... اون چشماتو نبندیا گفت : م ... می ... میخوام ب ... بخوابم خستم گفتم : ماری نخواب الان وقت خواب نیست نخواب لطفا .... گفت: بب .. ببخشید ولی خوا ... خوابم م ... میاد .... ماری چشماشو بست ..... چشماشو بست .... ماری ماری نه نه نه چشماتو نبند قشنگم نبند باز کن باز کننننن ..... مارییییییییییی ..... همچنان از زبان آدرین : چشمامو باز کردم .... نور سفید چشمامو اذیت میکرد کمی چشمامو باز و بسته کردم صورتمو چرخوندم ..... سرم بهم وصل بود .... چی م .... من تو بیمارستانم چی ؟! اینجا چیکار میکنم .... تازه یادم اومد تصادف ، ماری ..... وای ماری کجاست ؟! ..... فریادی کشیدم ماریییییی ....
مرد از ترس با گوشی زنگ زد .... صورتمو سمت ماری گرفتم خیلی حالش بد بود نفس کم آورده بود چشماش کم کم داشت بسته میشد .... حال خودمم تعریفی نداشت همینطور که اشک میرفتم به ماری گفتم : ماری قشنگم .... اون چشماتو نبندیا گفت : م ... می ... میخوام ب ... بخوابم خستم گفتم : ماری نخواب الان وقت خواب نیست نخواب لطفا .... گفت: بب .. ببخشید ولی خوا ... خوابم م ... میاد .... ماری چشماشو بست ..... چشماشو بست .... ماری ماری نه نه نه چشماتو نبند قشنگم نبند باز کن باز کننننن ..... مارییییییییییی ..... همچنان از زبان آدرین : چشمامو باز کردم .... نور سفید چشمامو اذیت میکرد کمی چشمامو باز و بسته کردم صورتمو چرخوندم ..... سرم بهم وصل بود .... چی م .... من تو بیمارستانم چی ؟! اینجا چیکار میکنم .... تازه یادم اومد تصادف ، ماری ..... وای ماری کجاست ؟! ..... فریادی کشیدم ماریییییی ....
پدرم بالا سرم اومد گفت : پسرم بهوش اومدی خداروشکر که بهو ..... حرف پدرم رو قطع کردم و دستامو مشت کردم و به تخت کوبیدم ..... فریاد کشیدم و گفتم : میگم مارینت کجاست ؟؟! ..... گفت : پسرم آروم باش ..... خیلی عصبی بودم یقه ی پیراهن بابامو گرفتم و گفتم : چرا جوابمو نمیدی ماری کجاست ..... گفت : باشه ول کن یقمو بهت میگم یه ذره آروم باش نفس عمیقی کشید و در ادامه گفت : تو اتاق عمل ...... اشک توی چشمام حلقه زد ولی بعدش صورتم سرخ شد عصبانیت ، درونم موج میزد یقه ی پدرمو ول کرد ..... چی؟! پدر دروغه نه بگو دروغه بگو .... سِرُمو از دستم کشیدم از رو تخت بلند شدم .... پدرم داشت جلومو میگرفت ولی انقدر عصبانی و ناراحت بودم که پدرم رو هلش دادم .....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وای وای😥 آجی بعدی رو هم بزار
باشع آجی
ممنونم آجی که زودتر گذاشتی لطفا زودتر پارت بعد را بزار💝💝
باشع آجی سعی میکنم زودتر بذارم