
سلام بابت اینکه دیز گذاشتم متاسفم سرم شلوغ بود 🙏❤
آلیا از اتاق رفت بیرون .... منم توی افکار خودم غرق شدم تو این فکر بودم که قلبمو بهش بدم ..... اگه بدم و اون بعد یه مدت خسته بشه چی ؟! ..... مثل یه کاغذ صاف و ساده مچالش کنه چی؟! ..... اگه قلبم دیگه اون قلب سابق نشه اگه بشکنه ..... تو افکارم غرق بودم که .... قطره اشکی روی گونم جاری شد ..... زیر لب زمزمه ای کردم : آخه دوسش دارم چیکار کنم .....
سرم رو روی بالش گذاشتم و اشک میریختم که نفهمیدم چطوری به خواب رفتم ..... با صدای باز شدن در چشمامو باز کردم ..... اولش تار بود ولی بعد دیدم ..... آلیا وارد اتاق شد بلند شدم و نشستم سلام آلیا خوبی .....
آلیا خوبی ..... @ سلام ماری ..... تیکی رو آوردی ؟؟ پیداش کردی ؟؟ اصلا دیدیش ؟؟ ..... @ ماریییی آروم باش .... مکث کوتاهی کرد که یهو ...... تیکی : وقتی آلیا اومد و بهم گفت که ماری تو بیمارستانه ..... خیلی نگران شدم اون لحظه به هیچی فکر نمیکردن و برام مهم نبود که آلیا میفهمه ..... وقتی ماری بهش اعتماد داره پس منم دارم ..... پس حرفشو قبول کردم و تو کیفش قایم شدم ..... خسته شده بودم از بس تو اون کیف آلیا بودم اکسیژن نداشتم که یهو ..... صدای ماری جونم و شنیدم .....
طاقت نیاوردم از کیف آلیا زدم بیرون ...... نفسی تازه کشیدم و گفتم آخیش بالاخره راحت شدم سرمو رو به آلیا کردم که متعجب نگاهم میکرد ...... بعدش رومو اونطرفتر کردم دی ... دیدم ماری خیلی خوشحال شدم تقریبا دو روزی بود ازش خبری نداشتم ...... سریع رفتم سمتش ..... از زبان ماری : آلیا که وارد اتاق شر بهش سلامی کردم و اونم بهم سلام کرد ...... که یهو تیکی از کیف آلیا بیرون اومد ..... از ذوق نمیدونستم چیکار کنم خیلی خوشحال بودم ...... تیکی سریع اومد سمتم با اون دستای کوچولوش گونم رو در آغوش گرفت ..... و بوسه ای رو گونم کاشت منم بغلش کردم ...... بعد از چند دقیقه ای کوتاه .....
از هم جدا شدیم ..... به آلیا نگاهی انداختم ..... فکر میکنم فهمید که زود قضاوت کرده ...... یهو آلیا اومد سمتم گفت ماریییییییی ...... چتههههه چیه ...... ببخشید خب تو شک بودم نمیدونستم واقعیه یا نه بعدشم آخه تو تصادف کرده بودی گفتم شاید عقلت آسیب دیده خب ......حرفشو نصفه گذاشتم و گفتم : اوعاااااا آلیاااا آرام باش خواهرم ...... چشم غره ای رفتم و گفتم حالا که دیدی واقعیه بعدش چی ...... گفت : بعدش چی ؟! چقد تو لوسی بیا بغلم ببخشید دیگه ..... بعدش آلیا محکم بغلم کرد و بوسم کرد و ازم عذرخواهی کرد ...... منم که دلم نمیومد نبخشمش آخه گناه داره ...... در آغوش گرفتمش ...... چند روزی از اون روز گذشته و من از بیمارستان مرخص شدم .....
بای بای 👋👋👋👋❤❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خب خیلی جالب بود و شد
عجییی منو میشناسیییی؟
وایییی آجییی خودتی دلم برات یه ذره شده بود 💋💜😽
هان
تو رو خدا آجی زود بزاررررررررررررر🤩🤩🤩🤩
چشم آجی ❤
پارت بعد کووووووووووووووو؟
امروز یا فردا میذارمش