
تو این چند روز حتی یبارم بهم سر نزد ..... بعد اون روز که گلدونو پرت کردم چرا دیگه نیومد پیشم ؟؟ ...... یعنی ناراحت شده ؟؟ ...... آخه کجایی آدرینم ؟؟ ...... وایسا ببینم آدرینم ؟؟ کی شد آدرینم ؟؟ ...... تا دیروز ازش بدم میومد ...... نه خیلی دوسش دارم ...... آروم دستم رو به سرم کوبیدم ..... ماری چی میگی دوسش نداری ..... آره دوسش ندارم ....... چرا پس قلبم یه چیز دیگه میگه عقلمم یه چیز دیگه ..... اوف الان حرف کدومشونو باور کنم ...... اگه بگم قلبم ولی اشتباه باشع چی ؟! ..... خدایا یه راهی جلو پام بذار .......
نمیدونم چه تصمیمی بگیرم ..... بعد از مدتی از افکارم بیرون اومدم ...... به تیکی نگاهی انداختم ...... خیلی ناز خوابیده بود .... به تیکی خیره بودم که یهو یه چیزی به ذهنم رسید حاکماث کجاست؟ ...... این چند روز خبری ازش نبود ...... یعنی چیشده ؟! چقد عجیبه خبری ازش نبود آخه ...... یعنی میخواد اعلام صلح کنه ؟! ..... از روی تختم بلند شدم ......گلوم خشک شده بود از اتاقم خارج شدم ..... از پله ها به پایین حرکت کردم به سمت آشپزخونه رفتم ...... مامان رو صدا زدم اما نبود حتما تو مغازه هست ...... ولی اونجا هم نبود تعجب کردم با خودم گفتم یعنی کجاس ؟! بابا چرا نیست ؟! ...... روی میز یه کاغذ به چشمم خورد .....
برش داشتم روش نوشته بود از طرف مامان بازش کردم ..... دختر عزیزم برای من و پدرت امروز یکاری برامون پیش اومده بود مجبور شدیم بریم بب ..... بقیه نامه رو نخوندم کاغذ رو توی دستم مچاله کردم ......خیلی ناراحت شدم واقعا که ..... یعنی انقدر بی ارزشم ؟! برای هیچکس معنا ندارم ؟! ...... خوبه امروز تولدمه حداقل یه امروز بخاطر دخترتون نمیرفتین ...... انتظار اینو نداشتم بدو بدو از پله ها بالا رفتم ..... گوشیمو برداشتم
نشستم رو تخت شماره آلیا رو گرفتم ..... حداقل این یه نفر شاید یادش باشه ..... 《 مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا ..... 》 جواب نداد ! ..... دوباره تماس گرفتم بازم نداد ..... به نینو زنگ زدم گفتم شاید خبری از آلیا داره ولی اونم جواب نداد ...... با بقیه بچه ها چندین بار تماس گرفتم ..... یعنی چی واقعا ؟! چیشده چرا کسی جوابمو نمیده ؟! ....... باز هم با جمله 《 مشترک مورد نظر در دسترس .... 》گوشی رو قطع کردم ...... اه حالم از این جمله بهم خورد ...... چند دقیقه ای گوشی رو خاموش کردم و چشمام رو بستم ...... بعد از مدتی تصمیم گرفتم که به آدرین زنگ بزنم شاید از بچه ها خبر داره .....
آخه تنها کسی بود که بهش زنگ نزدم ...... یه بار با شمارش تماس گرفتم ولی سریع قطع شد ..... یجوری شدم انگار که نگرانم یعنی من نگران آدرین شدم ؟! ...... نه بابا اصلا به من چه ربطی داره هر جا میخواد باشه به من چه ...... خودمو به خیالی زدم ولی انگار نمیشد نه واقعا نگرانشم خیلیم نگرانشم ...... سریع گوشی رو برداشتم دوباره تماس گرفتم وای خدایا یعنی چی چرا جواب نمیده ...... از روی تخت بلند شدم دلهره و نگرانی وجودمو پر کرده بود همینطور راه میرفتم ......
همون موقع تیکی از خواب بیدار شد ..... نگاهی به من انداخت ..... با نگرانی رفتم پیشش بهش گفتم تیکی جوابمو نمیده چیکار کنم ...... تیکی گفت : کی جوابتو نمیده ؟ ..... آدرین ..... گفت : نگرانی نه ؟ .... ن .. نه اصلا نیستم ..... گفت : کاملا معلومه .... نفس عمیقی کشیدم و گفتم : آره نمیدونم چرا یهو انقدر نگرانش شدم ...... تیکی اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟! ...... اگه مریض شده باشه چمیدونم وای خدایا کجاست چرا جوابمو نمیده ..... وای این خودمم یهو چرا انقد نگرانش شدم ...... یعنی م.. من تیکی من عاشقشم هنوز ..... تیکی آروم گونه هامو نوازش کرد و لبخندی زد و گفت : نگران نباش مطمئنم حالش خوبه ..... ماری تو دوسش داشتی فقط انکار میکردی دوباره تماس بگیر ..... باشه ای گفتم و دوباره شماره رو گرفتم با خوردن بوق .....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دنبالی به دنبال
لطفا سریع تر بزار بعدی راااااااااااااااااا
گذاشتم منتشر شد ❤
میسی اجی
❤❤💋
❤❤
ممنون
عالی بود لطفا زود پارت بده
میسی باشع سعی میکنم پارت بعدی فردا پس فردا بذارم 🙏🙂❤